توضيح لازم:
امروز بسته اي الكترونيكي به دستم رسيد. چه در داخلش بود بماند. اما به صورت تصادفي يكي از محتوياتش را برايتان نشان ميدهم. شايد هر چند وقت يكبار يكي ديگر از محتويات اين بسته را برايتان نشان دادم. برخي اوقات فلاش بك و نوستالژي چقدر خوب و خاطره انگيز است........*
*********
پديده اجتماعي طلاق يكي از معضلات ديگر در جامعه امروزي ماست. پديده اي كه بايستي از زواياي گوناگوني مورد ريشه يابي و آسيب شناسي قرار گيرد.
قبل از هر چيز بايد طلاق را نتيجه يك اشتباه دانست. اشتباهي در انتخاب. اگر اينچنين به موضوع نگربيسته شود همانند هر اشتباه ديگر، طلاق نيز نتيجه يك اشتباه خواهد بود فقط همين. بنابراين در صورت بروز طلاق نه زمیني به آسمان خواهد رسيد و نه آسمان راهش را به زمين كج خواهد كرد. مسلماً هر كدام از ما ممكن است در انتخاب خودمان اشتباه كنينم.اين طبيعي است ولي حماقتي كه در پس اين انخاب نامناسب بعضا ايجاد ميشود اين است كه به خاطر وجود باورهاي غلط و سنتي طرفين آنقدر اين بازي را ادامه ميدهند تا كاملا
تجزيه روحي بشوند. وقتي فرهنگ و عرف غلط اجتماعي اجازه تشخيص درست را فراهم نياورد و تا زماني كه نكاحهاي سنتي به سبك و سياق قديم صورت پذيرد خوب بايد احتمال بالاي خطا در ازدواج را هم حساب كرد. متاسفانه واقعيت اين است كه در ايران و ساير كشورهاي سنتي گرا همواره از طلاق بعنوان يك برچسب كثيف براي زن ياد ميشود. پديده طلاق به قدري سياه و زشت تصوير شده است كه در اذهان طلاق يعني نابودي! منقوش شده است. در حاليكه طلاق در دنيا يعني ايجاد فرصتي دوباره با استفاده از تجربه بيشتر…
دايانا شفرد دبير تحريريه مجله طلاقدر امریکا میگوید: "من با معلم های مدارسی صحبت کرده ام که ميگويند در کلاس های آمادگيشان يک بچه هم پيدا نميشود که پدر و مادرش با هم زندگی کنند." طلاق و ازدواج مجدد آنقدر متداول شده است که بعضی ها به امر ازدواج مثل خريد يک خانه نگاه ميکنند: اقدامی درازمدت، اما نه هميشه پايدار.
بنابراين اگر به ديد آمار و احتمال هم به داستان نگاه شود احتمال اينكه هر ازدواجي به مرحله طلاق برسد در واقع براي همه افراد يكسان خواهد بود و برخي فاكتورهاي موثر در انتخاب است كه ميتواند اين احتمال را ضعيفتر نمايد ولي آن را قطعا به صفر نخواهد رساند. ولي متاسفانه افراد حاضرند خودشان و ديگران را از بين ببرند ولي بعنوان يك فرد طلاق گرفته شناخته نشوند. وجود اختلاف همواره يك موضوع عادي در ابناي بشري بوده است. اصولا نبود اختلاف هرگز به معناي تفاهم تلقي نميگردد و از نظر بنده نبود اختلاف به معناي مغز مردگي و رخوت خواهد بود. بنابراين وجود اختلاف انديشه دليل متقني بر جدايي نيست آنچيزي كه سرمنشا طلاق ميگردد عدم شناخت طرفين از يكديگر است. شناختي كه مي بايست توسط اركان ركين جامعه مانند مدرسه، دانشگاه، محيط كار و خانواده براي دختر و پسر فراهم ميشد. بي شك شناختي كه در پس شمشادهاي پاركها يا در خانه هاي خلوت مجردي بخواهد حاصل شود، شمول كافي را نخواهد داشت. از زناني كه فرهنگ همزيستي را در جامعه فرانگرفته اند و بعلت همان باورهاي نادرست حتي در دوران كودكي اجازه ديدن لحظه اي نشست عاشقانه را از پدر و مادرشان نداشته اند و همواره خواستار جوابگويي به عقده هاي شخصي خود بوده اند نميتوان انتظار وفاداري داشت. همچنين است كه از مرداني كه فلسفه آنها به رخ كشيدن برتريهاي خانوادگي و كشتن گربه در حجله و محتاج نگه داشتن خانمهاست نيز نميتوان انتظار يكرنگي و وفا داشت.
