زنگ انشا: قرمز

البته واضح و مبرهن است كه قرمز رنگ عشق است اما ما دانش آموزان بايد ياد بگيريم كه هر چيزي قرمزش خوب نيست. مثلا اين دستمال يزدي حاجي باباي ما كه قرمز است اصلا چيز خوبي نيست چون ديروز كه حاجي بابا خانه ما بود وقتي داشت چپق ميكشيد سرفه اش گرفت و بلغم و صفراي زرد رنگ خودش را داخل اين دستمال قرمز خالي كرد و دوباره سر جايش گذاشت از رنگ قرمز بدمان آمد چون رنگ زرد بلغمش در طيف قرمز دستمالش خيلي توي ذوق ميزد.
باري، رنگ قرمز در بين رنگهاي ديگر جلوه و جذابيت بينظيري دارد. ديروز دستفروش محله ما كه لباسهاي زير زنانه مي فروشد بر روي چرخ دستي خود لباسهاي زير زيادي آورده بود و اصغر آقا مشغول خريدن لباس براي زنش – مليحه خانم – بود. حتي دستفروش محله ما هم ميداند كه رنگ قرمز چقدر در تحريك اصغر آقا نقش دارد. وقتي به اصغر آقا گفت از اين شورتهاي قرمز براي عيال بخريد تازه فهميديم كه چقدر روانشناسي رنگ بلد است. البته بماند كه بعد از رفتن اصغر آقا شوفر، فروشنده به ما يواشكي گفت كه مليحه خانم اكثرا شورتهاي قرمز ميپوشد.
علاوه بر شورتهاي قرمز، ما قرمزهاي ديگري هم داريم
مثلا در فوتبال هم قرمز داريم كه تيم مورد علاقه دايي مصطفي ما است و رنگ پيراهنش قرمز است.
در ميان اشكال هندسي هم ما قرمز داريم كه شايد خيلي ها به آن دقت نكرده باشند. مثلا يك روز باباي ما ميگفت كه بايد از خط قرمز عبور نكند. باباي ما يك روزنامه نويس است و در روزنامه چيز مينويسد. باباي ما ميگفت كه اگر از خط قرمز عبور كند شايد از كار بيكار شود و ما فكر كرديم شايد در كنار خط قرمز، دايره قرمز و مربع قرمز هم داشته باشيم.
تازگيها يك نوع قرمز ديگر هم كشف كرده ايم كه نامش حاشيه قرمز است. حاشيه قرمز را ديروز روي ماشين باباي اكبر ديديم كه از وسط پنجره جلويش تا دم موتورش كشيده شده بود. باباي اكبر تازگيها يك ماشين آر دي خريده است و اكبر كلي به ما افاده ميفروخت كه باباش پژو خريده و رئيس يك شركت است. باباي اكبر صبحهاي زود سركار ميرفت و شبها هم دير مي آمد. ديروز ماشين باباي اكبر را ديديم كه حاشيه قرمز رويش كشيده بودند. وقتي از بابايمان سوال كرديم حاشيه قرمز چيست به ما گفت حاشيه قرمز خطي است كه دولت جديدا به روي ماشينهاي مسافر كش ميكشد تا به آنها سهميه بنزين بدهد.

البته واضح و مبرهن است كه شخصيت اجتماعي افراد فقط به كارشان نيست اما از روزي كه حاشيه قرمز روي ماشين باباي اكبر كشيده اند اكبر ديگر با ما توي كوچه فوتبال بازي نميكند چون ديگر همه ما فهميده ايم كه بابايش رئيس شركت نيست.
ديروز در مجله راه زندگي خوانديم كه در بين حيوانها زنبورها از همه بيشتر به زنگ قرمز علاقه دارند و سريع جذب آن ميشوند. بعد از اينكه اين مطلب را خوانديم تازه يادمان آمد كه چرا پارسال كه به ده رفته بوديم زنبور، ماتحت داداشمان را نيش زد براي همين ديگر ياد گرفتيم كه هيچوقت با لُُنگ قرمز در حياط نخوابيم.
اين بود انشاي من در مورد رنگ قرمز. البته رنگهاي قرمز ديگري هم بودند كه بابايمان از نوشتن آنها منعمان كرد. مثلا ميخواستيم در مورد اين بنويسيم كه خون هميشه قرمز نيست. چون يادمان هست كه در جعبه صندوقچه مادر بزرگمان يكروز دستمالي پيدا كرديم كه رويش خون سياه ريخته بودند. وقتي از او پرسيديم مگر خون نبايد قرمز باشد پس اين چيست؟ به ما گفت اين سند سلامتِ مادرتان در شب عروسي بوده است

پيونشتها:

اول – واقعا ايده اين پست به طرز ديگري قابل نوشتن نبود. كشيدن خط ممتد روي ماشين مردم براي اينكه تابلوشان كنند كه طرف مسافركش است، از كرامات خدمتگزاران مردم بود كه حقيقتا بهتر از اين نميشد با آبروي مردم بازي كرد
ثاني : شخصا پيش بيني خوبي راجع به اين سهميه بندي بنزين ندارم. چندين بار پستهاي متعددي از نگاه اقتصادي و انتقادي به اين طرح نوشتم ولي منتشرش نكردم. ايستاده ام كه گذشت زمان اين طرح را قضاوت كند.
ثالث: اين روزها كمتر مجال اين پيش مي آيد كه بر سواد خود بيافزايم و از مطالب شما دوستان خوبم استفاده كنم. اميدوارم اين غيبت را دليلي بر بيمعرفتي حاجي تان قلمداد نكنيد.
رابع: نمي آيد لامصب. حسش نيست. هيچكدام از نوشته هايم راضي ام نميكند. انگار درون مغز سابقا متلاطم حاجي را گل ريخته باشند. ساكن و ثابت و خاموش و راكد ..... دلم براي پستي مانند شاشبان و سنگ توالت و ... لك زده است. قدرت شبيه سازي ام كم شده است. اينطور نيست؟

Labels: ,

دو پلان

دولت بايد به ما برسد....
دولت بايد به آموزش و پرورش برسد...
دولت بايد جمعيت و زاد و ولد را كنترل نمايد...
دولت بايد مسكن را كنترل كند....

دولت بايد ....
دولت بايد......

ملت كاريزما پرست ما عادت دارد هر روز مطلع خورشيد را با ترجيع بند «دولت بايد...» آغاز نمايد و مغرب را با ياد آينده اي روشن به نظاره بنشيند.
شكي در اين نيست كه دولت به عنوان مصدر امور بايستي به امور روزمره مردم رسيدگي نمايد اما سوال اساسي اينجاست كه آيا دولت چيزي جدا از مردم است؟ آيا در كشورهاي مترقي نيز مردم به عنوان يك طلبكار با دولت برخورد ميكنند يا با دولت همكاري مينمايند؟

نه! اشتباه نشود. قصد ندارم از اين دولت خدمتگزار!! كه مهمترين دغدغه اش در حال حاضر نه مسكن متري يك و نيم ميليون تومان در شهرري بلكه پاك كردن اسرائيل از روي نقشه است؛ دفاع كنم. حرفم چيز ديگري است از نوع ديگري.
مقصودم از اين نوشتار اين است كه بگويم : ما هم ملتي ناجوانمرد شده ايم.


پلان اول: دي ماه 57

گاهشمار تاريخ اواخر دوران پهلوي را نشان ميداد. لحظه به لحظه پايان عمر اين رژيم نزديكتر ميشد و مردم كه شور انقلابي تمام وجودشان را احاطه كرده بود، در حال نبرد با شاه بودند. اقتصاد در آن روزها به علت اعتصابات ادارات و دواير دولتي حال و روز خوشي نداشت و مردم شديدا در مضيقه بودند. اما همين مردم از شدت نوعدوستي حتي نان شب را هم با هم قسمت ميكردند و به ياد دارم كه پيتهاي نفت كه براي گرفتنشان در صفهاي طويل ايستاده بودند به همديگر هبه ميكردند.

پلان دوم: فروردين ماه 86

آقاي كاف فعلا ماشين ندارد و پاركينگ شماره 7 كه متعلق به آقاي كاف ميباشد معمولا خالي است. آقاي الف به تازگي يك ماشين خريده است و در سند آپارتمان او پاركينگي قيد نشده و بالطبع پاركينگ ندارد.
چند روزي بود كه پاركينگ شماره 7 محل نشيمن ماشين آقاي
الف شده بود و مركب حاجي نيز رخ به رخ ماشين آقاي الف شب را به صبح ميرساند.
حدود 1 ماه اين وضعيت ادامه داشت. اما از ماه دوم به بعد ماشين آقاي
الف در كوچه شب را به صبح ميرساند.
ديشب هنگام ورود به خانه آقاي
الف را ديدم. با يك چاق سلامتي مختصر از او جدا شده و اتومبيل را به درون پاركينگ منتقل كردم. در محل پاركينگ شماره 7 صحنه اي عجيب مشاهده كردم. گلداني بزرگ در وسط محوطه پاركينگ شماره 7 مشاهده كردم. البته گلدان گلي در بر نداشت و پر از خاك بود. آقاي الف هم وارد حياط شده بود. از او پرسيدم اين گلدان چيست؟ پاسخ داد بعضي ها اينكار را كرده اند تا كسي در جاي پاركينگ آنها ماشين پارك نكند!
با چشمهايي گرد از او پرسيدم مگر شما با آقاي
كاف توافق نكرديد از باب اجاره پاركينگ؟
پاسخ داد ايشان براي يكماه 40 هزار تومان اجاره ميخواستند و من 20 هزار تومان پيشنهاد دادم و آقاي
كاف قبول نكرد.
با يك جفت شاخ و كلي سوال در ذهن از او خداحافظي كرده و به خانه رفتم.

