کنکور86

قبل از دستور:

با توجه به نزديك بودن موعد كنكور، يك سري از سوالات از قرنطينه به بيرون درز پيدا كرده است. 10 سوال از اين سوالات را به طور مجاني منتشر ميسازيم.

1- معني كلمه "Moghani" كدام است؟

الف) مغني (چاهكن – كسي كه چاه حفر ميكند)

ب) مغاني (ياي نسبت به معناي اهل مغان)

ج) موج هاني (رستوراني در رامسر)

د) هيچكدام

2- يك عدد حاج واشنگتن مفروض است. كداميك از پاسخهاي زير را براي ازدواج با او مناسبتر ميدانيد؟

الف) الهام سبزينه

ب) نيكو دانش

ج) درياپري

د) جوجو

3- يكعدد حاج باران مفروض است. كداميك از گزينه هاي زير شباهت بيشتري با وي دارند؟

الف) علي اكبر استاد اسدي

ب) عباس جديدي

ج) عباس قادري

د) سربازي كه در فيلم مارمولك زندانبان رضا مارمولك بود.

4- كدام گزينه ميتواند تعريف بهتري از قضيه كاستيگليانو ارائه دهد؟

الف) شراره 54ري

ب) الهام سبزينه

ج) سارا اين جين كوك

د) احسانه قهوه چي

5- كدام گزينه ميتواند گچ كُشته را از گچ پوك تشخيص دهد؟

الف) حاج باران

ب) حاج واشنگتن

ج) حاج رضا

د) الهام سبزينه

6- ASTM به كدام گزينه زير نزديكتر است؟

1) حاج رضا گلكار

2) حاج باران

3) مشتي ماشالله

4) دكترمانولو

7- كداميك از گزينه هاي ذيل مفهوم HTML را بهتر ميدانند؟ (توضيح: همه موارد كارشناسي كامپيوتر دارند)

الف) اقليما

ب) آيدا

ج) گربه وحشي

د) هيچكدام

8- جرم حجمي سلولهاي مغزي كداميك پايينتر است؟ (g=10 در نظر گرفته شود)

1) حاج واشنگتن

2) حاج باران

3) مشتي ماشالله

4) علي كاريز

9- كدام گزينه از همه خطرناكتر است؟

الف) آيدا

ب) ماندانا

ج) پروانه هيچستان

د) گربه وحشي

10- احتمال انجام پارك دوبل كامل در كدام گزينه بالاتر از 5/0% است؟

الف) نيكو دانش

ب) شراره 54ري

ج) درياپري

د) هيچكدام

11- سوال اختياري و تشريحي: اين عكس را در دو خط تشريح نماييد:

پينوشت ضروري:

الحمد الله و المنه بلاگ اسپات هم به رحمت خدا رفت. اگر امكان بروز سازي مجدد ميسر نشد، از همه پيشاپيش خداحافظي ميكنم.

Labels:

تذكره الاشيا: السيغار

آن يارِ غار و اين هديه دادار، آن بهترين كار و اين دوستدار، آن تلخ مزه شيرين گفتار، آن سپيد جامه فيلتردار: حضرت مستطاب السيغار از مشاهير دوران بود.
شرح دلدادگي و گرفتار شدن در دام اين فتانهء زمان، به هفتاد من مثنوي كاغذين محتاج و تشريح التذاذش از توان خارج ليكن به پاس ملازمت و يكرنگيش اين مقال به رشته تحرير منقوش گرديد
همي ياد دارم كه در ازمنه كودكي شوق گرفتن دامن وصالش هماره با من بودي و هر دم ديدن صحنه هاي كاميابي گرندفادر از اين باربي سپيد جامه، دل و دين از كفم مي ربود:

دل و دين و عقل و هوشم همه را به باد دادي / ز كدام باده ساقي به من خراب دادي

باري، مجموعه مجاهدات و رياضاتي كه از باب دست آويختن در دامانش تحمل گرديد آخرالامر به نتيجه منتج و اولين كام از دوست گرانمايه در خيابان استاد حسن بنا ميسور گرديد و آن هنگام گاهنامه، سنه 73 هجري خورشيدي را نشان ميداد. متعاقب اولين كاميابي، سرگيجه و مدهوشي زائدالوصفي نگارنده را در بر گرفت كه از شدت اين سرگشتگي ديدگانش به سياهي گراييد و در جوي آب غلطيد و سرش به درخت جاشيه جوي كوفته گرديد.
از باب كرامات اين يار شيرين بيان هم اين بس كه در اين يك به شش ِ قرن كه از ملازمت و مفارفت با وي همي گذشتي، كافه دوستان و مگسان گرد شيريني كه ادعاي رفاقت و مرامشان مخرج خر درانيده بود، يك به يك نگارنده را ترك نمودند ليكن در طول اين زمان به گاهِ شادي و غم هم او بود كه در ميان انگشتان اشارت و فاك خوش ميدرخشيد و دود همي نمود.
مَر شيخ ما – السيغار – مريدان بيشماري در تاريخ مثبوت شده است. يكي از اهالي دُخان به نام استاد حاج رضا گلگار پنجم در سنه بيستم قبل از ميلاد شرحي بر استعمال و روشهاي آن نگاشته و در آن به لزوم استعمال السيغار در صبح ناشتا تاكيد ورزيده است. ايضا شيخ باران نيز در «جستاري بر شياف و روشهاي آن» استعمال سيغار را از راه پسين ممكن دانسته و ميزان التذاذ آن را سه برابر بيش از روش هاي معمول عنوان نموده است.
ارادت مريدان مولانا السيغار به خيل ذكور ختم نشده و در ميان اناث نيز پيروان مسلك دخان به وفور مشاهده شدندي. «الاستاذه آيدا وايف علي» نيز در كتابت خويش با نام «فانوس» به همنشيني هاي شبانه با مولانا اشاره نموده و به كرات از محاسن استعمالش سخن رانده است.
از اهالي دُخان، جماعتي مخروج و مطرود به نام «چتر كشان» يا «مُفت كشان» منشعب شدندي كه هماره بر كشيدن سيغارهاي ديگران ميل داشتندي. اين جماعت پس از مناقشه عظيمي كه در سنه 14 هجري قمري مابين آنها و دخانيون اصولمدار در گرفت از اين جماعت رانده شده و طرد شدندي.

برخي را اعتقاد بر اين است كه سيغار پدر سلامتي است چون به تنهايي با مادر سلامتي پالوده توت فرنگي ميل نموده و وي را گُشني مي نمايد.
مر مراتب همنشيني با شيخ ما كنوانسيوني جهاني نبشته اند كه در بند دوازدهم آن بر آداب روشن نمودن سيغار دلالت داشته و متذكر ميگردد كه: «هر آن گاه كه كسي از برايتان لايتر (Lighter) گيرانيد لازم است تا پس از افزوخته شدن سيغار دو ضربه با انگشت فاك بر قوزك انگشت بيلاخ وي همي زنيد تا مراتب مرام و مشتيگري خود را ابراز نماييد»
همچنين در بند هجدهم اين كنوانسيون اينچنين آمده است كه «مبادا سيغار خود را تا ته بكشيد كه اينكار از علائم بيكلاسي و دياثت است»
كتب متنوع و خوش آب و رنگ طبابتِ عصر حاضر، به كرات به مذمت اين همنشين شيرين گفتار همت نموده و از وي دژخيمي پليد تصوير نموده اند كه اين هرزه نگاريها كُمپلت از باب دشمني با اين كمر باريك بوده است.
يكي از مجلدات منحوس به نام «جزوه ناباروري» شيخ ما - السيغار – را قاتل ِ
Stiffness در ناحيه آلت مردانه معرفي نموده و شيخ ما را باعث ناباروري ميداند در حاليكه به گواه تاريخ، كافه هارد فاكران تاريخ از اهالي دخان بوده اند و حتي سنديكاي توليد كنندگان اسپرم نيز شائبه دخالت نيكوتين در كشتار دسته جمعي اسپرمها را رد نموده است.
باري، بر اين لاغر اندام سپيد جامه جفاهاي بسياري در تاريخ روا شده كه سرآمد خائنين به شيخ ما مردي بدنام و هرزه با نام قاسم گلي بوده است كه در مذمت شيخ ما به سُرايش نظمي هجو پرداخته كه ذيلا به عنوان سند در اين مقال درج ميگردد. لطفا بر روي دكمه
Play كليك فرماييد:




Labels:

آگهي

آگهي

شركت ايران خودرو افتخار دارد كه براي اولين بار در ايران و در راستاي پايبندي به اصول و خط مشي كيفيت خود، بهبود مستمر را در خطوط توليد سمند به اطلاع هم ميهنان عزيز برساند.

