
به نظر شما منظور طراح از لفظ «استراغ» در اين بنر تبليغاتي چه مي باشد؟
الف) دزديدن
ب) بالا آوردن
ج) اين يك لغت تركي است كه با ضم الف به معناي گوز مي باشد.
د) هيچكدام
* * *
جواب ج صحيح است.
در اين بنر طراح در نظر دارد روش جديدي را براي فضولي مطرح نمايد. در اين روش درست دم ِ در ِ گوش مخاطب با دسيبل بالا صدايي مشكوك دميده ميشود.
احتياط واجب آن است كه شدت اين صدا به گونه اي باشد كه پرده صماخ مخاطب به طرز فجيعي دريده و پاره شود. براي نتيجه گيري بهتر لازم است تا مجراي خروج صدا دقيقا بر مجراي ورودي گوش مماس نگهداشته شود به طوريكه تانژانت زاويه تماس دقيقا برابر بينهايت شود.
همچنين احوط آن است كه قبل از خروج صدا، هرگونه گازهاي سمي قبلا تخليه شده باشند تا از هر نوع فعل و انفعال شيميايي جلوگيري شود و عمليات صرفا به صورت فيزيكي انجام گيرد.
يكم: به قول يه بنده خدايي، خدايا صبرم بده.
حالا كه مفت و مسلم آگهي بازرگاني خود را در لابلاي صفحات وبلاگ مردم و بدون اجازه آنها ميچپانيد، حداقل محتويات آن را كنترل كنيد كه اشتباه فاحشي بدينصورت نداشته باشد.
شرمت باد بلاگفا! با اين مديريتت.
دوم: قضيه گروگانگيري ملوانان انگليسي در آبهاي اروند كنار، ممكن است در ظاهر چيز ساده اي باشد. اما در باطن همان چاشني ديناميت است كه فندك زده شده باشد. اين داستان سر درازي خواهد داشت.
سوم: پاسخ كامنتها همچنان در همان كامنتدوني و زير هر كامنت داده خواهد شد.
Labels: اجتماعي - انتقادي, طنز
دچار مشكل شدهام. درون ياختههاي مغزيام پر از سوالهاي بي جواب است و دوباره از آن پارادكسهاي عجيب و غريبي كه شايد سراغ شما نيامده باشد؛ گرفتهام.
تعطيلات مزخرف و بيمزه عيد را نصف و نيمه چشيده و به بيرون تف كردهام. ماندهام حيران كه در پس اين به اصطلاح «عيد» ما واقعا به دنبال چه هستيم؟ مثلا كه چي؟
از يك ماه قبل از عيد همه چيزمان در هم قاطي ميشود. انگار واجب است كه اين خريد شب عيد لعنتي حتما انجام شود. خيابانها را بيجهت شلوغ ميكنيم : از اين مغازه به آن مغازه. از اين پاساژ به آن پاساژ.
ميوه، آجيل، شيريني، لباس، ماهي قرمز، ماهي سفيد، سبزي پلو، اسكناس نو، كفش نو، جوجه كباب، كنياك، ويسكي، ودكا خيلي چيزهاي ديگر را به هر زور و زحمتي كه شده مهيا ميكنيم كه مثلا جشن بگيريم. درحالي كه همه ميدانيم ما به چيز ديگري – غير از اينها – نياز داريم.
در صف طولاني ابتياع اقلامي كه نامبرده شد، ناشكيبا و عجول به دنبال چيزي ميگردم كه در هيچ كجا نمييابمش. چيزي كه سالهاست از سفره ما ايرانيان رخت بربسته و به زور عيد هم برنميگردد.
دلم از اين قاقاليليها نميخواهد بلكه هوس يك سرخوشي بي دردسر كرده است. دلم هوس يك قهقهه لاينقطع نموده است. خندهاي از ته دل كه دير زماني است نه تنها به من وصال نميدهد بلكه ميدانم خيل عظيم هموطنانم را در حسرت خود گذاشته است.
در اين جشن مسخره رسم است كه به شب نشيني و عيد ديدني برويم. در اين شب نشيني، تخمه و آجيل و ميوه است كه مشت مشت و ديس ديس نابود ميكنيم و به زباله دان تحويل ميدهيم. خيلي كه بخواهيم خود را شاد نشان دهيم نهايتا لبخند مسخرهاي تحويل مخاطبانمان ميدهيم و اينطور وانمود ميكنيم كه تو گويي همان حافظ مي به دست و ساقي به كف هستيم. كمي همديگر را تحمل ميكنيم و بعد از يكساعت انگار كه نشادر نيشابوري در ماتحتمان استعمال كرده باشند، وسوسه رفتن ميگيريم. با چشم اشاره اي به همسر ميكنيم كه يعني برويم ديگر بس است.
كشان كشان به خانه مراجعت ميكنيم. هنوز به طور كامل مستقر نشده ايم كه گروهي براي پس دادن حمله اي كه چند ساعت پيش به آنها نمودهايم بر ما وارد ميشوند.
پرتقال عزيزي را كه با مساعدت دولت محترم كيلويي 1500 چوق ابتياع كردهايم درون دستهاي كودك مهمان قرار دارد. ضربان قلبمان لحظه به لحظه بالا و بالاتر ميرود و زماني كه كارد كودك به درون پرتقال فرو ميرود انگار به نواميسمان تجاوز كرده باشد. از ته ته ميسوزيم. نكن لامروت.....
در اين عيد نيز هر چقدر دولت عزيز ما را به حمايت خويش اميدوار كرد، در عمل چيزي جز گراني و بار سنگين خريد مايحتاج عيد نصيبمان نشد. خدا پدرشان را بيامرزد.