* * *

به نظر شما اگر آقاي كاف فضاي پاركينگ اش را به آقاي الف همينطور بدون اجاره ميداد واقعا اتفاقي مي افتاد؟
چرا ما مردم اينگونه پول پرست و شقي شده ايم؟
آيا وقتي مردم ما دلشان به حال خودشان نميسوزد انتظار دلسوزي از دولت براي ملت انتظاري بيهوده نيست؟

Labels:

كاريزما

1- كاريزما چيست؟

2- چه كسي را ميتوان كاريزما ناميد؟

3- ويژگيهاي يك كاريزما چيست؟

Labels:

وبلاگ و وبلاگداري

1- خصائص دروني انسانها بر حركات و سكنات آنها تاثير گذار است. دامنه اين تاثير حتي بر نوع نگاه و آفرينش آثار انسانها نيز تاثيرميگذارد.

2- نوشتن نيز مانند همه پديده هاي آفرينشي انسان متاثر از طرز نگاه نويسنده و محصول تراكنش فكري و اجتماعي اوست. با اين پيش فرض، وبلاگ نويسي نيز از خصائص دروني افراد تاثيرميپذيرد.

3- چند صباحي است در ميان دغدغه هاي خويش به تفاوتهاي موجود بين وبلاگهايي كه نويسندگانش خانم هستند با وبلاگهاي مردانه دقيق شده ام. ماحصل اين نگاه موشكافانه تاييد مجددي بر بند يكم اين نوشتار بود. وبلاگهاي زنانه با همان نگاههاي زنانه نوشته ميشوند و وبلاگهاي مردانه نيز با طرز نگاه مردانه به كتابت درمي آيند.

4- جنس مونث از بين كانالهاي ارتباطي به گفتار بيش از همه اعتماد و گرايش دارد. براي يك خانم هيچ چيز به اندازه حرف زدن نميتواند سبكترش نمايد. شايد به اين نكته دقت كرده باشيد كه خانمهاي عزيز در يك گفتمان متقابل شايد خيلي كمتر از مردان از ميميك صورت و حركات ابرو و چشم براي تنفيذ كلام استفاده ميكنند. اين دقيقا ريشه در زبانگرايي آنها داشته و آنها زبان را مهمترين وسيله براي بيان معاني خود تلقي ميكنند.

5- تعميم رويكرد زبانگرايي به نوشتار روح و حس را از نوشتار ميگيرد. همچنان كه رعايت ايجاز در نوشتار يك هنر است به همان اندازه محتواي گفتار نيز مهم است. اينكه چه چيزي را بنويسيم و تا چه اندازه «خصوصي سازي» را به پيكره نوشتارمان تزريق كنيم بسيار محل تامل است.

6- جلب رضايت همه مخاطبان براي هيچ رسانه اي امكانپذير نيست. اما ميتوان از دريچه نسبيت به اين موضوع نگاه كرد. شايد دسته اي از مخاطبان ميلي به دانستن «خصوصي»هاي زندگي ما نداشته باشند و صد البته شايد اين موضوع براي برخي ديگر جالب باشد. اما نكته اي كه بايد به آن توجه داشت اين است كه بيان «خصوصي»ها از آنجايي كه اصولا «خصوصي» هستند مربوط به خود ما هستند و بيان آن براي ديگران يعني پاشيدن رنگ «عمومي» به موضوع كه قاعدتا نقض غرض است.

7- با عرض پوزش از همه دوستان مونث بايد به اين واقعيت اشاره شود كه وبلاگهاي مونث بيشتر از آنكه به القاء معاني از طريق ميميك و كلام توجه داشته باشند بر روي اطاله كلام و بيان روزمرگي ها استوار شده اند. بررسي وبلاگهاي مونث نشان ميدهد كه اين وبلاگها عمدتا به مكانهاي اعتراض به عدم مساوات حقوق زن و مرد، برآشفتگي نسبت به مساله حجاب، پردازش احوال درون و بيان «خصوصي»ها تبديل شده اند كه صد البته پس از مدتي وبلاگ را دچار تكرار و تسلسل خواهد نمود.

8- يك حس ايراني نامانوس و بازاري نيز بر محيط وبلاگستان حاكم است كه خواننده به منظور كسب كامنت متقابل بدون آنكه بر محتوا و فحواي كلام نگارنده غور كند، سريعا در صدد ابراز عقيده بر آمده و به نظر دهي ميپردازد. در امتداد اين حس، پديده اي كه نوشتار وبلاگي را به شدت مورد هجمه قرار داده است پديده توقع و انتظار است. اين حس توقع بر مبناي الزام پس دادن هر ديد با يك بازديد تشديد و تقويت ميگردد.

9- گسترش فرهنگ «سر زدن» آفتي بر محيط وبلاگستان است كه آن را ابتر و بي خاصيت مينمايد. البته سوي اين انتقاد نگارنده نه بر خوانندگان وبلاگستان بلكه بر نوع طرز نگاه حاكم است. طرز نگاهي كه شمارگان «كامنت» را دليلي بر موفقيت يك وبلاگ مي انگارد و پر واضح است كه در پي اين طرز نگاه آنچيزي كه اهميت مي يابد تعداد كامنت است و اينكه چند درصد از اين كامنتها در راستاي موضوع بوده باشند اصلا اهميت نمي يابد.

10- وبلاگ نيز مانند هر مدياي ارتباطي نيازمند تراكنش دو سويه بين نويسنده و خواننده است. اگر اهداف مترتب بر وبلاگ نگاري براي نويسنده اش از قبل طراحي شده باشد، مطمئنا نويسنده يك وبلاگ ذغذغه اي فراتر از «سر زدن» يا « سر نزدن» و «تعداد كامنت» خواهد داشت. در اين راستا پديده حذف خواننده نيز مطمئنا بر اين استوار نخواهد بود كه «حالا كه فلاني به من سر نميزند پس بيخيالش شوم!
11- بحث بر سر اصول وبلاگ نگاري ديرزماني است كه درون ذهن نگارنده چشمك ميزند. قطعا نگارنده اين سطور نيز به عنوان يكي از اعضاي بلاگستان ميتواند دچار چالشهاي فوق الذكر شده باشد و بعضا مبتلا به اين بلايا بوده باشد. بنابراين اين پست به هيچ عنوان به منزله تطهير خويشتن و پاك نشان دادن اين محيط نبوده و نيست. غرض، بيان برخي ملاحظات و مشاهدات بر مبناي تحليلهاي يك حاجي واشنگتني بوده و بس. بنابراين انتظار دارم كه موجبات رنجش خوانندگان را فراهم نكرده باشد و صرفا تلنگري بر ما نويسندگان وبلاگ بوده باشد كه در نوع نوشتار و انتخاب موضوعات نوشتاري خودمان و همچنين بر طرز تفكر و سطح انتظارات خودمان بيشتر مداقه نماييم.