بنابراين آن انتخاب درست بايد بر اين مبنا قرار گرفته باشد كه زندگي مشترك يعني ساخت يك مكان جديد از نقطه صفر و نه حسرتها يا افاده هاي خانه پدري را از مرد طلب كردن! چنانچه درك صحيحي از اين معنا وجود داشته باشد آن ضريب خطا كمنتر شده و درصد طلاق پايينتر خواهد بود. به هر حال ازدواج تمام زندگي نيست. طلاق نيز اجتناب ناپذير است. بنابراين در اين ميان آنچيزي كه اهميت مي يابد دوران پس از طلاق است. جايي كه مردها بواسطه اينكه معمولاً تمام زندگي را در ازدواج خلاصه نكرده اند در مواقع بحراني هم ضربه كمتري را تحمل ميكنند. دامنه و گستره اين ضربه تا پرداخت مهريه و نفقه و احتمالا سرپرستي كودكان را شامل خواهد بود.
اما براي خانمها دوران پس از طلاق به اين سادگيها نخواهد بود. مواجهه با جامعه اي
ميوه چين، عدم وجود امنيت شغلي و حتي عدم پذيرش مجدد در جامعه از خصوصيات اين دوران است. در بسياري از موارد به علت تفکر غلطي که در رابطه با طلاق در جامعه وجود دارد، آسيبهاي اين طرف «ديوار طلاق»بسيار بيشتر از دوران زندگي مشترک است. زنان مطلقه که معمولا دوران يک زندگي سخت و پرتنش را سپري کردهاند نيازمند درک شدن، حمايت و از همه مهمتر پذيرش مجدد در جامعه هستند ولي متاسفانه شاهد اين هستيم که اين افراد حتي اگر هم در خانوادهها پذيرفته شوند، در جامعه به مشکلات زيادي بر ميخورند و به عنوان يک عضو معمولي جامعه به آنها نگاه نميشود.
به زنی که از پس طلاق به جامعه وارد میشود همواره به عنوان طعمه نگاه میشود. برای صیادان طعمه های جنسي هيچ چيز بي دردسرتز از يك طعمه نيازمند و بي دردسر و بدون "سرخر" وجود ندارد. نگاهي به آمار زناني كه پس از ازدواج ناموفق به دام فحشا مي غلتند مويد اين مطلب خواهد بود كه از ديد جامعه زن مطلقه يك طعمه خوشمزه مي باشد. در اينجاست كه وجود كانونهاي حمايت كننده از بيوه زنان الزامي مي نمايد. يكي از صيادان اين
ميوه زنان كه در يكي از ادارات به شغل رانندگي مشغول است براي نگارنده تعريف ميكرد كه هيچ چيز بهتر و راحتتر از بيوه زنان نيست. وي در آن واحد تملكي بي دردسر بر
چهار خانم بيوه را اعتراف ميكرد كه براي او چيزي در حد خريد ملزومات زندگي آن طرف خرج برداشته است و اين زندگيهاي بي دردسر! همچنان ادامه دارد. حتي به گفته او اين نوع از التذاذ جنسي بسيار Safe تر از ساير لذتهايش بوده چرا كه اين كالا فقط به او تعلق دارد و همگاني نيست. به راستي بر سر حرمت زنانه چه آمده است كه اينچنين نقل محافل ميگردد؟
بحث اشتغال نيز براي فرار از بار مالي زندگاني براي آن دسته از بيوه زناني كه تمايل به ميوه بودن ندارند بسيار دردآور تر است. هيچ واحد صنفي به راحتي به اين دسته از افراد جامعه كار نمي دهد كه البته علت آن نيز گاهي فرار از دردسر و جلوگيري از ركود توليد عنوان ميشود. به هر حال هر شخصي جاي كارفرما باشد در اين اوضاع وانفساي اجتماعي كه مردانش براي تخليه غرايض جنسي به هر حربه اي متوسل ميشوند حاضر نخواهد شد در داخل مجموعه خود فردي را استخدام كند كه باعث دلمشغولي ساير كارگران و احيانا تبديل واحد صنفي به واحدهاي عشقي – جنسي گردد.
اما در باب ازدواج مجدد، حديث مفصلتر از بحثهاي فوقاني است. زني با Background مطلقگي در ديد جامعه همانند يك جزامي مي ماند كه همه از نزديك شدن به او و شريك شدن در زندگي در فرارند در حاليكه اگر طلاق را همانند هر اشتباه ديگر بپذيريم، گناهي بر آن بانوي مطلقه متصور نيست.
اين رخداد نيز همانند ساير بحثهاي اجتماعي تخصصهاي خاص خود را ميطلبد. من در اين باره بيش از اين نميدانم. در اين راه به كمك شما نيازمندم تا اين پديده را آسيب شناسي نماييم.

**********
اين پست روايت بازنويسي شده اي است از يكي از پستهاي وبلاگهاي پيشين حاجي