با این خدا بیامرزی، یاد یک داستان زیبا افتادم. نقل است که گورکن یک آبادی به هنگام دفن مردگان، کفن از بدن این بیچارگان میکند و کفنشان را به یغما میبرد.
روزی بین مردم آبادی با وی بحث در گرفت که از تو پلیدتر خدای نیافریده است. گورکن گفت: روزی خواهد رسید که شما بر مرده من درود خواهید فرستاد. مردم آبادی باور نکرده و هنوز بر این اعتقاد بودند که عمرا کسی برای این مرد پس از مرگش آرزوی آمرزش کند.
باری، گورکن از دنیا رفت و پسرش بر جای او بنشست. این پسر نه تنها کفن از بدن مردگان به یغما میبرد بلکه با اموات بیچاره لواط و نزدیکی هم میکرد. کار به جایی رسید که مردم آبادی دست به دعا برداشته و گفتند: خدا پدرش را بیامرزد.
به هر حال ما شكايتي نداريم كه ديگر عادت كرده ايم. عادت كرده ايم كه بابت دو پلاستيك زپرتي يك دسته اسكن آبي رنگ به ميوه فروش بدهيم و چونان بز اخفش از درون مغازه بيرون بياييم. عادت كرده ايم كه ماهي ناقابلي را به قيمت خون پدر بزرگمان بخريم و «مال تكين» بيرون بياييم.
بيخيال حاجي. اين همان عيد است با تمام مشكلات و سختيهايش. اين همان عيدي است كه در گذشته اي نه چندان دور براي خودش بو و مزه داشت. حالا ديگر مجبوريم. مجبوريم كه دلمان را همچنان به خاطرات و نوستالژيگري خوش كنيم.
..... و من همچنان به دنبال همان دل خوش ميگردم. كسي نميداند از كجا ميشود اين جنس ارزشمند را خريداري كرد؟
Labels: اجتماعي - انتقادي, اقتصادي, پارادكسهاي ذهن من
بنده اصولا درك نميكنم كه طراح محترم چرا در روزهايي كه مدام در پي يافتن راهي براي به هم رساندن دو نيمه شلوار در ناحيه شرمگاهي بوده است، به سراغ مكانيزم بيخود و غير قابل اطميناني به نام زیپ رفته است. از نظر اينجانب طراحي اين عضو ارتباطي يا Fastener داراي اشكالات اساسي مي باشد كه عمدهترين آنها عبارتند از:
1- فقدان قابليت اطمينان (Reliability)
2 - قدان ايمني كافي و وجود خطر گازگرفتگي
3- فقدان معماري و آرشيتكت طراحي
4- عدم پيش بيني تفاوتهاي ابعادي موجود در مصرف كنندگان
در مورد كنكاش و تجزيه و تحليل هر يك از وارد فوق ميتوان كتابهاي زيادي نوشت. حتي ميتوان در كتاب طراحي اجزاي Shigley كه در دانشكدههاي مهندسي مكانيك به عنوان مرجع طراحي مورد استفاده قرار ميگيرد، فصلي مختص اين عضو ارتباطي مهم اختصاص داد. مي پرسيد چرا؟ عرض ميكنم كه اين عضو صدها مرتبه از پيچ و مهره و جوش و پرچ و .... كه در اين درس مورد بررسي قرار ميگيرند اهميت داشته و وجود اشكال در اين عضو برابر است با بي آبرويي و بسي بي حيثيت شدن مصرف كننده.
حتي اگر براي طراحي اين مكانيزم از روشهاي Finite Element Method نيز استفاده شود و نرمافزارهاي مشهوري چون NISA و CATIA و ANSIS نيز بكار گرفته شوند، هنوز حق مطلب «زيپ» ادا نشده است.
از نظر بنده اين مكانيزم زيپ به هيچ وجه User Friendly نميباشد. همچنانكه گفتم هم در حالت CLOSE خطر آفرين است و هم در حالت OPEN. خطر موجود در هنگام Closing همانا خطر گاز گرفتگي است كه چنانچه لحظهاي غفلت شود پوست اعضاي دروني را از بيخ خواهد كند و لازم به ذكر نيست كه كنده شدگي پوست در اين موضع از عذاب هاويه جهنم نيز دردناكتر است. به علاوه چنانچه مصرف كننده محترم عادت به وجين كردن يا احيانا هرس كردن موهاي ناحيه شرمگاهي نداشته باشد، در اين صورت شدت خطر بسيار بالاتر خواهد بود و احتمال دارد يك دسته از اين درختان تناور به گيرههاي زيپ گير كنند و دمار از روزگار مصرف كننده محترم درآورند.
از سوي ديگر عمر مفيد اين مكانيزم پايين بوده و ممكن است هر از چندگاهي دچار واماندگي شود. البته فركانس اين خرابي بستگي به خيلي چيزها دارد كه از آن جمله ميتوان به وجود فشارهاي هيدرواستاتيك از درون محفظه محبوس شده توسط زيپ (كه اين نيز دلايل خود را دارد)، بستن و يازكردنهاي متوالي و متعدد زيپ، تعجيل در باز كردن يا بستن زيپ (اين نيز دلايل خاص خود را دارد) اشاره نمود.