مشتريان عزيز: ما صداي اعتراض شما (Voice Of Customer) را شنيديم و به همين دليل و به دنبال استراتژي مشتري گرايي خود تغييرات عمده اي را در اين اتومبيل ايراني ايجاد نموده ايم.

اين شركت با اخذ سيستم ISO 122345574587212547587124 كه مربوط به قوانين نامگذاري اتومبيلها ميباشد بر آن شد تا با تغيير نام اين خودروي ايراني، برعكس ننهد نام زنگي كافور را! و به همين جهت نام اين خودرو را به يك اسم با مسمي و در خور تبديل نموده است.

ساير اقدامات انجام شده متعاقبا به استحضار خواهد رسيد.


خودروي ايراني، افتخار ملي
روابط عمومي شركت ايران خودرو

Labels:

تذكره الاوليا

آن يگانه دوران، آن تهمتن زمان، آن كوتاهِ دمان، آن آهوي خرامان، آن سرمست چمان، آن چاقالِ ژيان، آن كمتر نالان، آن اسطوره جمعيت زنان: حضرت استاد گرانقدر حاج با"ران"

از مشاهير صنعت وبلاغداري در عصر خويش همي بود.

روزي از سر اشتياق به طبعخانه استاد رجوع نموده و در گلگشت «باران ايكس ايكس ايكس» و در كنار جوي روان آن اطراق نموديم. بكگراند اين طبعخانه قهوه اي فام بودي و چنين مينمود كه نقاش دربخانه با فرچه اي از مدفوع بالا تا پايين سرسرايش را الوان نموده بودي. تراواشات اين عصاره دفعي بر سرسراي طبعخانه استاد نيز رسوب كرده و در اين بخش صنعت كوبيسم آنهم از نوع تراوشات كودكي مُسهِل مشاهده شدندي.
باري، چندي در مطبوعات استاد غور نموده و در آن مستغرق بوديم. هر بار دست از پا درازتر به خانه مراجعت نمودي و استنطاقهاي ابوي را مواجهت داشتمي كه:

اي پسر! زنهار كه از اين ره به تركستان خواهي رفت و گلباغ استاد را گلي زيبنده تو موجود نباشد.

نصيحت ابوي را ناشنيده گرفته و به تدريج رفيق گرمابه و باغ استاد گشتيم.
استاد را كرامات روحي و جسمي بسيار بودي و در در وي برجستگيهاي فراواني يافت ميشدي. عمده برجستگيهاي استاد در ناحيه امحاء و احشاء معدوي و رودوي بودي كه بسيار نمودار بودي.
استاد را ارادت و پاچه خواري نسوان بسيار عادتي مآلوف و مشهور بودي.
عمده حاضرين در مطبعه استاد كه پيوندهايشان نيز بر سرسراي طبعخانه مشعشع بودي جملگي دختركان طناز و زيباي دوران بودندي و كمتر چاكري از جنس ذكور در مطبعه اجازه آمد و شد داشتندي.
مطبعه استاد نايبي از جنس ذكور داشتي كه عهده دار توليت آستان بودي و نام وي حاج رضا گلكار 53 بودي كه خواجه حرمسراي استاد و به عبارتي بزرگ خواجگان صنعت وبلاغداري بودي. حاج رضا را خاصيتي ويژه بودي كه خويشتن را «بابايي» ابوابجمعي مطبعه دانستي و از صبح تا شام در مطبعه به ديدن
DVD مشغول بودي و در ازمنه 1386 هجري خورشيدي از وي كتابتي با نام «شرحي بر فتوغراف Unfaithful» منتشر شدي.
باري، در كشاكش جنگ جهاني دوم هزمي سخت مابين استاد و سردار يانكي «حاج واشنگتن» در گرفتي كه هر دو طبعخانه خويش را تعطيل نموده و مطبعه ديگري را بنانهاده و يار غار يكديگر شدندي.
استاد پس از تعطيلي مطبعه ايكس ايكس ايكس، دنباله ايكس از آن برگرفتي و مطبعه اي منزه و با كلاس به نام باران بي ايكس تاسيس نمودي و در آن
End كلاس و ادب شدندي اما كرامات شيخ ما به هيچ روي در اين مطبعه نيز نهان نماندي و در ذات همان ايكسدار بزرگ بودندي.
از ديگر ملازمان استاد، شيخ پشم الدين مشتي ماشالله ملقب به سام بودي كه وي را عضلات تحتاني شكم بيش از مخ فعاليت داشتي. استاد سخن – حاج باران – مدتي نيز عهده دار تربيت اين شاگرد گشتي و پاره اي از تجارب گرانسنگ خويش را در باب ايكس و ايكسداري به وي آموختندي كه شيخ پشم الدين چندي بعد در اثر بيماري صعب العلاج ايدز درگذشتندي.

استاد را رفيق شفيق ديگري نيز بودي كه در زمينه IT با يكديگر مشق نمودندي و چندي نيز در راه تفتيش IP و مشابهت رقيبان صنعت بلاغداري با شيخ ما – حاج باران – انبازي مينمودندي. در نسخ تواريخ از اين يار استاد جز نامي مجعول و مجهول كه تركيبي از اق لي ما بوده است رد پاي ديگري باقي نمانده است.
شيخ بيژي نابخشوده يكي ديگر از مريدان استاد بودي كه در كتاب «شرحي بر اشكمه و اربعه استاد» به كرامات استاد در تور زدن طنازكان با Pegout 206 پرداخته و شمه اي از تواناييهاي استاد با"ران" را مصور نموده است.
در بين نسخ موجود در تاريخ تصويري از استاد وجود نداشتي و استاد هماره خويشتن را از انظار دور نگه داشتي. لكن در يكي از مجلدهاي مصور به نان «مشاهير صنعت وبلاغداري» تصويري از وي موجود بودي :

خداوند اين استاد سخن را در ظل توجهات خويش محفوظ بداراد!!!!!

Labels:

زنگ انشا: قرمز

البته واضح و مبرهن است كه قرمز رنگ عشق است اما ما دانش آموزان بايد ياد بگيريم كه هر چيزي قرمزش خوب نيست. مثلا اين دستمال يزدي حاجي باباي ما كه قرمز است اصلا چيز خوبي نيست چون ديروز كه حاجي بابا خانه ما بود وقتي داشت چپق ميكشيد سرفه اش گرفت و بلغم و صفراي زرد رنگ خودش را داخل اين دستمال قرمز خالي كرد و دوباره سر جايش گذاشت از رنگ قرمز بدمان آمد چون رنگ زرد بلغمش در طيف قرمز دستمالش خيلي توي ذوق ميزد.
باري، رنگ قرمز در بين رنگهاي ديگر جلوه و جذابيت بينظيري دارد. ديروز دستفروش محله ما كه لباسهاي زير زنانه مي فروشد بر روي چرخ دستي خود لباسهاي زير زيادي آورده بود و اصغر آقا مشغول خريدن لباس براي زنش – مليحه خانم – بود. حتي دستفروش محله ما هم ميداند كه رنگ قرمز چقدر در تحريك اصغر آقا نقش دارد. وقتي به اصغر آقا گفت از اين شورتهاي قرمز براي عيال بخريد تازه فهميديم كه چقدر روانشناسي رنگ بلد است. البته بماند كه بعد از رفتن اصغر آقا شوفر، فروشنده به ما يواشكي گفت كه مليحه خانم اكثرا شورتهاي قرمز ميپوشد.
علاوه بر شورتهاي قرمز، ما قرمزهاي ديگري هم داريم
مثلا در فوتبال هم قرمز داريم كه تيم مورد علاقه دايي مصطفي ما است و رنگ پيراهنش قرمز است.
در ميان اشكال هندسي هم ما قرمز داريم كه شايد خيلي ها به آن دقت نكرده باشند. مثلا يك روز باباي ما ميگفت كه بايد از خط قرمز عبور نكند. باباي ما يك روزنامه نويس است و در روزنامه چيز مينويسد. باباي ما ميگفت كه اگر از خط قرمز عبور كند شايد از كار بيكار شود و ما فكر كرديم شايد در كنار خط قرمز، دايره قرمز و مربع قرمز هم داشته باشيم.
تازگيها يك نوع قرمز ديگر هم كشف كرده ايم كه نامش حاشيه قرمز است. حاشيه قرمز را ديروز روي ماشين باباي اكبر ديديم كه از وسط پنجره جلويش تا دم موتورش كشيده شده بود. باباي اكبر تازگيها يك ماشين آر دي خريده است و اكبر كلي به ما افاده ميفروخت كه باباش پژو خريده و رئيس يك شركت است. باباي اكبر صبحهاي زود سركار ميرفت و شبها هم دير مي آمد. ديروز ماشين باباي اكبر را ديديم كه حاشيه قرمز رويش كشيده بودند. وقتي از بابايمان سوال كرديم حاشيه قرمز چيست به ما گفت حاشيه قرمز خطي است كه دولت جديدا به روي ماشينهاي مسافر كش ميكشد تا به آنها سهميه بنزين بدهد.

البته واضح و مبرهن است كه شخصيت اجتماعي افراد فقط به كارشان نيست اما از روزي كه حاشيه قرمز روي ماشين باباي اكبر كشيده اند اكبر ديگر با ما توي كوچه فوتبال بازي نميكند چون ديگر همه ما فهميده ايم كه بابايش رئيس شركت نيست.
ديروز در مجله راه زندگي خوانديم كه در بين حيوانها زنبورها از همه بيشتر به زنگ قرمز علاقه دارند و سريع جذب آن ميشوند. بعد از اينكه اين مطلب را خوانديم تازه يادمان آمد كه چرا پارسال كه به ده رفته بوديم زنبور، ماتحت داداشمان را نيش زد براي همين ديگر ياد گرفتيم كه هيچوقت با لُُنگ قرمز در حياط نخوابيم.
اين بود انشاي من در مورد رنگ قرمز. البته رنگهاي قرمز ديگري هم بودند كه بابايمان از نوشتن آنها منعمان كرد. مثلا ميخواستيم در مورد اين بنويسيم كه خون هميشه قرمز نيست. چون يادمان هست كه در جعبه صندوقچه مادر بزرگمان يكروز دستمالي پيدا كرديم كه رويش خون سياه ريخته بودند. وقتي از او پرسيديم مگر خون نبايد قرمز باشد پس اين چيست؟ به ما گفت اين سند سلامتِ مادرتان در شب عروسي بوده است

پيونشتها:

اول – واقعا ايده اين پست به طرز ديگري قابل نوشتن نبود. كشيدن خط ممتد روي ماشين مردم براي اينكه تابلوشان كنند كه طرف مسافركش است، از كرامات خدمتگزاران مردم بود كه حقيقتا بهتر از اين نميشد با آبروي مردم بازي كرد
ثاني : شخصا پيش بيني خوبي راجع به اين سهميه بندي بنزين ندارم. چندين بار پستهاي متعددي از نگاه اقتصادي و انتقادي به اين طرح نوشتم ولي منتشرش نكردم. ايستاده ام كه گذشت زمان اين طرح را قضاوت كند.
ثالث: اين روزها كمتر مجال اين پيش مي آيد كه بر سواد خود بيافزايم و از مطالب شما دوستان خوبم استفاده كنم. اميدوارم اين غيبت را دليلي بر بيمعرفتي حاجي تان قلمداد نكنيد.
رابع: نمي آيد لامصب. حسش نيست. هيچكدام از نوشته هايم راضي ام نميكند. انگار درون مغز سابقا متلاطم حاجي را گل ريخته باشند. ساكن و ثابت و خاموش و راكد ..... دلم براي پستي مانند شاشبان و سنگ توالت و ... لك زده است. قدرت شبيه سازي ام كم شده است. اينطور نيست؟

Labels: ,

و اکنون این منم: ابوالقاسم ناکام ایستاده بر تارک تاریخ

مستغرق در قیلوله انگبین فام خویش بودم و در رویاهای خویش همی سیر می کردمی. باز سُرایش مقطع سهراب و رستم را انجامیده بودم و از این رو مرا خواب در ربوده و چشمانم ثقیل بودندی. از باب طعام ظهرگاهی خوراک کشک و بادنجان دلپذیری به نیش کشیده بودم و معده را تا سرحد انفجار انباشته بودمی.
هماورد نزدیکی با رودابه در شُرُف نقطه عطف و ارقاسم بودی که به ناگاه صدایی چون جبرائیل بر من نازل همی گشت. طنین رعدآسای این صدا مرا از نو
م شیرینم جدا و دستان من از کفلهای رودابه دور نمودی. چشم بازگشودمی و خود را در کنار پاتیل کشک و بادنجان یافتمی و مر ادراک گشتی که هماورد من و رودابه خوابی بیش نبوده و بدین سان طعم شیرین همخوابگی با رودابه از من برون شد:

درخت زرد شد و آسمان به قیر نشست

هوا دژم شد و دی ماه جای تیر نشست

آن صوت رعدآسا که چونان صور اسرافیل قصد احیای این میت خوابزده نموده بود هر آن نزدیکتر و شدیدتر میشدی. مر آن صدا آشنا بودی. بیش شبیه به صدای رودکی (علیه الرحمه) بودی که متواتر مرا خطاب قرار میدادی:
- ابوالقاسم! ابوالقاسم! خفته
ای؟ بر خیز. ابوالقاسم! خفته ای؟ برخیز!
پلکهای خویش را با استعانت از دو انگشت بیلاخ و اشاره از یکدیگر دور نمودمی و به صدا خیره گشتمی. نیک خودش بود. چونان رسم مالوفِ پیشین چشمهایش نمی دید و عینکی سیاهفام بر چشم داشتی. غرق در رودابه بودمی و عینکان رودکی را چون سرین بلورین رودابه متصور بودمی. گفتمش:

- بر تو چه رفته که اینچنین بر اندرونی ما وارد شده و عشق دو گیتی را از کفم ربودی؟

امشب سبکتر میزنند این طبل بی هنگام را

یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را

بگفتا: بسی رنج بردی در آن سال سی؟ عجم ببردند عِرض ِ پارسی!
گفتمش: ای نابینای معمم ! فاش گو تا بدانیم بر سر قند پارسی چه آمدندی؟
بگفتا: ثلاثی از قرن را از چه هدر کردی ابوالقاسم؟ کنون پارسیان طهران نشین چنان قریحه شاعری یافتندی که تو را سوسک کردندی!
گفتمش: یاوه می سرایی رودکی؟ حقیر عمر خویش بهر شاهنامه ای مصروف کردمی به رجای واثق آبروی عجم. مهمل میبافی؟
بگفتا: آن غامبیوتر بنتیوم فایو را آتش بنه. پس آنگاه بر اکانت خویش کلیک نموده و به اینطرنط وارد شو در تارنمای یاهو بر چاپار الکترونیکی خویش نظاره کن تا تو را آگاه کنم از آفتابه ای که عجم بر روی شاهنامه ات برداشته است.
گفتمش: اکانت نداشتمی. روزی از باب استحماق؛ خوی خریت بر من غالب شدی و اعتباراتی از نوع ADSL ابتیاع نمودی. ندانستمی که این ISP فدرال بوده و چت های س ک س ی من و رودابه شنود میشدی. پس آنگاه که لو رفتمی؛ اعتبار قطع کردندی:

ای چرخ فلک خرابی از کینه توست

بیدادگری پیشه دیرینه توست

رودکی از میان همیان خویش کارتی بیرون کشید و گفتا:
- بیا! حالش ببر ابوالقاسم!
پس آنگاه راه بر کشیدی و در میان ابرها غیب گشتی.
اینطرنط فعال نمودی و فوتوغرافی را در چاپارخانه الکترونیکی خویش مشاهده کردمی. در دم قلبم از تپش ایستادی. در فوتوغراف عجمی پیکان سوار دیدمی که سرخوش از باده اخلاص به مولا؛ شمشیر دو دم بر پیکره شعر پارسی کوفتندی. از باب ارتفاع اخلاص، شاهکار خویش برچسب نموده و بر شیشه پیکان نمایان ساختندی. از قافیه و ردیف و رَوی و وزن هیچ خبر نبودی.