Labels:

و اکنون این منم: ابوالقاسم ناکام ایستاده بر تارک تاریخ

مستغرق در قیلوله انگبین فام خویش بودم و در رویاهای خویش همی سیر می کردمی. باز سُرایش مقطع سهراب و رستم را انجامیده بودم و از این رو مرا خواب در ربوده و چشمانم ثقیل بودندی. از باب طعام ظهرگاهی خوراک کشک و بادنجان دلپذیری به نیش کشیده بودم و معده را تا سرحد انفجار انباشته بودمی.
هماورد نزدیکی با رودابه در شُرُف نقطه عطف و ارقاسم بودی که به ناگاه صدایی چون جبرائیل بر من نازل همی گشت. طنین رعدآسای این صدا مرا از نو
م شیرینم جدا و دستان من از کفلهای رودابه دور نمودی. چشم بازگشودمی و خود را در کنار پاتیل کشک و بادنجان یافتمی و مر ادراک گشتی که هماورد من و رودابه خوابی بیش نبوده و بدین سان طعم شیرین همخوابگی با رودابه از من برون شد:

درخت زرد شد و آسمان به قیر نشست

هوا دژم شد و دی ماه جای تیر نشست

آن صوت رعدآسا که چونان صور اسرافیل قصد احیای این میت خوابزده نموده بود هر آن نزدیکتر و شدیدتر میشدی. مر آن صدا آشنا بودی. بیش شبیه به صدای رودکی (علیه الرحمه) بودی که متواتر مرا خطاب قرار میدادی:
- ابوالقاسم! ابوالقاسم! خفته
ای؟ بر خیز. ابوالقاسم! خفته ای؟ برخیز!
پلکهای خویش را با استعانت از دو انگشت بیلاخ و اشاره از یکدیگر دور نمودمی و به صدا خیره گشتمی. نیک خودش بود. چونان رسم مالوفِ پیشین چشمهایش نمی دید و عینکی سیاهفام بر چشم داشتی. غرق در رودابه بودمی و عینکان رودکی را چون سرین بلورین رودابه متصور بودمی. گفتمش:

- بر تو چه رفته که اینچنین بر اندرونی ما وارد شده و عشق دو گیتی را از کفم ربودی؟

امشب سبکتر میزنند این طبل بی هنگام را

یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را

بگفتا: بسی رنج بردی در آن سال سی؟ عجم ببردند عِرض ِ پارسی!
گفتمش: ای نابینای معمم ! فاش گو تا بدانیم بر سر قند پارسی چه آمدندی؟
بگفتا: ثلاثی از قرن را از چه هدر کردی ابوالقاسم؟ کنون پارسیان طهران نشین چنان قریحه شاعری یافتندی که تو را سوسک کردندی!
گفتمش: یاوه می سرایی رودکی؟ حقیر عمر خویش بهر شاهنامه ای مصروف کردمی به رجای واثق آبروی عجم. مهمل میبافی؟
بگفتا: آن غامبیوتر بنتیوم فایو را آتش بنه. پس آنگاه بر اکانت خویش کلیک نموده و به اینطرنط وارد شو در تارنمای یاهو بر چاپار الکترونیکی خویش نظاره کن تا تو را آگاه کنم از آفتابه ای که عجم بر روی شاهنامه ات برداشته است.
گفتمش: اکانت نداشتمی. روزی از باب استحماق؛ خوی خریت بر من غالب شدی و اعتباراتی از نوع ADSL ابتیاع نمودی. ندانستمی که این ISP فدرال بوده و چت های س ک س ی من و رودابه شنود میشدی. پس آنگاه که لو رفتمی؛ اعتبار قطع کردندی:

ای چرخ فلک خرابی از کینه توست

بیدادگری پیشه دیرینه توست

رودکی از میان همیان خویش کارتی بیرون کشید و گفتا:
- بیا! حالش ببر ابوالقاسم!
پس آنگاه راه بر کشیدی و در میان ابرها غیب گشتی.
اینطرنط فعال نمودی و فوتوغرافی را در چاپارخانه الکترونیکی خویش مشاهده کردمی. در دم قلبم از تپش ایستادی. در فوتوغراف عجمی پیکان سوار دیدمی که سرخوش از باده اخلاص به مولا؛ شمشیر دو دم بر پیکره شعر پارسی کوفتندی. از باب ارتفاع اخلاص، شاهکار خویش برچسب نموده و بر شیشه پیکان نمایان ساختندی. از قافیه و ردیف و رَوی و وزن هیچ خبر نبودی.

بر دودمان رودکی نفرین فرستادمی. رودابه ام را از کفم ربود و آفتابه عجمی نشانم داد. ای افسوس که اگر ثلث قرن سرایش شاهنامه را وامی نهادمی و سراغ رودابه میرفتمی؛ امروز دستکم مدیون کاف اول خویش نبودمی!!!

Labels: ,

پنجه عقاب

«هنوز هم از یادآوری خاطرات آن روز آزرده خاطر می‌شویم. امید موفقیت زیاد بود. وقایع ناگوار و عصبیت، شهامت گروه نجات، شرمساری ناشی از شكست و بالاتر از همه، مرگ فاجعه آمیز افراد ما در كویر، همه و همه در خاطرم نقش بسته است. من برای چند ساعت موفق شدم بخوابم و صبح زود آماده شدم تا از طریق تلویزیون آن چه را كه رخ داده بود، برای مردم آمریكا تشریح كنم. من تمام مسئولیت را شخصا به عهده گرفتم. آن چه را كه روی داده بود، تشریح كردم و دلایل خود را برای این تلاش شرح دادم. من عملی را كه ایران مرتكب شده بود به دنیا یادآوری كردم و داوطلبانی را كه با شهامتی بی نظیر، زندگی خود را از دست داده بودند، مورد ستایش قرار دادم.»
براي يك زمامدار در نظامهاي دموكراتيك قدرت پذيرش اشتباه
از ضروريات است. جيمي كارتر در كتاب خاطرات خود به نام «444 روز» (كه قسمتي از آن در بالا آورده شد) جزئيات شكست «طرح عمليات پنجه عقاب» را تشريح كرده و در انتها ضمن پذيرش اشتباه خود، به قدرداني و تجليل از دست‌اندركاران اين طرح پرداخته است.
تفاوت اساسي نظام‌هاي مبتني بر مردم‌سالاري با نظام‌هاي توتاليتر در همين مسئوليت‌پذير بودن آنهاست. در نظام‌هاي مردم‌سالار چيزي به نام فرافكني وجود خارجي ندارد. يك مسئول، يك مدير، يك رئيس جمهور، يك نماينده پارلمان و ساير اركان اين سيستم به همان اندازه كه در امور مربوطه خود داراي اختيار هستند، به همان ميزان در مقابل قانون و مردم پاسخگو هستند
ناشر ایرانی كتاب «444 روز» در مقدمه ترجمه خود مي‌نويسد: «در میان
زمامداران غرب، رسم است كه بعد از كناره گیری از كار، خاطرات دوره زمامداری خود را جهت ثبت در تاریخ و مطالعه نسل‌های بعدی، می‌نویسند و به یادگار می‌گذارند. كارتر نیز چنین كرده است. او بعد از آن كه از انقلاب ایران سیلی خورد و نتوانست در انتخابات بعدی ریاست جمهوری آمریكا موفق شود دست به كار نوشتن خاطرات خود زده است»

بدون شك كارتر پس از ناكامي‌هاي بسيار - چه در عرصه سياست داخلي و چه در عرضه سياست خارجي – مي‌دانست كه به طور كامل از صحنه سياسي امريكا حذف شده است. اما واقعا چه چيزي باعث مي‌شود كه يك سردمدار شكست خورده به بيان خاطرات و شرح ناكامي‌هاي خود بپردازد در حاليكه بسياري از اين موضوعات قبل از انتشار خاطرات مخفي بوده و مي‌توانست مخفي هم بماند؟ سوال اينجاست كه در جوامع توسعه نيافته و كشورهاي عربي آيا چنين چيزي مرسوم است؟ يك شيخ عرب كه به صورت موروثي به تخت حكومت امارات متحده عربي يا مملكت سعودي يا پادشاهي عمان تكيه زده است تا چه اندازه حس مسئوليت‌پذيري يا وظيفه پاسخگويي بر گرده خويش احساس مي‌كند كه حاضر باشد به اشتباهات خود اعتراف كند؟

كتاب‌هاي خاطرات مردان سياسي در ايران بسيار منتشر شده است. نسل خاطرات منتشر شده از خاطرات امير اسدالله علم گرفته تا خاطرات آقای هاشمی تقریبا بر وجوه مثبت مساله تکیه نموده‌اند. به ندرت دیده میشود که یک سیاستمدار در خاطراتش به اشتباهاتش اشاره کرده باشد. این‌ها همگی همان تفاوت‌های فرهنگی است که در بالا اشاره شد.

به پنجه عقاب برگردیم. عملیاتی که توسط کارتر و مشاوران ارشدش مانند برژینسکی و همیلتون جردن برای احیای آبروی رفته امریکا در عرصه دیپلماسی جهانی طراحی شده بود. اشغال سفارت امریکا که مدت زمانی به عنوان انقلاب دوم مایه مباهات نظام بود، واقعه ای بی‌سابقه تا آن زمان بود. در عرف دیپلماتیک، خاک هر سفارتخانه متعلق به آن کشور بوده و غصب و اشغال آن معنایی مانند جنگ و تصرف دارد. اما دکترین حاکم بر مجموعه حکومتی آن زمان ایران، شاید با طراحی اشغال سفارت سعی در افشای جاسوسی و دخالت امریکا در این منطقه داشت و در پی این اشغال منافع و چانه زنی های بسیاری را نیز دنبال می‌کرد. از جمله این‌که حاکمیت قصد داشت با گروگان‌گیری اتباع امریکایی، زمینه استرداد و محاکمه شاه را فراهم آورد. اما آنچیزی که در عمل نصیب ایران شد، تحریم و بلوکه شدن اموالش در امریکا و قطع رابطه سیاسی و اقتصادی با ایالات متحده امریکا بود که شاید در نگاه انقلابیون آن‌روزها چیزی به شمار نمی آمد اما مرور زمان نشان داد که صدمه های سنگینی از این بابت بر پیکره اقتصادی و سیاسی ایران وارد شده است.