نگارنده بنا به دلايل نامعلومي هر ماه يكبار مجبور به تعويض زيپ شلوارهاي خويش بوده و در اين بين تمامي تلاشهاي انجام شده در باب يافتن علت اين پديده براي شخص حاج واشنگتن تاكنون بيجواب مانده است. به عبارت ديگر، رخداد اين پديده در ناحيه مزبور آنهم در فركانسهاي پايين بيشتر از همه موجبات تحير و تعجب خياط محترم را فراهم آورده و بارها حقير را مورد سوال قرار داده است كه: حاج آقا اينو كه ماه پيش عوض كردهام
علاوه بر دردسر مراجعه به خياط، محبوس شدن در اتاق نيز براي خودش دردسر ديگري است. تجربيات نشان ميدهد كه كيف يا كاپشن يكي از پر استفادهترين وسائل در هنگام رخداد پديد واماندگي در زيپ ميباشد. در حقيقت قرار دادن يك عدد كيف يا انداختن يك فقره كاپشن بر روي موضع از كار افتاده، ميتواند براي مدت كوتاهي (تا رسيدن به خانه) نقش زيپ را بازي كند
با پيشرفت صنعت و در كنار معايبي كه براي زيپ بيان شد، مكانيزم اتصالي ديگري به نام دكمه رايج گرديد كه وظيفه زيپ را به خوبي انجام ميداد و در عين حال برخي مزاياي منحصر به فرد نيز در اين وسيله تعبيه شده بود
براي مصرف كننده مرد، سرعت دستيابي (Access Time) به عضو شريف، يكي از مهمترين دغدغهها بوده است. زيپ از آنجايي كه از يك فرآيند پيوسته (Continues) براي بازگشايي و دسترسي استفاده ميكند، نه تنها سرعت عمل كمتري را نصيب مصرف كننده ميكند بلكه از نظر مصرف انرژي (Energy Saving) نيز به هيچ وجه مقبول نميباشد. براي اينكه پروسه بازگشايي زيپ به اتمام برسد، يك زيپ مجبور است كل مسير را از بالا تا پايين طي كند كه اين هم زمان را از مصرف كننده ميگيرد و هم انرژي بيهودهاي را صرف كاري بيهوده ميكند. در صورتيكه دكمه از پروسه كاروسل استفاده ميكند و نيازي به طي كردن كل طريق ندارد. اين خاصيت دكمه بسيار مورد توجه افراد شاش بند و افراد سكسوال قرار گرفته و همگان به سهولت كاربري اين مكانيزم ارتباطي صحه گذاشته اند.
از سوي ديگر، در برخي شرايط لازم است تا مصرف كننده گرامي سريعا به بستن ناحيه مورد اشاره بپردازد. اين شرايط مثلا به هنگام شنيده شدن صداي پاي شوهر ِ پارتنر يا احيانا پدر دوست دختر عزيز رخ ميدهد كه لازم است در اين شرايط اضطراري سريعا تمامي خروجيها بسته شوند و شرايط به حالت نرمال برگردانده شوند. در چنين مواقعي دكمه سرعت عمل بيشتري را نصيب مصرف كننده مي نمايد.
به هنگام تخليه مجاري ادراري نيز صد البته دكمه مفيدتر خواهد بود. چون با استفاده از همان مكانيزم كاروسل ديگر نياز نيست كه مصرف كننده محترم شلوار از پاي بركند و بدين ترتيب احتمال عريان نمايي ناحیه دوگنبدان كمتر خواهد بود.
از آنجايي كه اين تحقيق در يك جامعه آماري مردانه انجام شده است، اطلاعات و آماري از وضعيت پذيرش يا طرد زيپ در جامعه نسوان در اختيار نيست. البته پر واضح است كه در جامعه نسوان به علت عدم وجود فشارهاي هيدرواستاتيك در ناحيه مورد بحث و به عبارتي عدم امكان رخداد پديده ورقلمبيدگي، پديده واماندگي زيپ كمتر اتفاق مي افتد كه اين باعث كاهش اعتراضات ثبت شده بر اين مكانيزم اتصالي ميباشد
در پايان به منظور جمع بندي بهتر، از خوانندگان عزيز تقاضا ميشود در بحث شركت نموده و نظرات تكميلي خود را به خرد جمعي بسپارند.
اينجانب به نوبه خود زيپ را كاملا محكوم كرده، پتيشن مربوطه را در مورد عدم صلاحيت زيپ امضا نموده و عدم كفايت سياسي و فني آن را اعلام مينمايم.
Labels: طنز
دشواري كار در موسسات مالي و اعتباري دقيقا به دشواري شخم زدن زمينهاي دجي و سخت است. در اين شك نكنيد.
كارمندي كه از صبح پشت باجه تحويلداري در بانك مينشيند و تا ظهر مدام با ارباب رجوع سر و كله ميزند؛ از نظر طبقهبندي مشاغل صاحب شغلهاي سخت قلمداد ميگردد.
در مكانيزم كنترلي بانكها، هر كارمند تحویلدار چنانچه در انتهاي حسابرسي روزانه با كسري صندوق مواجه شود؛ مجبور است آن را از جيب مبارك پرداخت كند. به موجب همين مكانيزم، اگر صندوق در انتهاي روز دچار فزوني گردد، سيستم موظف است تا ريال آخر حسابرسي نمايد تا مشتري مغبون را يافته و وجه را مسترد نمايد.
بنابراين كارمند بيچاره بايد از صبح تا شب حواسش شش دانگ به ميزان پولهايي كه پرداخت ميكند باشد تا مبادا در آخر روز كم نياورد.
اين استرس هميشگي را در كنار استرسي كه مشتريان گرامي به اين بيچاره وارد ميكنند قرار دهيد تا متوجه شويد اين عزيزان چه روزگاري را تحمل ميكنند:
كارمند عزيز پشت باجه قرار دارد. بر جدار آكواريومي او يك عدد مجراي نيمدايره تعبيه شده است. اين مجرا از روي قطرش به سنگ پيشخوان تكيه دارد و در حقیقت مخرج بانك محسوب ميگردد كه تراكنشهاي مالي از درون اين مجرا انجام ميگيرد.