بر دودمان رودکی نفرین فرستادمی. رودابه ام را از کفم ربود و آفتابه عجمی نشانم داد. ای افسوس که اگر ثلث قرن سرایش شاهنامه را وامی نهادمی و سراغ رودابه میرفتمی؛ امروز دستکم مدیون کاف اول خویش نبودمی!!!

Labels: ,

كوچه

داشتن منزل در كوچه تنگ و باريك پرايوسي خاصي به صاب خونه ميده. حساب كن كه خونت توي كوچه اي باشه كه فقط خودت درِش رفت و آمد داري .... آخ كه چي ميشه....
اما داشتن يه همچين خونه اي معايب زيادي هم داره. اينجر خونه ها دقيقا مثل لامبورگيني ميمونن كه مشتري اول و آخرش خودتون هستين.
كوچه اي كه عرضش به اندازه عرض شونه هاس دردسر زياد داره. موقع اسباب كشي كه صاب خونه رو به عرش ميرسونه. فكر كن يخچال رو مجبور باشي روي كولت بزاري و يك كوچه 15-10 رو پياده گز كني و يخچال رو تو خونه ببري. اوه.... آخر مصيبته.

از هم بدتر يه عيب بزرگ تو اينجور خونه ها هست و اون اينكه هيچ همسايه اي دم دست نيست تا از بالاي پشت بوم بتوني توي حياطش رو ديد بزني.... فكرش رو بكن.... خونه اي كه موقعيت سوق الجيشي نداشته باشه مفت مي ارزه؟

يه مثالي بود در ايام شباب وقتي ميخواستن به ميزان بي ارزش بودن كسي اشاره كنن ميگفتن: يارو عين كوچه بن بستي ميمونه كه تهش پي پي كرده باشن!!!!
به نظرتون اون خونه ته كوچه ميتونه مصداق اين مثال باشه يا نه؟

پيونشتها:
يكم:
شرمنده روي گل تمام دوستان خوب خودم هستم اگر در اين هفته اصلا فرصت ديدار از وبلاگشان را نداشته ام. همانند اَستري هستم كه تا زانو در گل فرو رفته باشد. هجوم وحشتناك كار و كار و كار ......
دوم: بالاخره قانون مورد نظر تصويب شد. انتخابات مجلس و رياست جمهوري با همديگر ادغام شدند. چرا؟ هر كس منظور قانونگذار را درك نكرده از ما نيست. پر واضح است كه هدف يك كاسه كردن و يكدست كردن مجموعه اس ديگه.....
الحمدالله و المنه دوره رياست جمهوري و مجلس هم پنج ساله شد.
سوم: آق مشتي ماشالله. با تو هستم.... چرا؟ چرا؟

Labels:

Iranian advertisement
با دقت به اين تصوير توجه فرماييد:

به نظر شما منظور طراح از لفظ «استراغ» در اين بنر تبليغاتي چه مي باشد؟
الف) دزديدن
ب) بالا آوردن
ج) اين يك لغت تركي است كه با ضم الف به معناي گوز مي باشد.
د) هيچكدام

* * *

جواب ج صحيح است.
در اين بنر طراح در نظر دارد روش جديدي را براي فضولي مطرح نمايد. در اين روش درست دم ِ در ِ گوش مخاطب با دسيبل بالا صدايي مشكوك دميده ميشود.
احتياط واجب آن است كه شدت اين صدا به گونه اي باشد كه پرده صماخ مخاطب به طرز فجيعي دريده و پاره شود. براي نتيجه گيري بهتر لازم است تا مجراي خروج صدا دقيقا بر مجراي ورودي گوش مماس نگهداشته شود به طوريكه تانژانت زاويه تماس دقيقا برابر بينهايت شود.
همچنين احوط آن است كه قبل از خروج صدا، هرگونه گازهاي سمي قبلا تخليه شده باشند تا از هر نوع فعل و انفعال شيميايي جلوگيري شود و عمليات صرفا به صورت فيزيكي انجام گيرد.

پيونشتها:
يكم:
به قول يه بنده خدايي، خدايا صبرم بده.
حالا كه مفت و مسلم آگهي بازرگاني خود را در لابلاي صفحات وبلاگ مردم و بدون اجازه آنها ميچپانيد، حداقل محتويات آن را كنترل كنيد كه اشتباه فاحشي بدينصورت نداشته باشد.

شرمت باد بلاگفا! با اين مديريتت.

دوم: قضيه گروگانگيري ملوانان انگليسي در آبهاي اروند كنار، ممكن است در ظاهر چيز ساده اي باشد. اما در باطن همان چاشني ديناميت است كه فندك زده شده باشد. اين داستان سر درازي خواهد داشت.

سوم: پاسخ كامنتها همچنان در همان كامنتدوني و زير هر كامنت داده خواهد شد.


Labels: ,

زیپ یا دکمه؟ مساله این است

بنده اصولا درك نميكنم كه طراح محترم چرا در روزهايي كه مدام در پي يافتن راهي براي به هم رساندن دو نيمه شلوار در ناحيه شرمگاهي بوده است، به سراغ مكانيزم بيخود و غير قابل اطميناني به نام زیپ رفته است. از نظر اينجانب طراحي اين عضو ارتباطي يا Fastener داراي اشكالات اساسي مي باشد كه عمده‌ترين آن‌ها عبارتند از:

1- فقدان قابليت اطمينان (Reliability)

2 - قدان ايمني كافي و وجود خطر گازگرفتگي

3- فقدان معماري و آرشيتكت طراحي

4- عدم پيش بيني تفاوت‌هاي ابعادي موجود در مصرف كنندگان

در مورد كنكاش و تجزيه و تحليل هر يك از وارد فوق مي‌توان كتاب‌هاي زيادي نوشت. حتي مي‌توان در كتاب طراحي اجزاي Shigley كه در دانشكده‌هاي مهندسي مكانيك به عنوان مرجع طراحي مورد استفاده قرار مي‌گيرد، فصلي مختص اين عضو ارتباطي مهم اختصاص داد. مي پرسيد چرا؟ عرض ميكنم كه اين عضو صدها مرتبه از پيچ و مهره و جوش و پرچ و .... كه در اين درس مورد بررسي قرار مي‌گيرند اهميت داشته و وجود اشكال در اين عضو برابر است با بي آبرويي و بسي بي حيثيت شدن مصرف كننده.