طرح پنچه عقاب، طرحی حساب شده بود که جزئی ترین امور در آن پیش بینی شده بود. برژینسكی مشاور امنیت ملی رئیس جمهوری آمریكا این طرح را در كتابی كه با نام «انتخاب‌های دشوار» به چاپ رساند، تشریح كرده است. مطابق آنچه او نوشته، عملیات نظامی نیروهای دلتا جمعا دو روز یعنی از چهارم تا ششم اردیبهشت ۱۳۵۹ به طول می‌انجامید. در شب اول، هشت هلی كوپتر و شش هواپیمای سی ـ۱۳۰ در عمق خاك ایران در میان كویر فرود می‌آمدند. هلی كوپترها پس از سوخت گیری شبانه در نزدیكی طبس، به نقطه ای در نزدیكی تهران ـ حوالی دماوند ـ پرواز می‌كردند و تمام روز را در انتظار فرا رسیدن شب در این نقطه توقف می‌نمودند. حمله به سوی سفارت كه محل نگاهداری گروگانهای آمریكایی بود، در شب دوم با كامیون‌های ارتشی كه قبلا تدارك شده بود، انجام می‌گرفت و یك گروه جداگانه هم برای نجات بروس لینكن كاردار سفارت و دو آمریكایی دیگر كه در محل وزارت امور خارجه ایران نگاهداری می‌شدند در نظر گرفته شده بود.

قرار بود گروگان‌ها پس از رهایی و شاید همراه چند نفر ایرانی كه به اسارت گرفته می‌شدند به استادیوم شهید شیرودی كه در نزدیكی سفارت قرار داشت منتقل شوند و از آنجا به یك فرودگاه مجاور پرواز كنند. فرودگاهی كه شبانه توسط كماندوهای آمریكایی اشغال می‌شد تا برای پرواز نیروهای آمریكایی به بیرون خاك ایران آماده شود. در این مرحله نیز چند جنگنده پرواز هواپیماهای آمریكایی را پوشش می‌دادند.

طرحی که با چنین دقت طراحی شده بود در عمل ناکام ماند و علت آن در حافظه تاریخ ملت ایران به طوفان شن مربوط شد. اما این استدلال دارای ابهام فراوانی است که عمده ترین علامت سوال در مقابل آن عبارتست از اینکه وقتی هواشناسی امریکا قادر به پیش بینی هوای دورافتاده ترین کشور روی زمین میباشد، چگونه وقوع این طوفان را نتوانسته است پیش بینی نماید. این ابهام وقتی قوت میگیرد که بنا به اسناد منتشره متوجه میشویم که چند روز قبل از اجرای طرح، نامه‌ای از یك شخص ناشناس به دست دانشجویان مستقر در سفارت می‌رسد كه در آن نویسنده كه هرگز هویت خود را فاش نكرد، مدعی شده بود اطلاعات مفیدی از یك افسر اطلاعات ارتش اسرائیل به دست آورده كه به خاطر «داشتن احساسات دوستانه نسبت به ملت ایران» آنها را در اختیار دانشجویان ایرانی و شورای انقلاب می‌گذارد. در این نامه آمده بود كه شورای امنیت ملی آمریكا با همكاری سازمان جاسوسی اسرائیل سرگرم طرح نقشه‌ای نظامی به منظور آزادی گروگانهای سفارت آمریكا در تهران می‌باشد و سپس طرح عملیات با جزئیات كامل شرح داده شده بود.

بنابراین باید به مغزهای کنجکاو حق داد که شاید مسبب این ناکامی برای امریکا رقیب آن روزهایش یعنی شوروی بوده باشد. این حس زمانی بیشتر رنگ میگیرد که به این موضوع نیز دقت کنیم که پس از انقلاب 57، شوروی بزرگترین بازنده در میدان بود و حزب توده اش به محاق کامل رفته بود و این حزب به دنبال راهی برای ضربه زدن به امریکا و انگلیس بوده و چه بسا طرح ارسال این نامه و لو دادن این طرح از ابتدا تحت لوای اسرائیل و به سرکردگی شوروی و دستگاه KGB برنامه ریزی شده باشد.
جالبترین سکانس این رویداد در ششم اردیبهشت 59 رقم خورد. جایی که به دستور رئیس جمهور وقت –ابوالحسن بنی صدر- هواپیماهای اف 14 بر فراز اجساد سوخته و هواپیماهایی که هنوز جعبه سیاه‌شان سالم بود، بمب ریختند و به قصد عوامفریبی و اجرای یک
Show Off تبلیغاتی و صد البته به دنبال یک ماموریت ویژه، همه اسناد و مکالمات خلبان هواپیمای C-130 را که در جعبه سیاه این هواپیما مضبوط بود، به تلی از خاک مبدل نمود.
تاریخ معاصر ما پر از رمز و رازهای ناگشوده است. شاید جوان امروزی ما که دغدغه هایش چیزی به جز میهن و وتاریخ است، لازم باشد تا در بسیاری از پرده های این بازی تعمق و تامل نماید.



پيونشت تكراري:
پاسخ كامنتهاي قبلي در همانجا داده شد.

Labels:

پرايد 16 سوپاپه؟

پينوشت:
نواي دل اين هفته تقديم به خاكي ترين و دوست داشتني ترين رضاي خودم: حاج رضا خرداد 53


Labels:

لیلی دیگر با من نیست

به ديدارش كه مي‌روي در نهايت جام‌هاي افسوس است كه سر مي‌كشي. هنگامي كه از ديدارش مرخص مي‌شوي همچنان سردرگم و پر از علامت سوال هستي. مگر مي‌شود تا اين اندازه سطحي بود؟

انسان‌أها متفاوتند. اين حكمت خداوندي در خلق انسان‌هاست كه هيچ دو انساني كاملا مشابه هم نيستند. بين كمال تبريزي و ابراهيم حاتمي كيا تفاوت بسيار است اما اگر اين مقايسه‌ها را ادامه دهي، ميتواني دره‌اي به عمق وحشتناك بين مسعود ده نمكي و كمال تبريزي يا ابراهيم حاتمي كيا پيدا كني.
سعي كردم زماني به ديدارش بروم كه آب‌ها از آسياب افتاده باشند. دوست داشتم فارغ از هيجانات مرغ و سيمرغ اين روايت را ببينم. تصميم گرفتم كه براي ديدن اين روايت به سينما هم نروم چون دوست نداشتم موج پوپوليسم مرا احاطه كند و اصولا اين عادت گوش‌هايم است كه در ميان صداي سوت و كف نميتواند خوب بشنود. اگر بدست آوردن
CD قاچاق روايت اخراجيها گناه محسوب شود، اعتراف ميكنم كه بنده در اين باره مرتكب گناه شدم و شايد اگر گناهكار نمي‌شدم امروز «اخراجيها» فروشش يك 2000 توماني ناقابل بيشتر مي‌داشت
از دقيقه اول تا دقيقه آخر، سكانس به سكانس اين فيلم را با دقت به تماشا نشستم. نه يكبار كه دوبار ديدمش. ماحصل اين واكنشهاي مغزي در نهايت درودي بود كه از ته دل نثار داوران جشنواره فيلم فجر نمودم كه هنوز شرافت و وجدان كاريشان را پاس داشته‌اند
اعتقاد دارم در جامعه فعلي ما وجود اقبال عمومي از يك موضوع نميتواند دليل برتري آن موضوع باشد. در جايي خواندم كه يكي از كمدين هاي معروف اظهار داشته بود كه خنداندن مردم از سخت ترين كارهاست. اما ميخواهم به اين كمدين عزيز بگويم در كشوري كه مردمانش عمري است خسته و اندوهگينند و شادي را در معناي واقعي كلمه اش درك نميكنند، خنداندن كاري بس آسان است. ميخواهم بگويم مردم ما شتابان به دنبال فرصتهاي خنده دار ميگردند. حال اين خنده به هر مضمون و هر موضوعي هم مهيا شود براي آنها فرق نميكند و متاسفانه بايد گفت اخراجيها دقيقا با دست گذاري بر اين پاشنه آشيل موفق شد گيشه را تسخير نمايد.
كارگردان سينما قبل از اينكه كارگردان باشد، بايد يك روانشناس و جامعه شناس خوب باشد. براي موفقيت يك كارگردان شناخت موضوع يك شرط لازم است اما كافي نيست. خيلي چيزهاي ديگر بايد چاشني اين كار شود تا موفقيت به معناي واقعي كسب گردد.