كارمند عزيز در حاليكه خودكاري بر پشت گوش نهاده است، گوشي تلفني را بر روي گوش ديگرش قرار داده و آن را با شانهاش فيكس نموده است. بر روي ميز شلوغ اين كارمند عزيز كلي خرت و پرت و كاغذ پهن شده و يك چند صفحه آگهي روزنامه همشهري نيز بر قسمت سمت راست اين ميز قرار دارد. كارمند عزيز در حاليكه با بنگاهي عزيز از پشت تلفن چك و چانه ميزند مشغول پاس كردن چك مشتري گرامي ميباشد. غرولندهاي مشتريها شروع ميشود:
اولي: آقا كار ما رو راه بنداز بعد بشين لاس بزن....
دومي: ملت رو علاف كردن. آقا زود باش كار داريم بابا....
سومي: آقا غذام رو گازه. تو رو خدا زود باش. اييييششش
چهارمي (زير لب): خار مادرتون رو .....م
اين صحنه مدام تكرار ميشود.
اين كارمندان عزيز در پشت باجه محكوم به سكوت و خويشتنداري هستند. چارهاي هم نيست. خوشبختانه به لطف دولت مهرورز و عدالت گستر و خادم به بندگان خوب خدا و .... راههاي بازرسي و شكايت و ارتباط مستقيم هموار هموار است. كارمند بيچاره از ترس اينكه نكند بروند عليهاش به بازرسي شكايت كنند هر گونه توهين و فحش را به جان ميخرد.
از سوي ديگر هراس و نگراني از كم آوردن پول نيز مانع از اين ميشود كه كارمند عزيز بخواهد غفلت كند و در مواجهه با اعتراض مشتريان باجه را رها كند. چرا كه بارها ديده است كه برخي از مشتريان عزيز با صحنهسازي ايجاد دعوا كردهاند و يكي ديگر از فرصت استفاده كرده و از پشت باجه همه تراولها را كش رفته است.
با اين اوصاف، به اين سوالات پاسخ دهيد:
1- اگر به بانك مراجعه كنيد و كارمند عزيز به شما پول اضافي داده باشد؛ چه ميكنيد؟
2- چقدر به كارمند عزيز به عنوان يك انسان حق ميدهيد كه فقط چند دقيقه از پشت آكواريوم خارج شود و به دستشويي برود؟ انصافا غر غر نميكنيد؟
3- كارمندان بانك مسكن و اين بانكهاي خصوصي غالبا خانم هستند و با چهرههايي دلگشا به صورت رو در رو با مشتري در تماس هستند. انصافا در مورد اين كارمندان هم همان رفتاري را داريد كه با كارمند سيبيلوي بانك ملي رفتار ميكنيد؟ (پاسخگويي حاج باران در اين قسمت الزامي است
4- چقدر به كارآيي اين سيستمهاي الكترونيك ِ نوبت دهي در بانكهاي جديد اعتقاد داريد؟ آيا موثر بوده است؟
پيونشتها:
1) اگر براي پست اقتصادي، پينوشت اقتصادي نداشته باشي دقيقا مانند اين است كه براي دينت واقعه غدير نداشته باشي!!
جناب وزير محترم اقتصاد روز گذشته افاضه اي فرمودند كه كمال نامردي است اگر به آن پرداخته نشود. ايشان در توجيه گراني مسكن فرمودند:
اين صنعت چندين سال دچار ركود بوده و افزايش قيمتي نداشته است. اگر متوسط تورم ساليانه را 15% در نظر بگيريم و تورم متناظر با اين چند سال را به قيمتها بيافزاييم حاصل همان افزايش قيمتهايي است كه در حال حاضر مشاهده مي شود.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(نقل به مضمون)
در اين راستا لازم است چند نكته ذكر گردد:
الف) بدين ترتيب عمه حاج واشنگتن با قريب به 50 سال سن و سوادي اندك نيز مي تواند وزير اقتصاد باشد. ديگر چه نياز به دكتراي اقتصاد و اين همه اهن و تُلُپ!!!
ب) جناب وزير: آسمان و ريسمان ممكن است در حرف به هم بافته شوند اما حتما در عمل اينگونه نخواهد بود. گراني مسكن علت هاي ديگري دارد كه عمده ترين آنها سازوكار بسيار غلط و ابلهانه اعطاي وام 18 ميليوني به ملت بيچاره بوده است كه دولت خدمتگزار در راستاي مهرورزي به مردم اعطا نموده است. حاج بازاريهاي سنتي و بعضا بيسواد ما نيز مي دانند كه هرگاه تقاضا را بالا بري و در عوض عرضه را نتواني بالانس كني با افزايش قيمت مواجه خواهي بود. بدين ترتيب در تعجبم از شما اساتيد گرانقدر كه چگونه با تزريق مستقيم پول به جامعه در حاليكه عرضه مسكن هوز كافي نبود باعث افزايش تقاضا و بالطبع افزايش قيمتها شديد.
ج) حتي اگر فرمول جادويي شما را هم در نظر بگيريم و براي هر سال ركود بازار مسكن ميزان 15% افزايش قيمت هم در نظر بگيريم، بايد عرض كنم كه افزايشش حدود 60% ميشود. در حاليكه در تهران هر متر مربع مسكن به ميزان 120% افزايش قيمت داشته است. واقعا متاسفم
2) پاسخ كامنتهاي محبت آميز شما در همان جا داده ميشود. (براي پست قبلي هم انجام شد)
3) اميدوارم از نواي دل امروز كه كار شهرام ناظري است لذت ببريد. براي اين استاد نيز پستي جداگانه خواهم داشت.
4) ديشب CD جديد آقاي افتخاري را بر حسب اتفاق در يك ماشين شنيدم. واقعا متاسفم. اين راه كه ايشان ميرود دقيقا به تركستان ختم ميشود.