حتي اگر براي طراحي اين مكانيزم از روشهاي Finite Element Method نيز استفاده شود و نرم‌‌افزارهاي مشهوري چون NISA و CATIA و ANSIS نيز بكار گرفته شوند، هنوز حق مطلب «زيپ» ادا نشده است.
از نظر بنده اين مكانيزم زيپ به هيچ وجه
User Friendly نمي‌باشد. هم‌چنان‌كه گفتم هم در حالت CLOSE خطر آفرين است و هم در حالت OPEN. خطر موجود در هنگام Closing همانا خطر گاز گرفتگي است كه چنانچه لحظه‌اي غفلت شود پوست اعضاي دروني را از بيخ خواهد كند و لازم به ذكر نيست كه كنده شدگي پوست در اين موضع از عذاب هاويه جهنم نيز دردناك‌تر است. به علاوه چنانچه مصرف كننده محترم عادت به وجين كردن يا احيانا هرس كردن موهاي ناحيه شرمگاهي نداشته باشد، در اين صورت شدت خطر بسيار بالاتر خواهد بود و احتمال دارد يك دسته از اين درختان تناور به گيره‌هاي زيپ گير كنند و دمار از روزگار مصرف كننده محترم درآورند.
از سوي ديگر عمر مفيد اين مكانيزم پايين بوده و ممكن است هر از چندگاهي دچار واماندگي شود. البته فركانس اين خرابي بستگي به خيلي چيزها دارد كه از آن جمله ميتوان به وجود فشارهاي هيدرواستاتيك از درون محفظه محبوس شده توسط زيپ (كه اين نيز دلايل خود را دارد)، بستن و يازكردنهاي متوالي و متعدد زيپ، تعجيل در باز كردن يا بستن زيپ (اين نيز دلايل خاص خود را دارد) اشاره نمود.
نگارنده بنا به دلايل نامعلومي هر ماه يك‌بار مجبور به تعويض زيپ شلوارهاي خويش بوده و در اين بين تمامي تلاش‌هاي انجام شده در باب يافتن علت اين پديده براي شخص حاج واشنگتن تاكنون بي‌جواب مانده است. به عبارت ديگر، رخداد اين پديده در ناحيه مزبور آن‌هم در فركانس‌هاي پايين بيشتر از همه موجبات تحير و تعجب خياط محترم را فراهم آورده و بارها حقير را مورد سوال قرار داده است كه: حاج آقا اينو كه ماه پيش عوض كرده‌ام
علاوه بر دردسر مراجعه به خياط، محبوس شدن در اتاق نيز براي خودش دردسر ديگري است. تجربيات نشان ميدهد كه كيف يا كاپشن يكي از پر استفاده‌ترين وسائل در هنگام رخداد پديد واماندگي در زيپ مي‌باشد. در حقيقت قرار دادن يك عدد كيف يا انداختن يك فقره كاپشن بر روي موضع از كار افتاده، مي‌تواند براي مدت كوتاهي (تا رسيدن به خانه) نقش زيپ را بازي كند
با پيشرفت صنعت و در كنار معايبي كه براي زيپ بيان شد، مكانيزم اتصالي ديگري به نام دكمه رايج گرديد كه وظيفه زيپ را به خوبي انجام مي‌داد و در عين حال برخي مزاياي منحصر به فرد نيز در اين وسيله تعبيه شده بود
براي مصرف كننده مرد، سرعت دستيابي
(Access Time) به عضو شريف، يكي از مهم‌ترين دغدغه‌ها بوده است. زيپ از آنجايي كه از يك فرآيند پيوسته (Continues) براي بازگشايي و دسترسي استفاده ميكند، نه تنها سرعت عمل كمتري را نصيب مصرف كننده ميكند بلكه از نظر مصرف انرژي (Energy Saving) نيز به هيچ وجه مقبول نمي‌باشد. براي اينكه پروسه بازگشايي زيپ به اتمام برسد، يك زيپ مجبور است كل مسير را از بالا تا پايين طي كند كه اين هم زمان را از مصرف كننده مي‌گيرد و هم انرژي بيهوده‌اي را صرف كاري بيهوده مي‌كند. در صورتيكه دكمه از پروسه كاروسل استفاده مي‌كند و نيازي به طي كردن كل طريق ندارد. اين خاصيت دكمه بسيار مورد توجه افراد شاش بند و افراد سكسوال قرار گرفته و همگان به سهولت كاربري اين مكانيزم ارتباطي صحه گذاشته اند.
از سوي ديگر، در برخي شرايط لازم است تا مصرف كننده گرامي سريعا به بستن ناحيه مورد اشاره بپردازد. اين شرايط مثلا به هنگام شنيده شدن صداي پاي شوهر ِ پارتنر يا احيانا پدر دوست دختر عزيز رخ ميدهد كه لازم است در اين شرايط اضطراري سريعا تمامي خروجيها بسته شوند و شرايط به حالت نرمال برگردانده شوند. در چنين مواقعي دكمه سرعت عمل بيشتري را نصيب مصرف كننده مي نمايد.
به هنگام تخليه مجاري ادراري نيز صد البته دكمه مفيدتر خواهد بود. چون با استفاده از همان مكانيزم كاروسل ديگر نياز نيست كه مصرف كننده محترم شلوار از پاي بركند و بدين ترتيب احتمال عريان نمايي ناحیه دوگنبدان كمتر خواهد بود.
از آنجايي كه اين تحقيق در يك جامعه آماري مردانه انجام شده است، اطلاعات و آماري از وضعيت پذيرش يا طرد زيپ در جامعه نسوان در اختيار نيست. البته پر واضح است كه در جامعه نسوان به علت عدم وجود فشارهاي هيدرواستاتيك در ناحيه مورد بحث و به عبارتي عدم امكان رخداد پديده ورقلمبيدگي، پديده واماندگي زيپ كمتر اتفاق مي افتد كه اين باعث كاهش اعتراضات ثبت شده بر اين مكانيزم اتصالي مي‌باشد
در پايان به منظور جمع بندي بهتر، از خوانندگان عزيز تقاضا مي‌شود در بحث شركت نموده و نظرات تكميلي خود را به خرد جمعي بسپارند.
اينجانب به نوبه خود زيپ را كاملا محكوم كرده، پتيشن مربوطه را در مورد عدم صلاحيت زيپ امضا نموده و عدم كفايت سياسي و فني آن را اعلام مي‌نمايم.

Labels:

شبیخون فرهنگی

سال‌هاي سال نفت خام ما را به ثمن ناچيزي چاپيديد و برديد هيچ نگفتيم. ميراث فرهنگي و آثار باستاني ما را هپل هپو نموديد دم بر نياوريم. كتاب شفا و قانون ابن سيناي ما را مفت مفت برديد در دانشگاه‌هايتان تدريس كرديد هيچ نگفتيم. عمر خيام رياضت‌ها كشيد و تقويم تاريخ را ابداع كرد و شما آن را نيز از ما دزديد صدايمان در نيامد. قليان را مفاخر قجر ما اختراع كردند و شما از ما كش رفتيد به قبايمان هم برنخورد. اما اين‌بار ديگر نمي‌شود. اين‌بار واقعا ميخواهم فرياد بزنم كه خجالت بكشيد و حيا كنيد. داستان از پايه و بنيان مال باشد و شما آن را به نام خود منتشر كنيد؟ هيهات.

* * *

"يكي بود، يكي نبود. يك پرنسس بود كه خيلي زيبا بود. اين پرنسس طلسم شده بود و اين طلسم فقط به وسيله اولين بوسه معشوق از بين مي‌رفت. اما اون توي يك قصر زنداني شده بود كه نگهبانش يك اژدهاي آتشين ترسناك بود. شواليه‌هاي زيادي براي آزادي اون از اين زندان تلاش كرده بودند اما هيچكدوم موفق نشده بودند. خلاصه اين پرنسس ما توي يك اتاق در بلندترين برج قلعه منتظر معشوقش بود تا بياد و طلسمش رو بشكنه و ...."

* * *

آي كمپاني DreamWorks Picture خجالت بكش. آقاي Mike Myers حيا كن. آقاي Eddie Murphy بس كن. چقدر تحريف؟ چقدر عدم رعايت كپي رايت؟

آي ايها الناس! بدانيد و آگاه باشيد كه داستان شِرك (Shrek)كپي ابتر و بي‌مايه اي از داستان كان‌اوغلو مي‌باشد كه در زمره اساطير مشهور قزويني مي باشد و اين امريكايي‌هاي بي ناموس آن را از مادزديده‌اند.
شخصيت اول داستان كان اوغلو، مش‌قاسم كان پرست قزويني بوده است كه در اساطير قزويني يد طولايي در لواط داشته و پيش‌خدمت فردي پول‌دار به نام حاج مصطفي بوده است.
به روايت اين داستان مش‌قاسم يكروز عاشق كلثوم مي‌شود و با خود عهد مي‌كند كه فتح الفتوح خود را در مورد عضو تحتاني كلثوم به نمايش بگذارد و تا به اين نيت شوم خود نرسد از پاي ننشيند. در واقع مش‌قاسم بهكلفت حاجي نظر داشته است و مي‌خواسته به حاجي خيانت كند.