براي روايت دفاع مقدس شايد مسعود ده نمكي شناخت موضوع را داشته باشد اما هرگز براي كارگرداني خوب ابزارهاي لازم را در اختيار ندارد. كمال تبريزي در روايت ليلي با من است از منظر طنز به روايت دفاع مقدس پرداخت. اما آنچيزي كه باعث شد اين اثر ماندگار گردد اين بود كه تبريزي كاركردهاي طنز موقعيت را خوب ميشناخت و ميدانست كه طنز كلامي در اين مسير بلااثر است. اما روايت مسعود ده نمكي در اخراجيها، تكيه تاسف باري بر طنز كلامي آنهم در بدترين شكل ممكن داشته و سعي نموده با طنزهاي كلامي تماشاگر را به پرده بدوزد. وجود يك خشك ِ مقدس (همان گرينوف) براي جذب تماشاگر كه همواره در پي اعتراض به تلقي هاي ابزاري از دين بوده است؛ نيز لازم بود تا در تعاملي جنگ گونه بين جوانان اراذل و اين حاجي صحنه هاي مثلا خنده دار بيشتري خلق گردد و در این هنرنمایی ها مجید سوزوکی در این نقش تنها کاری که میکند مدام تیکه های چاله میدانی استعمال میکند و سیگار دود میکند. به تکیه تاسف بار کارگردان به سیگار در این سناریو دقت کنید.

تحول در يكصدم ثانيه كه اكثر منتقدين اين اثر به آن پرداخته بودند نيز يك واقعيت است. بيژن مرتضوي (همان پسرك قالتاق دزد در فيلم كه امين حيايي آن را بازي ميكند) پس از يك زندگي سراسر جرم، به ناگاه در صحنه اي از فيلم متحول ميشود و به دنبال آن داش مجيد سوزوكي پس از كسري از ثانيه به ناگاه حس ميهن دوستي پيدا ميكند. بيننده آگاه كه محو دست و سوت نشده باشد به خوبي در مي يابد كه سر و ته داستان در اينجا زوركي به هم دوخته شده است تا تايم فيلم كه در مرز Over شدن ميباشد، حفظ گردد بنابراين بايد گفت سناريو فيلم به طور كامل از هم پاشيده و بدون محتواست.
در كنار سناريوي ضعيف، بايستي از ضعفهاي تكنيكي كارگرداني و بازيگرداني نيز ياد كرد. نگارنده به هيچ عنوان متخصص سينما نيستم اما با بكارگيري مقايسه ميتوانم به ارزيابي فيلمها بپردازم. فيلمهايي كه در آنها تحول روحي و رواني بازيگر بايد پردازش شود، اصولا از شاتهاي بسته و كلوزآپهاي حساب شده استفاده ميكنند در حاليكه در صحنه تحول مجيد سوزوكي كارگردان از لانگ شات بسيار ناهمگون بر روي ميدان مين استفاده كرده است. تعداد كلوزآپهاي موثر را در اين فيلم كه شمارش نماييد، به اين نتيجه ميرسيد كه كارگردان به موضوع نگاهي ماكروسكوپيك داشته و از بالا به مساله نگاه كرده است در حاليكه شايد كاركرد ديدگاه ميكروسكوپيك در اينجا بيشتر مفيد مي بود.
براي تضمين فروش و گيشه در سينماي غير حرفه اي ايران نياز به معيارهاي فني و كيفي نيست. چون اصولا مخاطب سينما گستره وسيعي از انسانهاي مختلف را در برميگيرند. شماري بازيگر صاحب نام و انگشت نهادن بر تابوهايي كه خيلي وقت است كسي جرات پرداختن به آنها ندارد (مثل استهزاي ديدگاه حاجي گرينوف) و همچنين داشتن نامي پر
حاشيه بر صدر تيزر فيلم به عنوان كارگردان براي اين موفقيت ظاهري كافي است اما در جايي كه بخواهي به درستي به قضاوت بنشيني ميبيني كه اساتيد مسلم سينما چون انتظامي، نصيريان، حاتمي كيا، احمدرضا درويش و ساير داوران انصاف را رعايت كرده اند و تنها از منظر تكنيكال قضاوت كرده اند. پر واضح است كه نگاه من كه مخاطب عامي اين فيلم هستم به مراتب با نگاه اين اساتيد فرق ميكند. پس حمايت من و امثال من از يك اثر سينمايي به تنهايي براي اثبات موفق بودن اثر كافي نيست بلكه براي هر كاري بايد از متخصص و كارشناسش استعلام كرد
از نظر نگارنده اخراجيها اثري ضعيف و عامه پسند مي باشد. در ديدن اين فيلم حسرت يك لبخند از نوع لبخندهايي كه در فيلم ليلي با من است تجربه كردم، بر دلم ماند و از همه دردآور تر اينكه يك پلان مشابه فيلم آژانس شيشه اي در اخراجيها نديدم. هنوز هم هر وقت آژانس شيشه اي را ميبينم به نقش آفرينانش و همچنين به كارگردان عزيزش درود ميفرستم.

در آخر ياد همان آيه معروف افتادم كه «ان الله لا يغير قوم حتي يغيرو ما بانفسهم» مادامي كه خودمان هنوز با ديدن صحنه هايي كه يادآور فيلمفارسي هستند حال ميكنيم، قطعا فرهنگ ما به پيش نخواهد رفت.

Labels:

اشه وهيشته

جشن ارديبهشتگان كه يكي از جشن هاي بزرگ ديني زرتشتيان است، با برابري روز و ماه ارديبهشت، يعني دوم اريبهشت ماه تقويم فصلي هماهنگ است. اين روز بزرگ يادآور فروزهء اهورايي ارديبهشت يا اشه وهيشته و ويژگيهاي آن يعني بهترين راستي و پاكي مي باشد. ارديبهشت، دومين امشاسپند، داراي انگاره اي مادي است به نام آتش يا آذر، فروغي خدا داده كه گرمي بخش و فروزان و پاك كننده و در يك كلام زندگي بخش است و پرتوهاي نوراني آن هستي را از نيستي جدا مي گرداند وراست را از دروغ باز مي شناساند. پس بجاست كه آتش را نموداري از آن داده بزرگ بدانيم. بهترين راستي برترين نعمتي است كه دست يابي به آن يعني پيروزي بزرگ و اين پيروزي شايسته جشني است بس بزرگتر با نام جشن ارديبهشتگان يا جشن اخلاق. (نگارش: راشين جهانگيری)


* * *


حاجي: در پيش بودن جشن ارديبهشتگان را به تمامي بانوان محترم ايراني تبريك عرض مي‌نمايم. اعتقاد راسخ دارم كه اشه وهيشته امسال ما، به معناي واقعي سرشار از «بهترين راستي و پاكي» خواهد بود. زيرا همزمان با آغاز اين جشن پارسي، طرح مبارزه با بدحجابي نيز آغاز خواهد شد.

فقط براي جشن ارديبهشتگان يك فقره زره و كلاهخود و ... پيش خريد نماييد. مانتوهاي پوست پيازي ِ تنگ و چسبان و كوتاه و شلوارهاي تا زير زانو هم برود در داخل كمد خانه و تا اطلاع ثانوي بيرون آورده نشوند.

سردبير (با غرولند و فرياد خطاب به حاجي): حاجي پاشو گمشو از اين سرا برو بيرون كه دوباره با اين نوشته ات بساط ديشلمه دربخانه آب و سراب را به هم خواهي زد......

سردبير (با لبخند خطاب به بانوان عزيز): بانوان عزيز ناراحت نباشند. اين حاجي را به زباله‌دان تاريخ تبعيد خواهیم کرد.

پینوشت:

يكم. اخراجیها را دیدم. فقط یک کلام: متاسفم مسعود خان! انگار که «نابرده رنج گنج ميسر ميشود»

دوم. اگر من دلم بخواهد براي يكي مجاني تبليغ كنم اشكالي دارد؟ اينجا حرفهاي زيادي براي خواندن دارد ها: http://eric1973.persianblog.com و ايضا اين يكي: http://ericjew.blogsome.com كه هر دو مال يك نفر است البته.


Labels:

تابو و تابو شكن

پلان اول:

مصدق نخست وزير كشور است. تابويي به نام نفت در مقابل مصدق است. مصدق قصد تابوشكني دارد. نفت را ملي ميكند. برخي ناديده ها را به تصوير ميكشد.

صبح روز 30 تير 1332 مصدق مورد حمايت است. بعد از ظهر همان روز، فرياد مصدق مرگت باد فضاي خيابان سي تير را پركرده است. مصدق سرنگون ميشود. اينجا ايران است.


* * *

پلان دوم:

كرباسچي شهردار وقت تهران است. اصلاحات بنيادي بسياري براي تغيير وضعيت نابسمان پايتخت در نظر دارد.

مردم برايش كف ميزنند. چند صباح ديگر در دادگاه محاكمه ميشود و مردم از او به عنوان غارتگر بيت المال ياد ميكنند. اينجا ايران است.