Labels: اقتصادي
1- مقداد نجف نژاد (مدير عامل باشگاه استقلال) در برنامه زندهنود:
نامه مربوطه در تاريخ ..... به دفتر فدراسيون ارسال شده و مهمور (ممهور) شده است.
2- علي نظري جويباري (سرپرست سابق استقلال):
چندين بار از آقايان خواستيم كه اين الزامات مسابقات را براي ما ترجمه كنند و به ما بدهند تا حداقل بفهميم AFC از ما چه خواسته است.
3- امير قلعه نوعي (رئيس سازمان فوتبال استقلال و مربي تيم ملي) در همانبرنامه:
بنده مجددا عرض ميكنم كُلِيوم (كلهم) اين مساله 20 روز بوده ....
4- امير قلعه نوعي (رئيس سازمان فوتبال استقلال و مربي تيم ملي) در همانبرنامه:
من انيمشين (اسلوموشن) اين صحنه ها رو دهها بار ديدم. اصلا خطا نبود.
5- علي پروين (سرمربي اسبق تيم ملي) در مصاحبه با وي:
تيم ملي 80% آمادگي دارد و 30% مابقي را انشالله تا شروع مسابقات كسب خواهد كرد ضمنا درهاي تيم ملي به روي همه واز (باز) است.
6- علي دايي (بازيكن- سرمربي ساپيا پس از اعلام خبر محروميت) در مصاحبه با شبكه خبر
آقاي شاه حسيني (رئيس كميته انضباطي فدراسيون فوتبال) براي خودشيريني اين حكم را داده و اصلا در مقام اين حرفها نيست. من به فيفا شكايت ميكنم
7- آقاي شاه حسيني (رئيس كميته انضباطي فدراسيون فوتبال) در برنامه زنده نود:
فيوتبال (همينجوري بخونيد تا عين آقاي شاه حسيني تلفظ كرده باشيد) دارد به بيراهه مي رود.
8- انصاري فرد (مدير عامل پرسپوليس) در مصاحبه با باشگاه خبرنگاران جوان:
ما از عملكرد آقاي دنيزلي راضي هستيم. تيم ما بهترين بازيهاي ليگ را انجام ميدهد ولي در نتيجهگيري فقط خوب نيست. (تیم او چهار تا چهار تا گل میخورد)
* * *
فقط مشت نيست كه ميتواند نمونه خروار باشد. راههاي بهتري نيز براي درك مصيبت وجود خواهد داشت. نمونههاي فوق تنها بخشي از شايستهسالاري حاكم بر عرصههاي مختلف اجتماعي هستند
شك نبايد داشت كه مقام مدير عامل به عنوان اجراييترين بخش هر سازمان، سِمَتي استراتژيك و بس حساس است كه ميطلبد شخص مدير عامل فردي زيرك، كاردان ، اهل مجادله و كاربلد باشد. بايستي اذعان داشت كه براي يك مدير عامل قدرت چانهزني و خوب سخنراني كردن هم يك الزام است. اين خصوصيات بديهي و بارز در شخص مقداد نجف نژاد - كه نماينده مجلس نيز هست – مشاهده نميشود. او مدير عاملي است كه به اظهار خودش يك ماشين امضا بوده و تمامي اختيارات از كف او گرفته شده و به هيات مديره و شخص ديگري به نام امير قلعه نوعي واگذار شده بود. طرفه اينجاست كه تركيب هيات مديره در حاليكه به هيچ وجه ورزشي نيستند و شايد تا به حال به قول علي پروين لگد به ماتحت گربه هم نزده باشند در حال تصميمگيري براي يك باشگاه ورزشي هستند
در جايي كه شخص مديرعامل در مصاحبهاش اينچنين سوتي ميدهد و كلمهاي كه قطعا بايد روزي صد بار ميشنيده و به كار ميبرده را جور ديگري تلفظ ميكند، انتظار پاسخگويي به AFC از اين تشكيلات واقعا انتظاري نابجاست
از سوي ديگر سرپرست تيم كه قاعدتا بايد احاطه و اشراف كامل به قوانين داشته باشد به ندانستن زبان انگليسي اعتراف ميكند. در اينجا نيز نبايد انتظار داشت علي نظري جويباري بتواند يك سرپرست خوب باشد و حداكثر انتظاري كه از او ميرود اين است كه برود دلالي بازيكن بكند و يا در هنگام تعويض يك سوپراستار آبي از روي نيمكت برخيزد و به سمت بازيكن بيايد و او را ماچ كند تا مبادا جناب سوپر استار از شدت ناراحتي تعويض چك معوقه حقوقش را به اجرا بگذارد.
اما وقتي دل بد عادت مي شود خب كاريش نميشود كرد. وقتي عادت كردهاي كه روي نيمكت مربيگري تيم كشورت امثال مهاجراني و دهداري ببيني خوب طبيعي است كه هضم امير قلعه نوعي با آن سوابق كه داني و دانيم اندكي ثقيل مينمايد. از اين ژنرال نيز انتظاري بيش از اين نميرود چون او تقصيري در اين بين ندارد. او براي منظوري ديگر آفريده شده و پرورش يافته بود اما تعجب از برج عاجنشينان است كه چنين انتخابهاي معركهاي انجام ميدهند و ژنرال بيچاره را در مخمصه مياندازند.
اسطورهها نيز وضعيتي مشابه دارند. حال فرقي نميكند علي پروين باشي يا علي دايي. اينكه خودت به حق به اين جايگاه رسيده باشي يا رسانده باشنت زياد فرقي نميكند. مهم اين است كه حداقل در اين جايگاه كه هستي ارزش و قدر خودت را بداني كه متاسفانه نميداني
اين سلسله مراتبِ حاكم بر تمامي عرصههاي اجتماعي ماست. انگار كه هرم را معكوس چيده باشند. شايستگي در اين هرم كاملا بيمعنا است و انتصاباتش از آن بي معنيتر. همه عرصههاي مديريتي به شكل تاسفباري مغشوش است.
بر خلاف تفكري كه رايج است، نگارنده اعتقاد دارد امید در ايران به هيچ وجه نمرده است و هر ايراني بايد اميدوار باشد كه ميتواند روزي يك انسان صاحب مقام باشد. در اين سيستم يك آبدارچي هم ميتواند اميدوار باشد كه شايد در پريودهاي چهارسالهاي كه براي سرنوشت اين كشور رقم ميخورد، دري به تختهاي بخورد و او نيز مدير كل يا يك مدير مياني باشد. در اين راستا اصلا مهم نيست كه او چقدر معلومات و چقدر تجربه و تخصص داشته باشد. گاهي يك تلفن يا يك سفارش ميتواند زندگي ات را از اين رو به آن رو كند.
باور كن! اين چيزي است كه در هيچ جاي دنيا سابقه ندارد. پس اميدوار باش اي ايراني تو نیز روزی یک نجف نژاد یا ...نژاد خواهی بود.
Labels: اجتماعي - انتقادي
سالهاي سال نفت خام ما را به ثمن ناچيزي چاپيديد و برديد هيچ نگفتيم. ميراث فرهنگي و آثار باستاني ما را هپل هپو نموديد دم بر نياوريم. كتاب شفا و قانون ابن سيناي ما را مفت مفت برديد در دانشگاههايتان تدريس كرديد هيچ نگفتيم. عمر خيام رياضتها كشيد و تقويم تاريخ را ابداع كرد و شما آن را نيز از ما دزديد صدايمان در نيامد. قليان را مفاخر قجر ما اختراع كردند و شما از ما كش رفتيد به قبايمان هم برنخورد. اما اينبار ديگر نميشود. اينبار واقعا ميخواهم فرياد بزنم كه خجالت بكشيد و حيا كنيد. داستان از پايه و بنيان مال باشد و شما آن را به نام خود منتشر كنيد؟ هيهات.
* * *
"يكي بود، يكي نبود. يك پرنسس بود كه خيلي زيبا بود. اين پرنسس طلسم شده بود و اين طلسم فقط به وسيله اولين بوسه معشوق از بين ميرفت. اما اون توي يك قصر زنداني شده بود كه نگهبانش يك اژدهاي آتشين ترسناك بود. شواليههاي زيادي براي آزادي اون از اين زندان تلاش كرده بودند اما هيچكدوم موفق نشده بودند. خلاصه اين پرنسس ما توي يك اتاق در بلندترين برج قلعه منتظر معشوقش بود تا بياد و طلسمش رو بشكنه و ...."
* * *
آي كمپاني DreamWorks Picture خجالت بكش. آقاي Mike Myers حيا كن. آقاي Eddie Murphy بس كن. چقدر تحريف؟ چقدر عدم رعايت كپي رايت؟
آي ايها الناس! بدانيد و آگاه باشيد كه داستان شِرك (Shrek)كپي ابتر و بيمايه اي از داستان كاناوغلو ميباشد كه در زمره اساطير مشهور قزويني مي باشد و اين امريكاييهاي بي ناموس آن را از مادزديدهاند.
شخصيت اول داستان كان اوغلو، مشقاسم كان پرست قزويني بوده است كه در اساطير قزويني يد طولايي در لواط داشته و پيشخدمت فردي پولدار به نام حاج مصطفي بوده است. به روايت اين داستان مشقاسم يكروز عاشق كلثوم ميشود و با خود عهد ميكند كه فتح الفتوح خود را در مورد عضو تحتاني كلثوم به نمايش بگذارد و تا به اين نيت شوم خود نرسد از پاي ننشيند. در واقع مشقاسم بهكلفت حاجي نظر داشت
ه است و ميخواسته به حاجي خيانت كند
.
حاج مصطفي كه از نيت مش قاسم آگاه ميشود، كلثوم را در ميمون قلعه (يك قلعه باستاني در قزوين كه هنوز آثار آن در يكي از ميادين اصلي شهر قزوين وجود دارد) زنداني ميكند و براي حراست از كلثوم، خطرناكترين فرد قزوين را به نام ممصادق به نگهباني از كلثوم ميگمارد. مشقاسم براي رسيدن به هدف شوم خود دسيسه اي پياده ميكند و پسرك زيبارويي به نام سياوش را به جنگ زندانبان شرور ميفرستد تا كلثوم را برايش آزاد كرده و به عنوان تحفه به مشقاسم هديه نمايد.
ادامه اين داستان ماجراي چگونگي آزاد سازي كلثوم و فتح الفتوح مش قاسم را شرح ميدهد كه به علت وجود صحنه هاي بدآموز از بيان آنها درميگذريم
.داستان شِرِك به طرز ناشيانهاي از روي داستان كان اوغلو كپيبرداي شده است. در اين روايت كلثوم كه كلفتي بيش نبوده است پرنسس فيونا نامگذاري ميشود و ميمون قلعه بعنوان يك قصر پادشاهي قلمداد ميگردد. شخصيتي به نام لرد فالكوئاد نقش مشقاسم را بازي ميكند و ديو بدقيافه اي به نام شرك به جاي سياوش ايفاي نقش ميكند. نقش ممصادق را نيز يك دراگون (اژدهاي آتشين) برعهده ميگيرد.
ما اسناد و مداركي در دست داريم كه ثابت ميكند امريكاييها به ما شبيخون فرهنگي زدهاند. آنها عليرغم تروكاژ و جلوههاي ويژه اي كه به كار برده اند تا اين داستان را ارژينال از آب درآورند اما بعضي جاها گافهاي فجيع داده و بند را شديدا به آب دادهاند.
زير نويسهاي انگليسي كه كارگردان بر اين داستان داده است در بعضي صحنه ها كاملا مويد اين نكته است كه اصليت اين داستان به غير از قزوين و ميمون قلعه هيچ كجاي ديگر نميتواند باشد. به اين صحنه در زمان 34:17 از CD 1 دقت كنيد:
به راستي هدف شرك از بيان اين جمله چه بوده است؟ اين تصوير سكانس آزاد سازي پرنسس فيونا (كلثوم كلفته) از دهان دراگون مي باشد. كلثوم به سياوش ميگويد آيا تو نميخواهي ممصادق را بكشي؟ و سياوش در حاليكه از ترس مي لرزد ميگويد: .... (به زير نويس تصوير دقت كنيد)
سند از اين مستدلتر كه اين داستان را از ما دزديده اند؟ پس اي اهالي فرهنگ به پاخيزيد.......
پيونشتها:
آقا من روده ام درازه. اصلن سوژه اين پست همون تصوير آخريه بود كه بنده از سر مريضي به هنگامي كه دخترك شرك تماشا ميكرد محوش شدم و سوژه اين پستش قرار دادم. تو رو خدا يكي به اون خط انگليسي آخرين تصوير نگاه كنه و مراد منو از اين پست درك كنه. آخرش من از دست شماها سم ميخورم. حالا ببينيد اگه نخوردم....
Labels: طنز
مقدمه:
مقايسه، فرآيند سنجش دو آرگومان با يكديگر بر پايه نسبيت است. بنابراين وقتي يك پارامتر با پارامتر ديگري مقايسه ميگردد، طبيعتا معيارهاي اين مقايسه نسبي هستند و لذا هيچ مقايسه اي بر مبناي مطلق بودن مساله انجام نميشود
اين نوشتار صرفا مقايسه اي انجام خواهد داد بين تفكرهای حاكم در صدا و سيما در دوران مختلف ظهورش. اين مقايسه هرگز به معناي تاييد عملكرد يا نفي عملكرد ديگري نبايستي تلقي گردد.
* * *
مصوبه مجلس شوراي ملي در تيرماه 1337 به دولت اجازه ميداد تا يك فرستنده تلويزيون و كليه ابزار فني آن را به تشخيص وزارت پست وتلگراف و تلفن در تهران به كار اندازد و تا پنج سال نيز از پرداخت ماليات معاف باشد. در مهر ماه همان سال اولين فرستنده تلويزيوني راه اندازي شد . بعدها در 1345 دولت با خريد تلويزيون ايران كه به تلويزيون ثابت پاسال معروف شده بود و اضافه نمودن يك شبكه ديگر به نام شبكه دو، تلويزيون به شكل فعلي را در يك استوديو، سه دوربين و دو دستگاه ضبط مغناطيسي و يك ساختمان كوچك بر بالاي هتل هيلتون راه اندازي نمود
پس از سقوط سلسله پهلوي، راديو تلويزيون ملي ايران به صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران تغيير نام داد كه البته بايد متذكر شد قبل از اين رفرم در يك دوره كوتاه مدت مياني بين سقوط پهلوي و تثبيت نظام جديد، اين سازمان را به نام صدايِ انقلابِ مردمِ ايران هم نامگذاري نمودند
برابر (ماده 175) قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مصوب سال 1358، سازمان صدا سيما تا سال 1368 زير نظر قواي سه گانه بصورت يك شوراي سرپرستي اداره ميشد. اما در سال 1368 و بر پايه بازنگري قانون اساسي، نصب و عزل رئيس سازمان ياد شده با مقام رهبري است و شورايي مركب از نمايندگان رئيس جمهور و رئيس قوه قضاييه و مجلس شوراي اسلامي (هر كدام دو نفر) نظارت بر اين سازمان را خواهند داشت
نگارنده از آنجايي كه از نحوه عملكرد روساي تلويزيون تا قبل از انقلاب اطلاع دقيقي ندارد، قصد قضاوت در مورد آنها را ندارد. اما عملكرد روساي اين سازمان را پس از انقلاب با گوشت و پوست خود لمس كرده است و اين دوره را به مورد بجث خواهد نهاد.
صادق قطب زاده اصفهاني اولين سرپرست صدا و سيما پس از انقلاب بود. در مورد نحوه كاركرد قطبزاده در صداوسيما، حرف و حديثهاي فراواني وجود دارد. برآيند اين اظهارات نشان ميدهد كه عملكرد او در اين نهاد، نه موجباب رضايت خاطر انقلابيون را فراهم آورده و نه غيرانقلابيون و حتي نيروهاي مخالف نظام را راضي نگه داشته است. علي لاريجاني در مصاحبه خود (روزنامه جام جم مورخ 8 مهر ماه 1383) قطبزاده راه چهره اي غير مقبول در نيروهاي جديد انقلابي و همچنين غير قابل توجه در ميان نيروهاي گذشته سازمان معرفي ميكند كه موجبات به همريختگي در اين سازمان شده بود.
انقلابيون او را به روابط نزديك با مليگراها و رعايت نكردن شئونات اسلامي متهم ميكردند كه حتي يكبار به علت پخش برنامه هاي ضداخلاقي موجب عتاب رهبر انقلاب نيز قرار گرفت. از سوي ديگر قطب زاده از سوي نيروهاي ملي و مذهبي هم مورد حمله قرار ميگرفت كه به زعم آنها سازمان را به بلندگويي براي مخالفت با نخست وزير تبديل كرده بود
دوره صدارت قطب زاده ديري نپاييد و بعدها به دليل مسائل مختلف از جمله كودتاي نوژه ، هم از سازمان بيرون رفت و هم از دار دنيا!!!
دومين رئيس سازمان محمد هاشمي نام داشت. كنكاش در اين بيضوي اجوف به جهت يادآوري دوران محمد هاشمي چيزي جز هجمه سنگين سريالهاي ژاپني از قبيل اوشين و ... به يادم نميآورد
در دوره او كشور در گير جنگ با عراق بود و لازم بود تا اتمسفر سياسي و تفريحي كشور به طرز شديدي سنگين نگهداشته شود. در اين دوره فيلم سينمايي خارجي به ندرت از تلويزيون پخش ميشد و مرور فيلمهاي سياه و سفيد پارتيزاني مربوط به جنگ جهاني كه در همه آنها پارتيزانها پيروز بودند، قسمت عمده برنامه هاي سينمايي سيما را تشكيل ميداد.
در حوزه ورزشي نيز يك برنامه ورزش و مردم به مجريگري بهرام شفيع بود و يك برنامه ورزش از شبكه 2. پخش مسابقات فوتبال به صورت زنده كاملا تعطيل بود و فوتبالهاي خارجي نيز به صورت بريده بريده در همان برنامه ورزش و مردم مرور ميشد. در حوزه اخبار و تحليل نيز اوضاع تابع جبهه بود.
در بخش موسيقي نيز صدا و سيما به صورت كاملا گزينشي عمل ميكرد و در همين دوره بود كه موسيقي سنتي نيز به محاق رفت و موسيقي موجود نيز در تيول قدرت گلزار و ناظري و ... قرار گرفت. مضمون آهنگها نيز بيشتر جبهه و جنگ بود كه البته در اين ميان تريبون صدا و سيما به نوبت بين آهنگران و كويتيپور تقسيم ميشد
مسابقات و سرگرمي هم آنچنان وجود نداشت. خوب خاطرم هست كه يك مسابقه شبهاي جمعه پخش ميشد که نامش یادم نیست و احتمالا نام مجریاش معینی بود كه شايد تنها چيز جالب توجه در آن دوران بوده باشد.
به طور خلاصه دوران محمد هاشمي دوران ورود فيلمهاي ارزان و البته بي محتواي ژاپني بود كه در راس آنها سريال اوشين بود كه آنهم به دليل تبحر قيچي گردانان از يك ژانر فاحشگي به سريالي مردم پسند با مضمون خانوادگي تبديل شد. البته در اين دوران به يمن وجود كارگردانان قابلي چون مرحوم علي حاتمي و .... سريالهايي مانند هزاردستان كليد خوردند كه بعدها به نمايش درآمدند. همچنين سريال سربداران و سلطان و شبان و ابن سينا هم در اين بين اندكي درخشيدند.
اما يك سريال خانوادگي به نام آينه نيز در اين دوران وجود داشت كه شبهاي دوشنبه پخش ميشد. يادم هست كه خانواده ها چگونه به صورت گروهي پاي تلويزيونهاي قديمي كه هنوز مبله بودند و پيچ تنظيم كانالشان هم به صورت سلكتوري (تق تق تق) بود، مينشستند تا سريالي را نگاه كنند كه تم خانوادگي داشت. در این سریال فیلمنامه ها کپی برابر با اصل یکدیگر بوده و کاملا نخ نما بودند. همچنین لوكشينهاي محدود و ميزانسنهاي افتضاح آن سريال به شدت توی ذوق میزد. اما بازي درخشان بازماندگان تلويزيون پاسال مانند خانم شهابي، خانم گلچين، آقاي اسماعيل .... (يادم نيست) و ... از اين سريال یک نام ماندگار برجای نهاد.
در بخش كودكان نيز اوضاع آنچنان تعريفي نداشت. كارتنهاي بيمحتوا كه در آنها نقشهاي اصلي همگي دنبال مادرشان بودند (مانند هاچ زنبور عسل) آنچنان اوضاع را تنگ كرده بود كه روزهاي عيد كه برنامه ويژه اي به نام فستيوال كارتن پخش ميشد و در آن اثرات ماندگاري چون پلنگ صورتي و سندباد و پينوكيو پخش ميشد براي هم سن و سالان نگارنده واقعا عيد ميشد و با اين كارتنها بسي حالميكرديم.
اما بخش عزاداري كاملا فعال عمل ميكرد. در سي روز ماه رمضان برنامه ورزش و مردم هم قطع ميشد و ديدن فوتبال كاملا حرام بود. در دهه محرم هم همچنين.
براي نگارنده خاطراتي مبهم و هاشور خورده با رنگهاي سياه از آن دوران به ياد مانده است. دوراني كه در عين پويايي و در حاليكه سراسر انرژي بوديم به تماشاي جعبه جادويي مينشستيم كه از آن چيزي غير از نشاط به طرفمان ساطع ميشد.
در قسمت بعدي به كارنامه دو مدير بعدي خواهيم پرداخت...
البته هيچ نياز به گفتن نيست كه اينها برداشتهاي يكجانبه و شخصي نگارنده بوده و احتمالا برخي نقطه نظرات مخالفي با اينها داشته باشند كه بسيار مايلم تا آنها را بخوانم و بشنوم.
پينوشتها:
1- حامد عزيز چقدر از تو سپاسگزارم كه با دقت اين متن را مطالعه كردي. برخي اشكالاتي كه عنوان كردي حقيقتا برايم مفيد بود. مرحموم كمال الحق سلامي رو از ياد برده بودم. ممنون كه يادآوري كردي. خواننده آن دوران هم گلريز بود كه بنده به اشتباه گلزار نوشته بودم. در مورد هزار دستان هم واقعا تشكر ميكنم كه يادآوري كردي. ممنونم.
Labels: اجتماعي - انتقادي