حاج مصطفي كه از نيت مش قاسم آگاه مي‌شود، كلثوم را در ميمون قلعه (يك قلعه باستاني در قزوين كه هنوز آثار آن در يكي از ميادين اصلي شهر قزوين وجود دارد) زنداني مي‌كند و براي حراست از كلثوم، خطرناك‌ترين فرد قزوين را به نام ممصادق به نگهباني از كلثوم مي‌گمارد. مش‌قاسم براي رسيدن به هدف شوم خود دسيسه اي پياده مي‌كند و پسرك زيبارويي به نام سياوش را به جنگ زندانبان شرور ميفرستد تا كلثوم را برايش آزاد كرده و به عنوان تحفه به مش‌قاسم هديه نمايد.
ادامه اين داستان ماجراي چگونگي آزاد سازي كلثوم و فتح الفتو
ح مش قاسم را شرح مي‌دهد كه به علت وجود صحنه هاي بدآموز از بيان آنها درمي‌گذريم
.داستان شِرِك به طرز ناشيانه‌اي از روي داستان كان اوغلو كپي‌برداي شده است. در اين روايت كلثوم كه كلفتي بيش نبوده است پرنسس فيونا نام‌گذاري مي‌شود و ميمون قلعه بعنوان يك قصر پادشاهي قلمداد مي‌گردد. شخصيتي به نام لرد فالكوئاد نقش مش‌قاسم را بازي ميكند و ديو بدقيافه اي به نام شرك به جاي سياوش ايفاي نقش ميكند. نقش ممصادق را نيز يك دراگون (اژدهاي آتشين) برعهده مي‌گيرد.


ما اسناد و مداركي در دست داريم كه ثابت ميكند امريكايي‌ها به ما شبيخون فرهنگي زده‌اند. آنها عليرغم تروكاژ و جلوه‌هاي ويژه اي كه به كار برده اند تا اين داستان را ارژينال از آب درآورند اما بعضي جاها گاف‌هاي فجيع داده و بند را شديدا به آب داده‌اند.

زير نويس‌هاي انگليسي كه كارگردان بر اين داستان داده است در بعضي صحنه ها كاملا مويد اين نكته است كه اصليت اين داستان به غير از قزوين و ميمون قلعه هيچ كجاي ديگر نمي‌تواند باشد. به اين صحنه در زمان 34:17 از CD 1 دقت كنيد:


به راستي هدف شرك از بيان اين جمله چه بوده است؟ اين تصوير سكانس آزاد سازي پرنسس فيونا (كلثوم كلفته) از دهان دراگون مي باشد. كلثوم به سياوش مي‌گويد آيا تو نمي‌خواهي ممصادق را بكشي؟ و سياوش در حاليكه از ترس مي لرزد ميگويد: .... (به زير نويس تصوير دقت كنيد)

سند از اين مستدل‌تر كه اين داستان را از ما دزديده اند؟ پس اي اهالي فرهنگ به پاخيزيد.......

پيونشتها:
آقا من روده ام درازه. اصلن سوژه اين پست همون تصوير آخريه بود كه بنده از سر مريضي به هنگامي كه دخترك شرك تماشا ميكرد محوش شدم و سوژه اين پستش قرار دادم. تو رو خدا يكي به اون خط انگليسي آخرين تصوير نگاه كنه و مراد منو از اين پست درك كنه. آخرش من از دست شماها سم ميخورم. حالا ببينيد اگه نخوردم....

Labels:

نامه وارده

جناب آقاي اصغر س..

مربي رسمي فدراسيون

اينك كه به مدد تدبير شما و با استعانت از دورانديشي و مردم‌دوستي جناب‌عالي، يكي از اساسي‌ترين مشكلات مردم منطقه مرتفع گرديده و صاحب باشگاه ورزشي «سورن» شده‌ايم؛ لازم بود تا به مصداق آيه شريفه «لَم يشكر المخلوق؛ لم يشكر الخالق» از شما سپاسگزاري نموده و مراتب امتنان خويش را نثارتان نمايم.

بي‌شك در راستاي حل اين پارادكس اجتماعي كه چند صباحي چونان اُختاپوسي آدم‌خوار اين حقير را احاطه نموده و حل كردن آن بسي دشوار‌تر از حل كردن مساله اتمي و هسته‌اي شده بود؛ هيچ تفكر و قدرتي نمي‌توانست موثرتر و كارآمدتر از حركت انقلابي شما باشد.

در عصر فعلي كه نِسوان گرامي از سر پرخوري و زياده‌روي به توده‌هاي چربي تبديل شده‌اند و خوشبختانه هيچ گريزي از ميل به ورزش و فيت سازي اندام شريفه‌شان وجود ندارد، متاسفانه اكثر همسران كوته‌فكري چون اين حقير با مشكلاتي دست به گريبان بوده‌ايم كه تا قبل از حركت انقلابي شما براي آن راه حلي پيدا نشده بود. پرواضح است كه در جامعه پرخطر امروزي، هيچ مركز پرورش و بدنسازي قابل اعتمادي وجود نداشت كه انسان بتواند همسر خويش را تحت تربيت يك مربي رسمي با آن شئون انساني كه در شما سراغ داريم، بسپارد و به عبارتي گوشت را دست گرگ نسپارد.

امروز كه به ياري خداوند متعال باشگاه سورن را تحت نظارت شما افتتاح شده مي‌بينيم، صدها بار خدا را سپاسگزاريم كه سايه يك مرد از نسل فردين، ناصر ملك مطيعي و تمام لوطي‌هاي لاله زار و سرچشمه را در كنار نواميس خود مشاهده مي‌كنيم. هم‌چنين از اين‌كه سرپرستي نواميس خويش را به مردي از سلاله يزدان راد، برادران غريبي، فرامرز خودنگار و ساير قوي‌ترين مردان ايران مي‌سپاريم، خوشحاليم.

در خاتمه ضمن آرزوي توفيق براي جناب‌عالي چند تقاضا را درباره عيال مكرمه خويش كه به آن باشگاه مراجعه مي‌كنند معروض مي‌دارم:

الف) از آنجايي كه عيال مربوطه علاقه شديدي به پرتاب ديس و بشقاب به سر و كله بنده دارند، تقاضا دارم ايشان را از شركت در تمرين‌هايي كه باعث پرورش عضله سر شانه و كتف مي‌شوند و بالطبع باعث افزايش شدت پرتاب خواهند شد، منع فرماييد.
ب) به استناد اسناد و مدارك پزشكي ضميمه عيال مربوطه از قدرت مچ وحشتناكي برخوردارند و ضربات سيلي مرد افكني دارند. تقاضاي عاجزانه دارم براي ايشان تمرين‌هايي كه باعث افزايش قدرت ساعد و مچ مي‌گردد در نظر گرفته نشود
ج) از آن‌جايي كه عليامخدره علاقه وافري به تردد با اتومبيل داشته و حتي مسير خانه تا نانوايي را نيز مجبورم برايشان رانندگي نمايم، خواهشمندم روزي يكصد حركت اسكات پا با وزنه هاي سنگين و ماشين آلات مدرن بدن‌سازي براي‌شان تجويز نماييد تا شايد عضلات چهارسر ران قوي گردد و بنده رهايي يابم.
د) استدعاي عاجزانه دارم از تمرينات بوكس و تقويت ضربات مشت اجتناب نموده و به اين حقير ضعيف رحم فرماييد.