* * *

پلان سوم:

مسعود ده نمكي در دانشگاه به مقابله با دانشجويان پرداخته است. مردم او را هو ميكنند و به شدت از او تنفر دارند. چند سال بعد او يك فيلم ساز است. مردم براي ديدن فيلمش تا نزديكيهاي صبح در صف هستند و برايش كف ميزنند. اينجا ايران است

* * *

خداوند در قرآن ميفرمايد: «ان الله لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم»: خداوند سرنوشت هيچ قومي را عوض نميكند مگر اينكه آن قوم خودشان بخواهند. بنابراين طبيعي است تا زماني كه قومي ميل به تغيير نداشته باشند، حتي خدا هم براي تغيير سرنوشتشان تمايلي نخواهد داشت.
ناگفته پيداست كه طرز تفكر مردم و اصولا جهان بيني حاكم بر هر جامعه انساني در سرنوشت محتوم آن قوم تاثير گذار خواهد بود. در اين بين چيزي به نام فرهنگ مطرح ميشود كه بنابرتعريف عبارتست از مجموعه اي از هنجارهاي اجتماعي و عرفي هر جهان بيني.
يكي از پارامترهاي محدود كننده رشد فرهنگي، تكيه بر هنجارهاي عرف شده در جامعه است كه جمع شدگي يك توده از اين باورها و هنجارها كه نزديك شدن به آنها بر خلاف عرف باشد، چيزي به نام
تابو را تشكيل ميدهد. بنابراين تابو عبارتست از مفهوم يا كانسپتي كه نزديك شدن به آن تعريف نشده است و بايستي به صورت دربست پذيرفته شود
به اعتقاد جامعه شناسان برخي مفاهيم در جامعه ايراني بيهوده و بدون دليل منطقي به عنوان يك تابو مطرح شده اند كه موقعيت زماني و پيشرفت تكنولوژيكي در اين عصر ميطلبد كه به اين تابوها پرداخته شود. اصولا درك مرز بين يك تابو و يك ناهنجاري بسيار ظريف بوده و عموما مردم در تشخيص اين دو دچار اشتباه ميشوند.
طرفه اينجاست كه برخي مفاهيم بديهي در زندگي كه يك رخداد طبيعي بيش نيستند به غلط يك تابو شده اند و حكم پرداختن به آنها، برابر با ارتداد است.
در يك جمع بندي كلي ميتوان گفت جامعه ايراني كه از نظر نگرشي بسيار بيمار و متغير الاحوال ميباشد، براي مفاهيمي كه جنبه زنانه داشته باشند يك حريم كلفت و يك ديوار بلند كشيده و پرداختن به آنها را نوعي ناهنجاري و تاختن به حريم بانوان تعريف نموده است.
از انجايي كه خيلي از معضلات فرهنگي و پديده هاي اجتماعي ما ماحصل محاصره اين تابوهاي غلط ميباشند، پر واضح است كه هر گونه قلم زدن در اين وادي نياز به از جان گذشتگي خواهد داشت.
دغدغه نگارنده از همان ابتداي پرداختن به پديده هاي اجتماعي، حصار شدن زن ايراني در تابوهاي نخ نما شده متعلق به عصر حجر بوده و با توجه به بضاعت اندك خود هر گاه فرصت يافته به اين مسائل – البته با نگاه طنز تلخ – پرداخته است.

اخيرا مشاهده ميشود كه برخي از خوانندگان عزيز اين وبلاگ كه شايد آشنايي ديريني با نگارنده نداشته باشند، در اولين بازديد از اينجا و خواندن اينگونه مطالب دچار تشويش شده و لب به شكايت ميگشايند كه حرمت و حيثيت نسوان توسط حاجي مورد تهاجم قرار گرفته است.
براي نگارنده اولين سوال اين است كه وقتي در بعدهاي كلان اجتماعي حقوق اوليه بانوان ناديده گرفته شده و حتي براي نوع پوشش و كنش آنها در اجتماع، معيار و ضابطه تعريف شده است و در جايي كه حتي حقوق آنها در شرع مبين نيز به نسبت يك هشتم يك مرد برآورد ميشود، نوشته هاي اين حقير چگونه تا اين حد مخرب برآورد ميگردد؟
در تعجبم در جايي كه شبكه هاي بزرگي چون VOX و CNN و ... از تبليغات نوار بهداشتي ابايي نداشته و اين تبليغ را در بهترين ساعات شبانه روز ارائه ميدهند، چگونه پرداختن به اين موضوع تجاوز به حقوق زنان تلقي ميگردد؟ آيا غير از اين نيست كه ما با اين رفتار گردن خم كرده و تازيانه طلب ميكنيم؟ خداوند متعال با برقراري نظام ماهانه در بانوان بزرگترين عطيه الهي را به آنها عطا نموده و با اينكار نسوج و بافتهاي دروني آنها را براي يك باروري ديگر، خانه تكاني ميكند. پس چگونه است كه ما اين عادت ماهانه را تا اينحد پليد و پلشت ميدانيم كه رخداد آن را از يكديگر مخفي ميداريم؟ دوستان معترض به بنده بگويند چرا براي خريد يك بسته از اين نوارها بايد در هيات يك قاچاقچي و به صورت مخفيانه اقدام نماييم؟ چرا؟ مگر زن ايراني با رخداد اين پديده با ناگاه همانند اصغر قاتل ميشود كه از طبيعي ترين رخداد دروني اش كه آن نيز يك عطيه الهي است شرمناك ميگردد؟

دوستان من: تصويري كه در پست قبل مشاهده كرديد در عين كراهت، بيان يك درد بود. اين تصوير عين واقعيت است و نمايش آن توسط اين حقير نه از براي تهوع شما بلكه براي اين بود كه نشان دهم همين زن ايراني كه براي ماهانه اش حرمت قائل است تا چه اندازه از درك و شعور اجتماعي بي بهره بوده است كه اينگونه در كوچه و خيابان نوار پراكنده است.
چقدر در دستشوييهاي عمومي با اين تابلو روبرو بوده ايم كه عزيزان نوار و دستمال و ... را درون چاه نياندازيد؟ آيا اين رفتار اجتماعي پر خطرتر و ناهنجارتر از نوشته هاي اين حقير نيست؟
دوستان بياييم خلط معاني نكنيم. بيهوده كاسه داغتر از آش نباشيم. كداميك از معترضين عزيز تا به حال از وجود استاندارد ملي براي اين وسيله بهداشتي اطلاع داشته كه اينگونه نيمه مثبت ليوان را رها كرده و به نيمه خالي آن ميچسبد؟

2 پست قبلتر نيز بيان يك درد اجتماعي بود كه شرم و حيا مانع از بيان آشكار آن شد. همان چيزي كه احتمالا همه شما از آن مطلع شديد يكي از نيازهاي طبيعي زوجهاي جوان ماست كه هر كدام بنا به همان دلايل پيش گفته از آن يك تابو ساخته اند و جرات مطرح كردن آن را براي يكديگر ندارند چرا كه ممكن است به حيوانيت يا فاحشگي متهم شوند. كنكاشي در روابط سرد زناشويي به خوبي نشان ميدهد كه يكي از طرفين خواسته هايي از اين دست دارد و طرف ديگر بنا به هراسش از تابوشكني به اين خواسته پاسخ منفي ميدهد و اينگونه ميشود كه زندگي دچار سردي ميگردد.
ختم كلام اينكه بنده نه مهاجم فرهنگي هستم و نه توليد كننده فيلمهاي پورنو. اگر فرهنگي قرار است با نوشته هاي يك آدم يك لا قبايي چون من منهدم شود، همان بهتر كه منهدم شود.
در جايي كه حقوق حقه خانمها به روشني ناديده گرفته ميشود، انتظار طبيعي اين است كه اگر زبان و جرات اعتراض وجود دارد در جايگاه خودش و در مقابل حاكميتي بيان شود كه اين حقوق را ناديده گرفته است . والا «آب و سراب» مطمئن باشيد كه در اين جهان يك نقطه بيش نيست.
دلبستگي نگارنده به خواننده صد البته وجود دارد. اما مطمئن باشيد كه نوشته هاي حاجي نه از براي جلب مخاطب بلكه از براي زدن تلنگري بر ذهنهاي خفته است كه متاسفانه عليرغم ادعاي مجرب بودن هنوز در افكار دهه چهل به سر ميبرند.

دوستان بيدار باشيد قبل از آنكه سيلاب نسل جوان و مطالبات روز افزونش ما را با خود ببرد.

Labels:

نوار

قبل از هر چيز از حاج واشنگتن عزيز سپاسگزارم كه اينبار به من فرصت داد تا برخي از ناگفته‌هاي خودم را برايتان بازگو كنم.