ه) عليرغم اينكه ميدانم انسان چشم پاكي هستيد ولي ناگزيرم از سر تعصب تقاضا نمايم هنگامي كه ايشان را در حركات دراز نشست ياري مي‌فرماييد و مچ پايشان را در دست مي‌فشاريد، خواهشا به مناطق ممنوعه مخصوصا به عضلات ناحيه سريني خيره نشويد.
و) از آنجايي كه عكس گرفتن به صورت برهنه و نمايش عضلات (مخصوصا سينه ها) يكي از اركان كار شما پرورش اندامي ها بوده و اين عكس زيباي شما هم مويد اين نكته مي‌باشد، لیکن خواهش اكيد دارم كه هيچ‌گاه امانت اين حقير را به گرفتن اين گونه عكس‌ها وادار نسازيد كه به هيچ روي تحمل عريان نمايي نواحي ممسني و دوگنبدان ايشان را ندارم.
ز) مي دانم كه قرص‌هاي پروتئين و نيروزا مي تواند در ظرف مدت 3 ماه از آدم ريقويي چون من آرنولد شواردزينگر بسازد. اطلاع واثق دارم كه مصرف اين مواد نيز جزء برنامه هاي رشته مفرح بدن‌سازي مي‌باشد. ولي استدعا دارم ضعيفه گرانقدر ما را از مصرف چنين موادي معاف داريد. در همين جا آمادگي خود را براي پرداخت وجه اين قرصها به صورت نقدي اعلام مي‌دارم ولي خواهشمندم از ارائه چنين موادي خودداري نموده و به گرفتن وجه آن اكتفا فرماييد.

با تقديم احترام

حاج حبيب گرانسنگ ممقاني

پيونشت‌ها:

صفرم- دوستان خواننده گويا به امضاي حاج حبيب در پاي نامه فوق توجه نمي فرمايند و مدام بنده را شماتت ميكنند كه زن ذليل هستم و كاسه و بشقاب به سرم كوبيده ميشود. لازم است عرض شود نامه فوق يك نامه وارده از حاج حبيب بوده و ربطي به حاج واشنگتن ندارد. حاج واشنگتن كجا و زن ذليلي كجا؟ ميدهيم با دگنك سياه و كبودش كنند زن را اگر بخواهد روداري كند. (بستن هر گونه شيشكي در انتهاي اين بند پيگرد قانوني خواهد داشت)

اول- ما كه بعد از اين همه سال نفهميديم باشگاه فرهنگي – ورزشي يعني چه؟ يعني اصولا از درك مفهوم فرهنگي عاجزيم. ممالك پيشرفته اي كه به ورزش به عنوان يك حرفه نگاه ميكنند، هنوز ادعا نكرده اند كه باشگاهشان فرهنگي هم هست. ميخوام بگم اونهايي كه 50% از اين مفهوم فرهنگي – ورزشي رو در حوزه ورزشي‌اش به صورت كامل پياده كرده اند هنوز ادعايي بر كار فرهنگي ندارند. پس در اين ميان لاف گزافه اي كه مي‌زنيم از براي چيست؟

دوم: يكي از همين باشگاه‌هاي فرهنگي – ورزشي به نام استقلال كه اين روزها به تعداد بازيكنانش، مربي و مدير دارد ماشالله، هنوز از پس ارسال مدارك و نام بازيكنانش به AFC عاجز مانده و در عصر ايميل و فكس اين اسناد را با پست معمولي به مالزي ارسال داشته است. همين اهمال در مديريت باعث حذف اين تيم از رقابت‌هاي باشگاه‌هاي آسيا شده است. مي‌خواهم بپرسم اين همه مدير و ژنرال و ... در اين باشگاه چه غلطي مي كنند آيا؟ بيچاره آبي‌ها اين شعارشون در نطفه خفه شد که:

ما كه رفتيم آسيا /....لق لنگيا

سوم: برنامه نود هفته پيش ديدني بود. تا دلتان بخواهد مكان تاسف خوردن بود براي تيم ملي كه اين‌چنين مربي سخنور و با دانشي را همراه دارد. ژنرال چندين بار لفظ «كُل يوم» را به جاي «كُلُهم» استفاده كرد. بنده پيشنهاد مي كنم فدراسيون فوتبال به جاي شركت دادن اين مربي در كلاس‌هاي درجه A مربيگري فيفا او را به يكي از كلاس‌هاي نهضت سواد آموزي معرفي نمايد.

اي فرگوسن.... اي ليپي.....اي كلينزمن ..... اي آرسن ونگر..... من اعلام خطر مي‌كنم...


Labels: ,

مبارزه با فساد پيشرفته


Labels:

شوخي با يك دوست: آگهي بازرگاني

براي يك مهندس آن هم از نوع High Class ، هيچ چيز سخت تر از زير پا گذاشتن پِرَنْسيب نيست. اصولا عدول از مواضع كلاسيك براي قاطبه تحصيلكرده ها چيز پسنديده اي نيست. ملودرام ِ ماجرا آنجاست كه تو خودت باني و مدافع ايزو باشي، عمري را در راه تجزيه و تحليل فرآيندها مصروف كرده باشي، سر مميز ايزو باشي و هزاران هنر از 10 انگشتت بريزد؛ ولي مجبور به زيرپا گذاشتن آرمانهايت باشي.

خودش هم به اين امر واقف است. اما چه كند كه چاره اي ندارد.

حدود 2 سالي هست كه مي شناسمش. نام ويلاگش همه جا هست: نيكو

زنهارش داده بودم كه اوضاعت وخيم خواهد شد. گفته بودم كه اين موجود تازه وارد تو را به كارهايي كه اصلا باب ميلت نيست خواهد كشاند. اما او مساله را جدي نگرفته بود. تا اينكه مهمانش با نام ديانا پا بر عرصه وجود گذاشت.

اوائل خوش خوشانش بود. با ديدن هر لبخند از اين دخترك زيبارو دلش غش ميرفت. اما كم كم آن روي ديگر سكه نمايان شد:

شیر خشک ................... هر قوطی 3500 تومان

پوشک آماده ایرانی ........ هر بسته 4000 تومان (هر جیش ناقابل 400 تومان آب میخورد)

غذای کودک .................هر بسته X تومان

تزریق واکسن سه گانه ......... هر نوبت Y تومان

.

.

.

.

این مخارج كمر شكن او را به شدت آزار ميداد. چاره ای نداشت جز اینکه کار دومی اختیار کند:

مهندس است؟ خُب باشد.

خدای ایزو و بازنگری فرآیند است؟ خُب باشد.

کلی برای خودش در شرکت برو و بیا دارد؟ خُب داشته باشد.

کلی ترانه خارجی حفظ است؟ خُب باشد.

کلی برای خودش نیکو می باشد؟ خُب باشد.

این سوالات زماني براي او يك نوع تابو بود. اما بر باعث و باني اين اقتصاد فَشَل صلوات كه عرصه را بر او اينگونه تنگ كرده بود كه ناچار شد به تجارت روي آورد. خجالت ميكشيد كه آدرس مغازه اش را به دوستانش بدهد. اما از يك نكته غافل بود و آن اينكه مرام حاج واشنگتن هرگز اجازه نميدهد دوستانش در مضيقه باشند. حاجي تصميم گرفت يك رپرتاژ آگهي ِمجاني براي اين دوست خوب روي آنتن ببرد تا ثابت كند كه:

دوست آن باشد كه گيرد دست دوست / در پريشان حالي و درماندگي

به هر روي اين تصاوير مربوط است به شركت تضامني نيكو و لاسكو (شريكش). اين شركت در كار لباسهاي زير و لباسهاي خواب فعاليت دارد. حاجي از پذيرفتن هر گونه وجهي بابت اين رپرتاژ امتناع كرده و در عوض از نيكو و شريكش – لاسكو - قول گرفته است كه براي هر خريداري كه از سَمت حاجي معرفي شده باشد 30% تخفيف درنظر گرفته شود.

تو نيكي ميكن و در دجله انداز / كه ايزد در بيايانت دهد باز



Labels:

The Principle of loadnig and unloading

آقا! بار برداشتن ِ ها! همینطور الکی و گتره ای که نیست. قاعده و قانون داره، واسه خودش مراتب داره.

مجبورم به هر کسی که فکر کرده این تابلو در یک جای صنعتی نصب شده و در واقع يك هشدار است از برای رعایت سلامت فردی؛ یک نُچ غلیظ تحویل بدم. نه آقا جون! این تابلو اصلا و ابدا در یک مکان صنعتی نصب نشده است. این تابلو هدیه حاج واشنگتن است که بصورت اِکسکلوسیو مربوط میشود به مشدی هاشم.