نام من نوار بهداشتي (sanitary napkin) است. من نيز همانند هر اختراع ديگري از روي ناچاري بشر خلق شده‌ام. شايد خيلي از شماها مرا نشناخته‌ايد. من عليرغم ظاهر عجيب و غريبم، تاريخچه‌اي ديرين دارم. من در حقيقت دستمالی هستم از نظر ظاهری همانند پوشک نوزادان ولی کوچتر از آن هستم. خانم‌ها از من در دوران عادت ماهانه برای جلوگیری از نفوذ ترشحات خارج شده از فرج خود به سایر قسمت‌ها، من را درون شورت خود بطوری بکار می‌‌برند که مانع از تماس ترشحات (عمدتاً خون) خارج شده از فرج باشم. نوع امروزه من تا مدتها در ایران مورد استفاده نبود و زنان از پنبه و پارچه‌ و یا از تا نمودن یک پارچه بطوری که مانع رسیدن خون به بیرون از لباس باشد استفاده می‌‌کردند. (1)

اجداد اوليه من در 1895 از طريق موسسه Curads & Hartmann's به بازار عرضه شدند كه البته به قدري گران بودند كه مورد استقبال عمومي قرار نگرفتند. (2) من عكسهاي زيادي از اجداد خودم در اختيار داشتم تا شما ببينيد كه نوارهاي اوليه چه قيافه هاي مضحكي داشتند. اما هر چه تلاش كردم برايتان دانلود كنم، اين سيستم فيل ترينگ سگ مصب اجازه نداد.

اما چگونه با حاجي آشنا شدم؟ شايد خودش نگفته باشد اما من لازم است برايتان بگويم كه حاجي به تازگي يك سرمايه هنگفتي به دست آورده و تصميم داشت كه با آن صنعت نون و آبداري را پايه گذاري كند و به قول معروف پول بدست آمده را در راه توليد چيزي پرسود خرج كند.

باري، پس از مشورت با اساتيد فن، تصميم گرفت كه در راه شكم خرجش كند و با آن يك مغازه اغذيه فروشي در خيابان ستارخان بنا نهد. او را اعتقاد بر اين بود كه مردم ايران از هر چه بگذرند از شكمشان نميگذرند و در اين دوره زمونه صنايع شكمي هيچگاه ركود و كسادي ندارند. بعد از اينكه عزمش را جمع نموده بود به ناگاه با من آشنا شد.

از آنجايي كه مغز اين حاجي هميشه جرقه هاي آتشين مي‌زند، با خود انديشيد كه بر طبق آمار منتشره مركز آمار ايران بيش از 1/49% درصد از جمعيت ايران را زنان بين تشكيل مي‌دهند يعني دقيقا: 187/394/34 نفر.(3)

تقريبا 65% از اين جمعيت در سنين قبل از يائسگي قرار دارند و بنابراين 622/235/22 نفر پتانسيل بارور در ايران وجود دارد. از آنجايي كه هر زن در ماه يكبار پريود مي‌شود، او با يك حساب سرانگشتي به فراست دريافت كه در ايران در هر ماه 22 ميليون فقره پديده پريود اتفاق مي‌افتد (البته اين عدد تخميني خواهد بود چون حاجي هم مي‌دانست كه دوره پريود گردشي است و اورلپ نيز در اينجا وجود خواهد داشت اما فقط تو كف Feasibility Study او باشيد) و چون هر پريود به طور متوسط حدود يك‌هفته طول ميكشد و طبق استانداردهاي پزشكي نوار بهداشتي بايد هر 4 ساعت يكبار عوض شود(4)، پس در ايران در هر ماه به طور تقريب 924 ميليون عدد نوار بهداشتي مصرف مي‌شود. اين رقم به قدري تحريك كننده بود كه حاجي تصميم گرفت يك مركز توليد نوار بهداشتي تاسيس كند. او در ادامه پروژه به يك مشاور نياز داشت كه نهايتا به سراغ خود من آمد و اطلاعات جامعي از من دريافت كرد.

در ابتدا ما بايد اطلاعات و مشخصات فني دقيقي از من به دست مي‌آورديم... موضوعي كه تا به حال خودم هم به آن فكر نكرده بودم..... باور كردني نبود. من براي خودم استاندارد ملي داشتم و خودم نمي‌دانستم..... با حاجي به موسسه استاندارد و تحقيقات صنعتي ايران مراجعه كرديم و استاندارد ملي نوار بهداشتي را گرفتيم.....

با ديدن اين استاندارد در پوست خود نمي‌گنجيدم. شما در شناسنامه‌هايتان حداكثر چهار يا پنج مشخصه داريد اما من – همين نواري كه مسخره اش مي‌كنيد – كلي براي خودم مشخصه داشتم. اول از همه فهميدم كه من چند جزء دارم: تيشو - مواد جاذب‌ - پوشش خارجي يا رويي - لايه مياني - لايه غير قابل نفوذ - توده جاذب‌ و پودر جاذب‌

در اين استاندارد من متوجه شدم كه دو ورژن ديگر از من كه بالدار هستم قبلا وجود داشته است: نوار معمولي‌ كه در آن پهناي‌ توده‌ جاذب‌ در سرتاسر طول‌ آن‌ يكنواخت‌ بوده‌ و دو لبه‌ آن‌ به صورت‌ خط‌ صاف‌ و يا كماني‌ شكل‌ مي باشد و توده جاذب توسط لايه مياني و پوشش خارجي احاطه مي‌گردد و دو انتهاي‌ نوار پرس‌ مي‌شود و و نوار آناتوميك كه در آن غالباً در اين‌ نوع‌ نوار عرض‌ توده‌ جاذب‌ در قسمت‌ وسط‌، كمتر از دو لبه‌ كناري‌ بوده‌ (دمبلي‌ شكل) و لبه‌هاي‌ عرضي‌ به صورت‌ خط‌ صاف‌ يا كماني‌ شكل‌ است‌.

اما در نوع بالدار كه من نيز از اين نوع هستم توده‌ جاذب‌ يا مواد جاذب‌ دمبلي‌ شكل‌ و يا مستطيل‌ شكل‌ با لبه هاي عرضي به صورت خط صاف يا كماني شكل مي‌باشد. پوشش‌ رويي‌ و لايه‌ غير قابل‌ نفوذ يا لايه‌ زيرين‌ در پيرامون‌ توده‌ جاذب‌ يا مواد جاذب‌ پرس‌ مي‌شود.

در اين استاندارد ابعاد و اندازه هاي من هم داده شده بود. حاجي وقتي اين بخش از استاندارد رو خوند به من نگاهي كرد و گفت:

بالدار جان يه خاطره‌اي يادم افتاد. يكبار در فروشگاه شهروند براي خريد رفته بودم. در قسمت فروش مواد بهداشتي ديدم يك آقايي يك بسته نوار بهداشتي برداشته و هي آن را وجب مي‌كند. بعد كمي به وجب خود نگاه ميكند و دوباره بسته نوار را وجب مي‌كند. نفهميدم براي چه اينكار را ميكند بالاخره.....

خوب داشتم از مشخصات خودم مي‌گفتم كه در استاندارد ISIRI-1830-1 آورده شده بود. آقا براي ما نوارهاي پيزوري درجه PH هم مشخص كرده بودند كه بايد حتما بين‌ 8/5 تا 5/7 باشد. جالبه نه.....

حتي براي جرم ما هم قانون وجود داشت: جرم‌ نوار بدون‌ پودر جاذب‌، براي‌ اندازه‌ كوچك‌ 9 ، اندازه‌ متوسط‌ 11 و اندازه‌ بزرگ‌ 14 گرم‌ مي‌باشد. برای اندازه گیری ضخامت نوار هم از یک دستگاه استفاده می‌شود. اینم عکسش:

خوب، ساير مشخصات فني من بماند در همان استاندارد اگر خواستيد بريد بخونيد.

حاجي يك ماشين توليد نوار هم خريده اين‌هم عكسش

اما در آخر بزاريد بگم كه حاجي براي رقابت در اين داستان با ساير شركتها، ترفندهاي جديدي هم به كار خواهد برد كه من خيانت مي‌كنم و اونها رو افشا مي‌كنم:

الف) ارائه خدمات پيش از فروش: در اين خدمات حاجي زمانبندي تك تك مشتركين را داخل كامپيوتر برنامه كرده و 10 دقيقه قبل از وقوع پديده پريود، بسته هاي نوار بهداشتي را به درب منزل ارسال مي‌دارد. البته بايد قبلا شما در هنگام مشترك شدن، برآورد مصرف خود را اعلام كرده باشيد.

ب) خدمات نصب رايگان: حاجي براي اين پروژه چندين متخصص و نصاب استخدام كرده كه براي راحتي مشتركين به درب خانه آنها مراجعه كرده و نوار را در محل مورد نظر نصب مي‌نمايند.

ج) خدمات پس از فروش: در هر ساعت از شبانه روز كادر فني شركت حاجي آمادگي دارند براي برداشتن نوار مصرف شده و جمع آوري آنها اقدام نمايند. بنابراين خطر چاه گرفتگي (كه به كرات در اثر انداختن نوار در داخل توالت اتفاق مي افتد) يا حال به هم خوردگي عابرين (كه به كرات به علت پرتاب نوارهاي رنگارنگ در كوچه و خيابان اتفاق مي افتد) كاسته خواهد شد.

د) خدمات بازيافت: اين حاجي خبيث با كمپاني Lipton معاهده شومي بسته است كه قرار است نوارهاي مصرف شده را براي ايجاد رنگ بيشتر و بهتر در Tea bag هاي شركت ليپتون به آنها بفروشد.

د) خدمات قرعه کشی: به مصرف کننده ای که بیشترین میزان مصرف را داشته باشد هر ماه به قید قرعه یک دستگاه زانتیا هدیه داده می‌شود.

در پايان براي موفقيت حاجي دست به دعا برداشته و او را دعا كنيد.

رفرنسها:

(1) http://en.wikipedia.org/wiki/Sanitary_napkin

(2) همان

(3) سایت مرکز آمار ایران

(4) http://en.wikipedia.org/wiki/Vulvovaginal_health


Labels:

Iranian advertisement
با دقت به اين تصوير توجه فرماييد:

به نظر شما منظور طراح از لفظ «استراغ» در اين بنر تبليغاتي چه مي باشد؟
الف) دزديدن
ب) بالا آوردن
ج) اين يك لغت تركي است كه با ضم الف به معناي گوز مي باشد.
د) هيچكدام

* * *

جواب ج صحيح است.
در اين بنر طراح در نظر دارد روش جديدي را براي فضولي مطرح نمايد. در اين روش درست دم ِ در ِ گوش مخاطب با دسيبل بالا صدايي مشكوك دميده ميشود.
احتياط واجب آن است كه شدت اين صدا به گونه اي باشد كه پرده صماخ مخاطب به طرز فجيعي دريده و پاره شود. براي نتيجه گيري بهتر لازم است تا مجراي خروج صدا دقيقا بر مجراي ورودي گوش مماس نگهداشته شود به طوريكه تانژانت زاويه تماس دقيقا برابر بينهايت شود.
همچنين احوط آن است كه قبل از خروج صدا، هرگونه گازهاي سمي قبلا تخليه شده باشند تا از هر نوع فعل و انفعال شيميايي جلوگيري شود و عمليات صرفا به صورت فيزيكي انجام گيرد.

پيونشتها:
يكم:
به قول يه بنده خدايي، خدايا صبرم بده.
حالا كه مفت و مسلم آگهي بازرگاني خود را در لابلاي صفحات وبلاگ مردم و بدون اجازه آنها ميچپانيد، حداقل محتويات آن را كنترل كنيد كه اشتباه فاحشي بدينصورت نداشته باشد.

شرمت باد بلاگفا! با اين مديريتت.

دوم: قضيه گروگانگيري ملوانان انگليسي در آبهاي اروند كنار، ممكن است در ظاهر چيز ساده اي باشد. اما در باطن همان چاشني ديناميت است كه فندك زده شده باشد. اين داستان سر درازي خواهد داشت.

سوم: پاسخ كامنتها همچنان در همان كامنتدوني و زير هر كامنت داده خواهد شد.


Labels: ,

دل خوش سیری چند؟

دچار مشكل شده‌ام. درون ياخته‌هاي مغزي‌ام پر از سوال‌هاي بي جواب است و دوباره از آن پارادكس‌هاي عجيب و غريبي كه شايد سراغ شما نيامده باشد؛ گرفته‌ام.

تعطيلات مزخرف و بيمزه عيد را نصف و نيمه چشيده و به بيرون تف كرده‌ام. مانده‌ام حيران كه در پس اين به اصطلاح «عيد» ما واقعا به دنبال چه هستيم؟ مثلا كه چي؟

از يك ماه قبل از عيد همه چيزمان در هم قاطي مي‌شود. انگار واجب است كه اين خريد شب عيد لعنتي حتما انجام شود. خيابانها را بي‌جهت شلوغ مي‌كنيم : از اين مغازه به آن مغازه. از اين پاساژ به آن پاساژ.

ميوه، آجيل، شيريني، لباس، ماهي قرمز، ماهي سفيد، سبزي پلو، اسكناس نو، كفش نو، جوجه كباب، كنياك، ويسكي، ودكا خيلي چيزهاي ديگر را به هر زور و زحمتي كه شده مهيا مي‌كنيم كه مثلا جشن بگيريم. درحالي كه همه مي‌دانيم ما به چيز ديگري – غير از اين‌ها – نياز داريم.

در صف طولاني ابتياع اقلامي كه نامبرده شد، ناشكيبا و عجول به دنبال چيزي مي‌گردم كه در هيچ كجا نمي‌يابمش. چيزي كه سال‌هاست از سفره ما ايرانيان رخت بربسته و به زور عيد هم برنمي‌گردد.

دلم از اين قاقاليليها نمي‌خواهد بلكه هوس يك سرخوشي بي دردسر كرده است. دلم هوس يك قهقهه لاينقطع نموده است. خنده‌اي از ته دل كه دير زماني است نه تنها به من وصال نمي‌دهد بلكه مي‌دانم خيل عظيم هموطنانم را در حسرت خود گذاشته است.

در اين جشن مسخره رسم است كه به شب نشيني و عيد ديدني برويم. در اين شب نشيني، تخمه و آجيل و ميوه است كه مشت مشت و ديس ديس نابود مي‌كنيم و به زباله دان تحويل مي‌دهيم. خيلي كه بخواهيم خود را شاد نشان دهيم نهايتا لبخند مسخره‌اي تحويل مخاطبانمان مي‌دهيم و اينطور وانمود مي‌كنيم كه تو گويي همان حافظ مي به دست و ساقي به كف هستيم. كمي همديگر را تحمل مي‌كنيم و بعد از يكساعت انگار كه نشادر نيشابوري در ماتحتمان استعمال كرده باشند، وسوسه رفتن مي‌گيريم. با چشم اشاره اي به همسر مي‌كنيم كه يعني برويم ديگر بس است.

كشان كشان به خانه مراجعت مي‌كنيم. هنوز به طور كامل مستقر نشده ايم كه گروهي براي پس دادن حمله اي كه چند ساعت پيش به آنها نموده‌ايم بر ما وارد ميشوند.

پرتقال عزيزي را كه با مساعدت دولت محترم كيلويي 1500 چوق ابتياع كرده‌ايم درون دست‌هاي كودك مهمان قرار دارد. ضربان قلبمان لحظه به لحظه بالا و بالاتر مي‌رود و زماني كه كارد كودك به درون پرتقال فرو مي‌رود انگار به نواميسمان تجاوز كرده باشد. از ته ته مي‌سوزيم. نكن لامروت.....

در اين عيد نيز هر چقدر دولت عزيز ما را به حمايت خويش اميدوار كرد، در عمل چيزي جز گراني و بار سنگين خريد مايحتاج عيد نصيبمان نشد. خدا پدرشان را بيامرزد.

با این خدا بیامرزی، یاد یک داستان زیبا افتادم. نقل است که گورکن یک آبادی به هنگام دفن مردگان، کفن از بدن این بیچارگان می‌کند و کفنشان را به یغما می‌برد.

روزی بین مردم آبادی با وی بحث در گرفت که از تو پلیدتر خدای نیافریده است. گورکن گفت: روزی خواهد رسید که شما بر مرده من درود خواهید فرستاد. مردم آبادی باور نکرده و هنوز بر این اعتقاد بودند که عمرا کسی برای این مرد پس از مرگش آرزوی آمرزش کند.

باری، گورکن از دنیا رفت و پسرش بر جای او بنشست. این پسر نه تنها کفن از بدن مردگان به یغما می‌برد بلکه با اموات بیچاره لواط و نزدیکی هم می‌کرد. کار به جایی رسید که مردم آبادی دست به دعا برداشته و گفتند: خدا پدرش را بیامرزد.

به هر حال ما شكايتي نداريم كه ديگر عادت كرده ايم. عادت كرده ايم كه بابت دو پلاستيك زپرتي يك دسته اسكن آبي رنگ به ميوه فروش بدهيم و چونان بز اخفش از درون مغازه بيرون بياييم. عادت كرده ايم كه ماهي ناقابلي را به قيمت خون پدر بزرگمان بخريم و «مال تكين» بيرون بياييم.

بي‌خيال حاجي. اين همان عيد است با تمام مشكلات و سختي‌هايش. اين همان عيدي است كه در گذشته اي نه چندان دور براي خودش بو و مزه داشت. حالا ديگر مجبوريم. مجبوريم كه دلمان را همچنان به خاطرات و نوستالژي‌گري خوش كنيم.

..... و من هم‌چنان به دنبال همان دل خوش مي‌گردم. كسي نميداند از كجا ميشود اين جنس ارزشمند را خريداري كرد؟

Labels: , ,