با مشدی هاشم در دومین اثاث کشی زندگانی مشترک آشنا شدم. اون یک کُرد غیور و تنومند با حدود 25 سال سن بود که در شرکت باربری .... کار میکرد.

تخصص مشدی هاشم در بالا کشیدن و جابجا کردن لوازم و اثاث به اصطلاح "بد بار" بود. مثل ویترین و یخچال و همه اقلامی که هم وزن دارند و هم تعادل ندارن. به قول مهندسا: گرانیگاهشون روی مرکز تقارن هندسی شون قرار نداره.

اگر حاجی در دوران تحصیل مجبور بود برای پیدا کردن مرکز جرم یک جسم ساده،AX‾ را بر A تقسيم كند و هزار جور فترات (جوجو ميداند فترات يعني چه؟) بر خود تحميل كند، اين مشدي هاشم به طرز عجيبي قادر بود بدون محاسبه گرانيگاه اجسام كمپلكس را پيدا كند. در واقع وقتي دوستش – مش جلال – بار را بر گُرده او ميگذاشت، مشدي هاشم با يكي دو تكان مختصر سريعا نقطه مركز جرم آن بار را پيدا ميكرد و بعدا از آن تمامي پله ها را به تنهايي و دوان دوان بالا ميرفت در حاليكه بار مزبور بدون هيچ تكان خوردني بر روي دوشش ثابت ايستاده بود.

آخرين لحظات اثاث كشي بود. تقريبا تمامي بارها به مقصد رسيده بود. آخرين قطعه اين اثاث كشي يك ويترين غول پيكر بود كه به صورت يكپارچه از چوب بلوط ساخته شده بود. قيافه غلط انداز و وحشتناك اين ويترين به قدري مخوف بود كه مو بر تن هر باربري سيخ ميكرد. اما مشدي هاشم چيز ديگري بود. لحظه اي كه مشدي هاشم همانند رضازاده بر روي تخته وزنه برداري قرار گرفت و پشت اين ويترين سرد آماده ليفتينگ در حركت دو ضرب مي شد، قيافه اش كوتاه آتشفشاني را مي مانست كه تراكم گازهاي گوگرد و گداخته هاي زميني ملتهبش كرده باشد. در نگاه اول احساس كردم كه مشدي از هيبت اين ويترين خوف كرده و استرس دارد. اما نه! مشدي كاركشته تر از اين حرفها بود. چهره برافروخته مشدي نشانگر چيز ديگري بود كه چند دقيقه بعد براي حاجي مشخص شد.

مشدي در حاليكه ويترين را بر روي گُرده اش قرار داده بود و نفس نفس ميزد پله چهاردهم را نيز بالا آمد. من چون زبان كُردي نميدانم آنچنان متوجه نشدم كه او و همكارش – جلال – چه ميگويند و اصولا درك نكردم كه غرولندهاي مشدي از براي چيست؟ اما گهگداري در ميان گويش زيبايش كلمه اي به اسم «زار» مي شنيدم كه بعدها فهميدم به معناي «دهان» مي باشد. البته مشدي در ميان غرولندهايش از كلمات مشترك بين فارسي و كُردي نيز استفاده ميكرد كه از بيان اين كلمات شرم دارم. همان كاف اول خودمان كه مدام به آن كلمه «زار» مي چسباندش و حواله ميداد كه من نميفهميدم طرف مخاطب اين حواله اش سازنده ويترين بود كه آنرا اينقدر بد بار ساخته بود يا اصولا منظورش به من بود كه صاحب اين بار بيضوي بودم.

مشدي پله آخر را طي كرد. همانطور با بار وارد سالن شد. همانند رضا زاده كه بعد از بلند كردن وزنه لبخند پيروزي ميزند و هي سرش را تكان ميدهد، مشدي نيز لبخند زد و سر تكان داد. همانطور كه در زير بار ايستاده بود تا 3 چراغ سفيد برايش روشن شود و او بار را بر زمين نهد، سوال كرد اين بار را كجا بزارم؟ كنج مورد نظر را نشانش دادم.

افسانه – يكي از فاميلها كه خانمي بسيار متشخص و تر تميز است – در كنج مورد نظر بر روي كاناپه اي نشسته بود و مشغول گردگيري بلورجات كريستال بود كه قرار بود در ويترين مزبور جاي گيرند. افسانه براي دستشويي رفتن هم آرايش ميكرد. بسيار خوش تيپ و هاي كلاس بود.

مشدي به صورت دنده عقب به سوي كنج مورد نظر پيشروي كرد در حاليكه بار هنوز بر گُرده اش بود. در اين لحظات سخت كه آن بار لعنتي توان مشدي را گرفته بود، قيافه مشدي ديدني تر بود. چشمهايش گرد شده بود و مانند وزغ جزاير ماداگاسكار از حدقه بيرون جهيده بود تو گويي چيزي دارد از پشت به اين چشمها فشار مي آورد طوريكه هر آن احتمال بيرون زدن داشت. ابروان پرپشت مشدي يكصد و دوازدهمين پيچ و خم را به يكديگر زدند و چينهاي پيشاني او بيشتر به يكديگر پيچيده شدند.

مشتي آماده لندينگ (Landing) شده بود. بر روي باند فرودگاهش قصد نشست كرده بود. زاويه زانوانش را كم و كمتر كرد. باسن مبارك را كمي به عقب متمايل كرد. بر اساس پروتوكلهاي بارگذاري بر زمين، خلبان مشدي بايد تمام فكر و ذكرش را روي تعادل بار معطوف نمايد و طبيعي است كه او از پشت خود خبر نداشته باشد.

زمان فرود نزديك بود و برج كنترل هيچگاه به مشدي خبر نداد كه نقطه مگسك باسنش دقيقا بر روي بيني افسانه خانم زوم شده است. در اين بين افسانه بيچاره كسري از ثانيه فرصت داشت كه از محل فرار كند اما او هرگز فرصت فرار پيدا نكرد. مشدي دسته فرمان را تا ته به عقب كشيد و موتورهايش را خاموش كرد. براي پايداري فرود لازم بود كه تمام موتورها به ناگاه عمل تخليه فشار را انجام دهند. سيگنال تخليه از مغز مشدي صادر شده بود و به ناگاه حجم قابل توجهي از محصولات احتراق به اتمسفر تخليه شد. صحنه هيروشيما و ناكازاكي دوباره پديدار شد. دودي زردرنگ مانند آن قارچ مشهور به بالا متصاعد شد. H2S، خردل، سيانور و متيل دو هگزا متيل الكل تنها بخشي از محصولات احتراق بود كه به بيني افسانه خانم تخليه شد. هر چقدر بعد از اين مرحله از فرود چهره مشدي گشاده تر ميشد، در عوض اين چهره افسانه بود كه در هم فرو ميرفت.

دردسرتان ندهم. مشدي سه چراغ سفيد روشن دريافت كرد و دستهايش را به علامت پيروزي بالا برد. اما افسانه به بيمارستان راهي شد.

بعد از اين اتفاق بود كه تصوير فوق درون يك لوح زرين به مشدي هاشم هديه شد و دستورالعمل برداشتن بار نيز به او تفهيم شد بدين مضمون:

الف) مصرف هرگونه مواد و حبوبات باد دار مانند لوبياي چيتي قمي، باقالي كاشان، شور و ترشي و ... در هنگام باربرداري اكيدا ممنوع است.

ب) در صورت اجبار به مصرف حبوبات باددار، تخليه مخازن پرفشار قبل از هر نوع باربرداري مطابق روشها اجرايي الزامي است.

ج) استفاده از صداخفه كنهاي مرسوم در ناحيه High Risk كه احتمال انتشار صوت بر اساس روش FMEA (Failure modes and effects analysis) در آنها بالا مي باشد الزامي است.

تبصره: در مواردي كه امكانات موجود نباشد مشدي هاشم ميتواند از چوب پنبه نيز استفاده كند.

د) در هنگام باربرداري يا بارگذاري، تجمع يا وجود هرگونه موجود زنده يا غير زنده در شعاع 5 متري مشدي هاشم اكيدا ممنوع است.

Labels: