
چوبك دستي بر محاسن سپيدش كشيد و آهي از نهاد به بيرون فرستاد:
اي كرسي جان! منو بردي به دنياي خاطرات. اون شب كذايي كه در زير كرسي مذاكره شرق و غرب در جريان بود من بالاي طاقچه داخل قوطي روغن نباتي خواب بودم.
صبح كه شد حليمه – همسر سليمان – از زير كرسي بيرون آمد. در حاليكه با دست راستش قسمت راست كمرش را چسبيده بود، با دست چپش تشك رنگ و رو رفته اي را روي زمين به سوي حياط ميكشيد. از پشت پنجره نگاهش ميكردم. برف با آهنگي نرم از آسمان پايين ميريخت و حلیمه غر غر كنان در حال شكستن يخ حوض بود. يخ حوض را با دستان چروكيده اش شكست و دوباره به داخل اطاق آمد. قوطي روغن نباتي را از بالاي طاقچه برداشت و من همراه با قوطي روغن و حليمه عازم حياط شديم. تشك در داخل آب غوطهور بود و همانند زورقي بالا و پايين ميشد. حليمه با دست راست قسمتي از من را داخل آب ريخت و من شروع به كف كردن کردم. صحنه نبرد من با چركولكها شروع شد و كارزاري در حد مرگ و زندگي درگرفت. در بين چركولكها موجودات كوچكي شبيه سليمان ميديدم كه براي ما رجز خواني ميكردند. اين چركولكهاي كوچك، كله كوچكي مثل سليمان و دُمي بلند داشتند. با يكي از آنها دست به يقه شدم. گلويش را فشردم تا اثر نجاستش را از روي تشك پاك كنم. در حاليكه داشت خفه ميشد فرياد زد:
- نكن! جان مادرت منو خفه نكن!
- خفه شو قرمساق! شما بيناموسها اگه تشك رو نجس نميكردين من الان توي اطاق خوابيده بودم و تو اين سرما لازم نبود توي اين آب سرد يقه توي كثافت رو بگيرم.
- آخه چوبك چان به من چه! من زماني يك دانه برنج بيش نبودم. وقتي توسط اين سليمان بيشعور بلعيده شدم تبديل به اسپرماتوزوئيد شدم و از بخت چون شعار 2 تا بچه بسه به گوش اين سليمان بيشعور رسيده هر دفعه ميليونها ميليون از من و امثال من توسط اين بيشعور به محيط پراكنده ميشن. تو فكر ميكني براي من محيط داخل رحم امنتر و بهتر بود يا اين آب سرد داخل حوض؟ ما به ميل خود نيومديم كه تو قصد كشتن ما كردهاي!
داستان كه به اينجا رسيد از چشم راست چوبك قطره اشكي بيرون زد و مرواريد وار از روي گونه هايش به پايين غلتيد. دستمال يزدي قرمز بلندي را از جيبش بيرون كشيد و محتويات دماغ پهن و گنده اش را با شدت هر چه تمامتر به داخل اين دستمال تخليه كرد. در حاليكه مشغول كنكاش در ميان محصولات مستغرق در دستمال بود، دستمال را روي هم تا كرد و دوباره داخل جيبش گذاشت و ادامه داد:
وقتي سرگذشت چركولك را شنيدم گريبانش رو ول كردم. چركولك نفسي تازه كرد و درون آب شنا كرد و از طريق آبراهه حوض به درون چاه غلتيد. هنوز هم بعد از گذشت سالها با يادآوري آن صحنه خودم را در نقش يك قاتل ميبينم و خودمو نميبخشم.
كرسي چپق بوگندويش را آتش زد و دودي از دماغش بيرون داد و رو به من كرد و گفت: تو چي؟ تو چرا حرف نميزني؟
به آن دو موجود مفلس از رونق افتاده نگاهي كردم و کمی صبر كردم تا ضبط پيزوري مش قنبر دوباره تصنيف ياد ايام را از نو شروع به خواندن كند:
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل، آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان ، اشک روانی داشتم
آتشم برجان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ، ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاک بوس در گهی
چون غبار از شکر ، سر بر آستا نی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم ، بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین ، آسمانی دا شتم
درد بی عشقی زجانم برده طاقت، ورنه من
داشتم آرام ، تا آرام جا نی دا شتم
بلبل طبعم « رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا ، تا همزبانی داشت
حس غريبي در وجودم آتیش ميكشيد. به چوبك و كرسي نگاهي كردم و گفتم
اوضاع من از شما بهتر نيست. من و شما روزگاري براي خودمان آدمي بوديم. عضو موثري از جامعه بوديم و در خيلي از كارها مشاركت داشتيم اما امروز هيشكي حالي از ما نميپرسه. تو بگو كرسي. الان با وجود اينهمه وسيله گرمايشي مثل شوفاژ و فن كوئل و كولرهاي اسپيلت و ... ديگه كي ميياد از تو استفاده كنه. تازه بد قصه اينجاست كه نسل جديد سيستمهاي گرمايشي فِرت و فِرت خراب ميشن و اصلا قابليت اعتماد درست و درموني ندارن. يا تو چوبك! ميدوني الان آلترناتيوهايي كه جاي تو نشستن چقدر شيميايي ومضرن و دمار از دست لطيف و مكش مرگ من ِ خانمهادر آوردن؟
چوبك آهي از سر حسرت كشيد و گفت: تازه اصلن معرفت و انساندوتي هم ندارن. مثل شمر ذيالجوشن به سرعت برق سر اسپرماتوزوئيد بدبخت رو از تنشون جدا ميكنن. ميدوني داداش! نسل جديد اصلا معرفت ندارن و حرمت موي سفيد و كسوت رو اصلن مراعات نميكنن...
كرسي سرفه اي كرد و به من گفت: نميخواي بگي بر سر تو چي اومده كه اينقدر شكايت داري؟
مش قنبر رو صدا زدم و سه تا چاي قندپهلوي تازه دم سفارش دادم و گفتم:
من براتون به جاي خاطره گفتن عكس آوردم كه شاهد زنده اي از بلاي وارده بر منه
همنشينان من از جاي خود تكاني خوردند و گفتند ببينيمت. عكس را از جيب بيرون آوردم و جلوي چشماشون گرفتم.
بغض گلومو گرفته بود. گفتم:
روزگاري من عامل ارتباطي مردم با هم بودم. مردم با استفاده از من غم وجودشون را براي هم بيان ميكردن و سبك ميشدن. احساسات و عواطف مردم از طريق من بيرون ميريخت و مردم جامعه به دليل همزباني و گفتار به هم نزديكتر ميشدن. اما خدا لعنت كنه اون كسي كه كيبورد رو اختراع كرد. با اختراع كيبود زبان همه مردم به يك تخته جامد تبديل شد كه مردم سعي ميكردن همه حالاتهاي دروني خودشون رو از طريق اين صفحه به هم منتقل كنن.
يكي ناراحت و نااميد بود و سعي ميكرد با تايپ كردن به مخاطبش حالي كنه كه ناراحته در حالي كه اگه از من استفاده ميكرد قادر بود ناراحتيش رو با صدا عجين كنه و راحتتر غمش رو بيان كنه.
يكي خوشحال بود و سعي ميكرد با اين حروف شاديش رو بيان كنه غافل از اينكه مخاطبش به چهره و سيماي شاد اون بيشتر نياز داشت تا نوشتار شادش.
اِاِاِي ي ي ي روزگار! بچه ها ديگه زبان از مد افتاده. منم مثل شماها شدم. بيخود و بي مصرف. فقط به درد چشيدن مزه غذا ميخورم و بس. ديگه حتي در حين عمليات توت فرنگي شايد از من به عنوان يك عضو مهم استفاده بشه اما واقعا ديگه كاربري اصلي من فراموش شده. من شدم يه عضو بيخود
ديشلمه مش قنبر با دو عدد خرما در نعلبكي اش واصل شده بود و وقت آن بود كه چايمون رو بخوريم و گورمون رو گم كنيم. هر سه تا مثل آدم شده بوديم وقتي خريت كرد و گندم را در بهشت كوفت كرد. از بهشت رونده شده بوديم و حالا در جهنم صابونپزخانه لم داده بوديم.
Labels: پارادكسهاي ذهن من
من بودم و کرسی و چوبک. توی صابونپزخانه در قهوه خانه مش قنبر نشسته بودیم و مشغول گپ زدن با هم بودیم. رادیو ضبط زوار دررفته مش قنبر در حالیکه آرم SONY را روی بدنه رنگ و رو رفته اش یدک میکشید؛ یک فقره نوار کاست درب و داغون را در خود جای داده بود. همچنانکه غلطک سمت راستی اش دور خود میچرخید، غلطک سمت چپ را نیز به دنبال خود میکشید و ماحصل این تراکنش صدای حزن انگیز استاد شجریان بود که در فضای قهوه خانه طنین انداز میشد:
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل، آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان ، اشک روانی داشتم
آتشم برجان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ، ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاک بوس در گهی
چون غبار از شکر ، سر بر آستا نی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم ، بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین ، آسمانی دا شتم
درد بی عشقی زجانم برده طاقت، ورنه من
داشتم آرام ، تا آرام جا نی دا شتم
بلبل طبعم « رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا ، تا همزبانی داشت
هر سه تای ما از بیداد زمان شکوه داشتیم و این ترانه ما را به یاد روزگارانی می انداخت که ما – هر کدام – در رشته خودمان صاحب منصب و قدر قدرت بودیم.
نوبت سخنرانی کرسی رسیده بود. کرسی در حالیکه چهار زانوی خود را به شکل غمناکی بغل کرده بود از جانفشانی های خود در آن سیاه زمستان سخن در داد که چگونه خیل خانواده را در زیر خود گرم میکرد. کرسی بادی به غبغب انداخت و صدایش را صاف کرد و در حالیکه انگشت خود را درون بینی اش میچرخاند ادامه داد:
روزی افراد خانواده سلیمان پس از صرف مقدار معتنابه ای باقالی کاشان با طعم سرکه و فلفل و گلپر، به خواندن شاهنامه پرداختند. هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و منقل سناتوری با گوله های سرخ رنگ آتش در زیر ستونهای من تنوره میکشید و فضای مفرحی را در زیر آن لحاف کرسی فراهم کرده بود.
سلیمان به رزمآورد رستم و افراسیاب رسیده بود و با حرارتی وصف ناپذیر مشغول خواندن شاهنامه بود. بیتهای زیبای شاهنامه را یکی یکی و بلند بلند قرائت میکرد و گهگاه چرخی به بدنش میداد. من تصور میکردم این بادی لنگوئیج از برای ملموستر کردن فضای آوردگاه باشد و سلیمان قصد دارد به صورت واقعی Role Play نماید. چهره سلیمان لحظه به لحظه به سرخی میگرایید و تو گویی خود در میدان رزم مشغول گرفتن دوال افراسیاب بود.
سلیمان بیتی را که مربوط به گرفتن دوال بود با صدایی بلند قرائت کرد و صحنه را طوری واقعی کرد که انگار خودش دوال افراسیاب سنگین وزن را گرفته و میخواهد آن را از زمین بلند کند. در یک لحظه احساس کردم چشمهایم هیچ جایی را نمیبیند. گدازه های ذغال بر روی منقل ناگهان الو گرفتند و تو گویی تندبادی به آنها خورده و آتش را شعله ور کرده باشد. اندکی بعد آن توده هوای شوم پس از گذر از روی منقل به ستونهای من برخورد کرد و بویی انزجار برانگیز تمام محوطه زیر کرسی را فراگرفت. این بو به هیچ وجه به بوی گلهای روئیده در سیستان که سلیمان در ابیات پیشین تصویر کرده بود شباهت نداشت و بیشتر بوی کاشان و حومه میداد! رنگ رخساره سلیمان لعنتی پس از گرفتن دوال و کوفتن افراسیاب عادی شد.
کرسی با ولع خاصی ته چایی رسوب زده در نیمه انتهایی استکان کمر باریک را هورت کشید و گفت:
همان شب پس از آنکه همه اهالی خانه کلیه مصنوعات معدوی خود را درون یک متر مربع فضای زیر کرسی تخلیه کردند به خواب رفتند. من هم به امید خواب چشمهایم را بر هم نهادم. نیمه های شب متوجه شدم پای راست سلیمان کورمال کورمال در زیر کرسی به چپ و راست میرود و تو گویی با پایش مشغول یافتن چیزی است.
در گوشه سمت راست بالایی من، اسماعیل – پسر بچه 10 ساله سلیمان – خوابیده بود و در گوشه سمت چپ پایین هم رابعه – دختر 17 ساله سلیمان – آرمیده بود. درون پرانتز عرض کنم که من همانند هر موجود مذکر طبیعتا به گوشه سمت چپ پایین و آن زیبای خفته بیشتر ارادت داشتم تا بقیه. زیر چشمی در آن سیاهی کرسی معمولا عادت داشتم به برجستگیهای این دختر خیره شوم و برای خودم نوعی ارگاسم مصنوعی را تجربه کنم.
به هر حال آن شب پای سلیمان از میان آن همه جهات اربعه جغرافیایی نه میل به جنوب داشت و نه میل به شرق. پای سلیمان در آن شب یک غربزده تمام عیار بود که در آن ظلمات بدبوی زیر کرسی جهت مغرب را رصد میکرد.
مغز سلیمان همانند یک GPS تریمبل جهت مغرب را ردیابی کرده بود و آرام آرام به آن سمت میل میکرد. شصت پای خود را به کوارتر غربی رسانید و با آن حاشیه جنوبی عیال را نوازش کوچکی نمود. عیال که در کوارتر غربی در خوابی خوش به سر می برد و شبی پر گاز را سپری نموده بود به ناگاه غلتی به سمت شرق نمود و سر خود را که تا آن زمان به سمت بیرون کرسی مایل شده بود به داخل کرسی هدایت نمود. GPS سلیمان، سفیر خود را به جلوتر رهنون شد. شصت پای سلیمان اینک همانند سفیر صلح و دوستی شده بود که با اشارات خویش میل داشت بساط مذاکره بین دُوَل شرق و غرب را فراهم نماید. کَم کَمَک چراغ سبز از کوارتر غربی روشن میشد و سلیمان تنه سنگین و دهشتناک خویش را با خرناسهای خفیف به آرامی به سمت غرب میچرخانید.
اسماعیل و رابعه خواب بودند. شاید هم خود را به خواب زده بودند. سلیمان هم با من هم عقیده بود که آنها خوابند. میز مذاکره کاملا مهیا بود و سلیمان و همسرش در گرمای دلچسب زیر کرسی هر کدام لباس از تن دیگری در می آورد....
حرف های دلنشین کرسی را قطع کردم. حالا نوبت چوبک بود که روی منبر قرار گیرد. او را به صحنه دعوت کردم......
.
.
.
.
ادامه دارد.......
Labels: پارادكسهاي ذهن من
خدا حفظش كند. يكي از بلاگرهها (بلاگره همان بلاگر مونث است) در يكي دو پست اخيرش به راديو اشاره كرده بود و از راديو به عنوان يك مدياي بيبديل ياد كرده بود
دير زماني بود كه به طرف راديو نرفته بودم. در اين چند سال گذشته ملازم هميشگي حاجي ترانههاي مختلفي بود كه اكثرا رضايت دل بيصاحاب حاجي را جلب نميكردنداما پريروز اتفاق جالبي افتاد.
راديو اتومبيل بر روي فركانس 104.7 MHz از امواج FM تيون (Tune) شده بود و راديو پيام ملازم ما شده بود. در بين خبرهاي پخش شده اين راديو يك خبر مرا به خود ميخكوب نمود. اول اين خبر را بخوانيد و بعد با آن پند حيكمانهاي كه متعاقب آن خواهم نوشت تلفيقش كنيد. نتيجه هر چه بود بر روي آن بحث كنيد. توجه داشته باشيد كه آن پند حكيمانه بستگي مستقيم با خبر دارد. اگر آن را نگيريد، نتيجهگيريتان بيربط خواهد شد:
خبر راديو:
تحقيقات دانشمندان نشان ميدهد كه بروز سرطان سينه در خانمها بستگي مستقيم با مصرف گوشت قرمز دارد. در نتيجه اين تحقيق مشخص شد خوردن 57 گرم گوشت قرمز در روز 56% ميزان ابتلا به سرطان سينه را در سن يائسگي افزايش ميدهد.
پند حكيمانه:
هميشه كوتاهترين راهها الزاما به معناي كمخطرترين راهها نيستند.
1- جمع بندی پست قبلی را در پاسخ به کامنت دوست خوبمان «نخست وزیر وقت» انجام دادم.حتما آن را بخوانيد.
2- پاسخ كامنتها همچنان در همان كامنتدوني و در زير كامنت مورد نظر داده خواهد شد. هر چند كه اين عمل، پدر از روزگار حاجي درميآورد.
3- هر كي گفت فردا چه مناسبت ويژه اي خواهد داشت؟
Labels: پارادكسهاي ذهن من
كجا بودم؟ آهان....
به پشت بر روي تخت افتاده و نگاهم به سقف دوخته شده است. فوج فوج سوالات مسخره و بيربط و با ربط توي كله ام رژه ميروند.
از بين اين سربازاني كه به خط روي مغزم رژه ميروند و من از آنها سان ميبينم، يك سرباز عجيب مرا به خود جذب ميكند. اين سوالي خواهد بود بس پر سر و صدا:
به نظر شما اگر در هنگام خلقت انسان يك الگوي طراحي ديگري غير از ايني كه الان هست استفاده ميشد و جاي چشمها و آلات تناسلي برعكس ميشد؛ چه اتفاقي رخ ميداد؟
تصور كنيد كه به جاي يك جفت چشم زيبا در پايين پيشاني، يك آلت تناسلي (مذكر يا مونث فرقي نميكند) وجود ميداشت و دقيقا در ناحيه شرمگاهي يك جفت چشم قرار داده ميشد. آيا ميتوانيد تمام رخدادهاي طبيعي و غير طبيعي را تصوير و تفسير نماييد؟
اول خوب فكر كنيد و بعدا بنويسيد.
عيد پسه نزديك است.
بر خود لازم ديدم اين عيد را به طور ويژه به دوست خوبم : اريك عزيز تبريك بگويم. نواي دل اين هفته هم تقديم او باد.
Labels: پارادكسهاي ذهن من
دچار مشكل شدهام. درون ياختههاي مغزيام پر از سوالهاي بي جواب است و دوباره از آن پارادكسهاي عجيب و غريبي كه شايد سراغ شما نيامده باشد؛ گرفتهام.
تعطيلات مزخرف و بيمزه عيد را نصف و نيمه چشيده و به بيرون تف كردهام. ماندهام حيران كه در پس اين به اصطلاح «عيد» ما واقعا به دنبال چه هستيم؟ مثلا كه چي؟
از يك ماه قبل از عيد همه چيزمان در هم قاطي ميشود. انگار واجب است كه اين خريد شب عيد لعنتي حتما انجام شود. خيابانها را بيجهت شلوغ ميكنيم : از اين مغازه به آن مغازه. از اين پاساژ به آن پاساژ.
ميوه، آجيل، شيريني، لباس، ماهي قرمز، ماهي سفيد، سبزي پلو، اسكناس نو، كفش نو، جوجه كباب، كنياك، ويسكي، ودكا خيلي چيزهاي ديگر را به هر زور و زحمتي كه شده مهيا ميكنيم كه مثلا جشن بگيريم. درحالي كه همه ميدانيم ما به چيز ديگري – غير از اينها – نياز داريم.
در صف طولاني ابتياع اقلامي كه نامبرده شد، ناشكيبا و عجول به دنبال چيزي ميگردم كه در هيچ كجا نمييابمش. چيزي كه سالهاست از سفره ما ايرانيان رخت بربسته و به زور عيد هم برنميگردد.
دلم از اين قاقاليليها نميخواهد بلكه هوس يك سرخوشي بي دردسر كرده است. دلم هوس يك قهقهه لاينقطع نموده است. خندهاي از ته دل كه دير زماني است نه تنها به من وصال نميدهد بلكه ميدانم خيل عظيم هموطنانم را در حسرت خود گذاشته است.
در اين جشن مسخره رسم است كه به شب نشيني و عيد ديدني برويم. در اين شب نشيني، تخمه و آجيل و ميوه است كه مشت مشت و ديس ديس نابود ميكنيم و به زباله دان تحويل ميدهيم. خيلي كه بخواهيم خود را شاد نشان دهيم نهايتا لبخند مسخرهاي تحويل مخاطبانمان ميدهيم و اينطور وانمود ميكنيم كه تو گويي همان حافظ مي به دست و ساقي به كف هستيم. كمي همديگر را تحمل ميكنيم و بعد از يكساعت انگار كه نشادر نيشابوري در ماتحتمان استعمال كرده باشند، وسوسه رفتن ميگيريم. با چشم اشاره اي به همسر ميكنيم كه يعني برويم ديگر بس است.
كشان كشان به خانه مراجعت ميكنيم. هنوز به طور كامل مستقر نشده ايم كه گروهي براي پس دادن حمله اي كه چند ساعت پيش به آنها نمودهايم بر ما وارد ميشوند.
پرتقال عزيزي را كه با مساعدت دولت محترم كيلويي 1500 چوق ابتياع كردهايم درون دستهاي كودك مهمان قرار دارد. ضربان قلبمان لحظه به لحظه بالا و بالاتر ميرود و زماني كه كارد كودك به درون پرتقال فرو ميرود انگار به نواميسمان تجاوز كرده باشد. از ته ته ميسوزيم. نكن لامروت.....
در اين عيد نيز هر چقدر دولت عزيز ما را به حمايت خويش اميدوار كرد، در عمل چيزي جز گراني و بار سنگين خريد مايحتاج عيد نصيبمان نشد. خدا پدرشان را بيامرزد.
با این خدا بیامرزی، یاد یک داستان زیبا افتادم. نقل است که گورکن یک آبادی به هنگام دفن مردگان، کفن از بدن این بیچارگان میکند و کفنشان را به یغما میبرد.
روزی بین مردم آبادی با وی بحث در گرفت که از تو پلیدتر خدای نیافریده است. گورکن گفت: روزی خواهد رسید که شما بر مرده من درود خواهید فرستاد. مردم آبادی باور نکرده و هنوز بر این اعتقاد بودند که عمرا کسی برای این مرد پس از مرگش آرزوی آمرزش کند.
باری، گورکن از دنیا رفت و پسرش بر جای او بنشست. این پسر نه تنها کفن از بدن مردگان به یغما میبرد بلکه با اموات بیچاره لواط و نزدیکی هم میکرد. کار به جایی رسید که مردم آبادی دست به دعا برداشته و گفتند: خدا پدرش را بیامرزد.
به هر حال ما شكايتي نداريم كه ديگر عادت كرده ايم. عادت كرده ايم كه بابت دو پلاستيك زپرتي يك دسته اسكن آبي رنگ به ميوه فروش بدهيم و چونان بز اخفش از درون مغازه بيرون بياييم. عادت كرده ايم كه ماهي ناقابلي را به قيمت خون پدر بزرگمان بخريم و «مال تكين» بيرون بياييم.
بيخيال حاجي. اين همان عيد است با تمام مشكلات و سختيهايش. اين همان عيدي است كه در گذشته اي نه چندان دور براي خودش بو و مزه داشت. حالا ديگر مجبوريم. مجبوريم كه دلمان را همچنان به خاطرات و نوستالژيگري خوش كنيم.
..... و من همچنان به دنبال همان دل خوش ميگردم. كسي نميداند از كجا ميشود اين جنس ارزشمند را خريداري كرد؟
Labels: اجتماعي - انتقادي, اقتصادي, پارادكسهاي ذهن من
واژه هاي بي مسما. واژه هايي بي معني. ....
تعمقي عميق كه بنمايي و غوري مضاعف اگر بنمايي، در ميان قاموس واژگان به مفاهيمي برخورد ميكني كه اصولا از همان ابتدا بي مسما هستند. لختي كه با خود انديشه ميكني دريايي از مفاهيم متضاد احاطه ات ميكنند و تو ميماني كه بالاخره كداميك را بپذيري.
اين بيضوي اجوف – يا همان كله ي پوك – حاجي چندي است كه كلمه اي بي مسما را در فرهنگ واژگان پيدا كرده و واقعا نميداند كه مخترع محترم اين واژه از چه رو به انتخاب و تعريف اين واژه اقدام نموده است. از نظر حاجي كلمه «حلال زاده» اصولا بي مسما و فاقد جايگاه اصولي بوده و بيعلت انتخاب شده است. به عبارت بهتر اصولا چيزي به اسم حلال زاده در جوامع بشري وجود ندارد و همگي ما آدميان به طور كلي «حرامزاده» هستيم.
شرع مقدس ازدواج محارم با يكديگر را حرام مي داند. چنانچه برادري از سر وسوسه ي ابليس با خواهر خويش همبستر شود و از اين آميزش فرزندي متولد شود، شرع اين نطفه را حرام دانسته و آن فرزند را حرامزاده مي پندارد.
از سوي ديگر: داستان خلقت را كه مي خواني، متوجه ميشوي كه هابيل و قابيل را خواهران همزادي بود. آن هنگام كه هابيل و قابيل به فراست خويش دريافتند كه آن زائده ي شومي كه از ناحيه مياني بدنشان به بيرون جهيده است، كاربري ديگري غير از امر «تخلّي» دارد، پارادوكس ِ توليد نسل پيش آمد. شروع اين پارادوكس زماني بود كه عروق خوني آن عضو شريف «پرخون» شده و تغيير شكلهاي مشكوك و افزايش طولهايي غيرمتعارف در آن ناحيه براي اين دو برادر اتفاق افتاد. تا قبل از اين تحول، هابيل و قابيل آن عضو را «فَبَشْ» (فقط براي شاشيدن) مي دانستند و به اين نيانديشيده بودند كه در حاليكه عضو فَبَشْ مي توانست به صورت دو بعدي نيز طراحي شود، پس اين بعد سوم و آن مكانيزم پاندولي براي چه پيش بيني شده است؟
باري، ميل به جنس مخالف در بشريت ايجاد شد و لازم بود كه دو عدد جنس مونث به اين دو برادر اختصاص داده شود. اما از كجا؟ كل جهان بشريت در آن روز از 6 نفر تشكيل ميشد: يك پدر، يك مادر، دو برادر و دو خواهر.
دستورالعمل واصل شد: هابيل بايد با خواهر ِ همزاد قابيل ازدواج كند و قابيل نيز با خواهر ِ همزاد هابيل.
بين لحظه اي كه هابيل و قابيل وارد زفاف شدند تا آن زمان كه نسل بعدي به جهان وارد شد، دقيقا برابر 9ماه و 9 روز و 9 ساعت و 9 دقيقه ثبت شده است. يعني با همان اولين آميزش نطفه حرامزاده بشريت منعقد شد و شمارگان سلسله آدميان فزوني پيدا كرد.
شايد شما خواننده عزيز تا به حال به اين نكته توجه نداشته باشيد اما سوال اساسي در همينجا مطرح است:
اول) چه كسي به هابيل و قابيل راه و رسم سفر سانفرانسيسكو آموخت؟ قطعا در آن زمان نه كتابهاي آموزشي، نه تجارب قبلي و نه شبكه هاي اسپایسپلاتینیوم يا ایکسایکسال يا مولتیویِژن هم وجود نداشت كه به آنها چگونگي كار را بياموزد. پس اين دو برادر Road Map خود را از كجا دريافت كرده بودند؟
ب) اگر قانون شرع را بپذيريم كه زناي با محارم، محصولش حرامزاده خواهد بود، آيا كل جامعه بشريت داراي اين صفت نخواهند بود؟ در اينصورت واژه حلال زاده واقعا كاربرد خواهد داشت؟
ج) ضرب المثل «حلال زاده به دايي اش مي رود» آيا معني و مفهوم خواهد داشت؟
پيونشت:
* اين پست كاملا جدي است. اين سوال چند صباحي است كه در مغز من دينگ دينگ ميكند. كسي برايش جوابي دارد آيا؟ (اي خدا بگم چيكارت كنه درياپري با اين آيا هات)
** از تمام عزيزاني كه امكان و فرصت مراجعه به وبلاگشان را نداشته ام عذرخواهي ميكنم. ميدانم چند صباحي است كه اين حاجي تان بيمعرفت شده است اما به اين حاجي حق بدهيد و عذرش را در اين قصور بپذيريد.
Labels: پارادكسهاي ذهن من
آقا ما از امروز به همه اهالي منزل اجازه صادر كرديم برن فسق و فجور كنن و كاملا گناه كنن تا مصداق يك جهنمي كامل بشن. از امروز هم بانو و هم تمامي محارمي كه اختيارشان كمي تا قسمتي دست ماست ميتونن برن هر غلط كه دلشون ميخواد بكنن. اصلن جايزه گذاشتيم كه هر كدوم در آخر وقت اداري هر روز ميزان گناهاش بيشتر باشه جايزه بگيره. دوست پسر بازي، غيبت، تهمت، دروغ، افترا، مال مردم خوري، بي بندوباري، خيانت و خلاصه تمامي گناهها و معاصي از امروز آزادِ آزادِ. چرا؟ والله ديروز رگِ غيرتمون مثل شيلنگِ آب بالا زده بود.
نشسته بوديم و داشتيم تو دلمون روياي بهشت ميديديم. توي اين بهشت، خودمون رو هر ساعت و هر دقيقه با يك حوري محشور ميديديم و خلاصه اينطور فكر ميكرديم كه اگه بهشتي بشيم همش در حال كيفيم و مشت مشت وياگرا ميندازيم بالا و يا علي از تو مدد.
اما ديروز كه كمي داشتيم به بهشت فكر ميكرديم يه دفعه اين سوال برامون ايجاد شد كه اگه قرار باشه ما به علت كارهاي خوب زيادي كه كرديم بريم بهشت و دم به ساعت خدمت حوريان عزيز باشيم، پس تكليف نواميس ما كه احتمالا بهشتي شده باشن چي ميشه؟ و اصولا آيا اونها هم از اين لذايد جنسي بهره مند هستن يا نه؟
با اين فكر يك دفعه احساس كرديم كه از درون داغ شديم و حس غيرتي از نوعي كه داني و دانم به جوش آمد و به دنبالش اين سوال كه: «يعني احتمال داره يك نره خر بهشتي قرار باشه به زن و بچه ما بخواد در اون دنيا تجاوز كنه؟» ميدوني كه اين سوال همچينم بي ربط نيست. چون اگه قرار باشه عدل در اونجا هم حاكم باشه بايد همونقدر كه ما مردهاي بهشتي حال ميكنيم حداقل به نسبت مساوي هم خانمها لذت ببرن. پس در اينصورت بايد با چه كساني اين بساط را راه بندازن؟
اين رگ ِ لامصب وقتي بيشتر متورم شد كه فهميديم توي بهشت پر از نوجوانهاي خوشگل و سفيدرويي به نام «غِلمان» است كه خدمتكاران بهشتند:
«خدمتگذاران بهشتى آنقدر زيبا و سفيد چهره و باصفا هستند كه گویى مرواريدهایى در صدفند! این نوجوانان، كه همواره در شكوه و طراوت جوانى به سر مى برند، گرداگرد بهشتیان مى گردند و در خدمت آنها هستند. اين نوجوانان زيبا با قدحها و كوزه ها و جامهاى پر از شراب طهور كه از نهرهاى جارى بهشتى برداشته شده در اطراف آنها مى گردند و آنان را سيراب مى كنند و هر يك از مؤمنان خدمتگذارانى مخصوص به خود دارد.»
ياد خيانت نوكران و كلفتان به بانوان حرمسرا افتاديم. نكنه يك وقت شيطون بره تو جلد اين بچه خوشگلا و بيفتن به جون نواميس مردم؟
به همين خاطر درك كرديم كه آقا بهشت هم امنيت نداره. ما تاب نداريم ببينيم يك عمر جاوداني در بهشت داشته باشيم ولي هر آن خار مادر آدم رو به هم پيوند بدن. حالا يا يكي از اين غلمانها اين كار رو ميكنه يا يه بهشتي حريص كه شراب طهور رو تا حلقش پر كرده و مست و پاتيله. يكي بياد تكليف ما رو معلوم كنه. اين دنيا كه بساط متلك و انگشترساني و ديد زدن و ... بر پا بود و ناموس آدمها رو مستفيض ميكرد اون دنيا هم كه اين غِلمانهاي بي صاحاب. پس چيكار كنيم؟ واسه همين از امروز بهشتي شدن ممنوع شده . اصلن همون جهنم بهتره. به نظر شما جهنم امن تر نيست؟ هايده هست. ويگن هست. هيتلر هست. اصلن هر چي آدم باحاله توي جهنمه. بهشت چيه بالام جان خطر جاني و ناموسي داره به خدا!
Labels: پارادكسهاي ذهن من
فرض میکنیم شما و همسرتان در حدود 10 سال است که در کمال صلح و صفا و با عشق زندگی کرده اید. همدیگر را دوست دارید. همه جیز بر وفق مرادتان بوده است و هیچ مشکلی ندارید. اما:
یک روز می فهمید که همسرتان ناقل ویروس HIV می باشد.
بدون اینکه رویایی و شعاری فکر کنید، خیلی راحت بگویید بعد از شنیدن این خبر چه میکنید؟
Labels: پارادكسهاي ذهن من
روزگار استحاله را خوب يادم هست. اوج تموز بود و گرما بيداد ميكرد. لبهاي تشنه به دنبال يك مايع مبرد ميگشت كه بتواند با نوشيدن آن كمي از التهاب خود بكاهد. دست ِ كيمياگري كه آن سرنوشت را برايم زد يك گرمازده بيتاب بود. عرق از سرتاپايش ريزش ميكرد. سراسيمه به دنبال سرپناهي براي استراحت ميگشت. من چون همسفري همراه با او در داخل مشكش آرميده بودم و تقريبا يك دو روزي ميشد كه از پستان مبارك يك گاو در قالب شير بيرون جهيده بودم. از اينكه چگونه مرا به ماست تبديل كرده بودند درميگذرم. باري من يك ماست بودم.
در آن آتشفشان تموز، آن مرد اختراعي بس شگرف نمود. از امتزاج من با آب، معجوني جديد اختراع كرد و با اضافه كردن يخ برودتي دلنشين ايجاد كرد و جرعه اي از من بالا كشيد و لذت برد. بعد از آن بود كه پروسه شوم نامگذاري را آغاز نمود و نامي بر من نهاد كه تا ابد برايم ايجاد سوال و ابهام نمود: دوغ
حال كه فرصت بيان شكواييه پيدا كرده ام ميخواهم بپرسم كسي ميداند چرا نام مرا دوغ نهادند؟ واقعا در لحظه نامگذاري چرا چيز ديگري به ذهن آن مرد نرسيد؟ لطفا به من كمك كنيد و در اين مساله مداقه كنيد كه بعضي اسامي چرا و به چه علت به طور يكدفعه اي انتخاب شدند؟
* * *
اسامي جامد و غير مشتق هميشه براي من موجبات سوال بوده اند. سوال از بابت نحوه اختراع اين واژگان مطرح ميشد و البته هيچگاه پاسخي درخور برايش يافت نميشد. به برخي از اين اسامي دقت كنيد:
آب، زمين، دوغ، كشك، ماست، جارو، جيش و ...
به مساله چگونگي اختراع اين واژگان هم اندكي بيانديشيد شايد رستگار شويد!!!
اندرز بزرگان براي داشتن زندگي بهتر:
روز تولدت يك درخت بكار. [12]
Labels: پارادكسهاي ذهن من
توضيح: كليه شخصيتهاي اين پست حقيقي هستند.
جناب خدا
با سلام و احترام
اينجانب بهرام.پ يكي از ميليادرهاي آفريده شما هستم. عرض ادب و احترامي كه اينبار در اين نامه برايتان ميفرستم با آن سلام و تحياتي كه هر روز در هفده ركعت نماز واجب خود خدمتتان تقديم ميكنم البته تفاوت دارد. در حقيقت اين نامه چكيده و مختصري است از 46 سال درماندگي و فلاكت كه اين بنده حقير تحمل نموده است. در ابتدا عاجزانه استدعا دارم نگاه اغماضين و بنده نوازين خود را بر قسمتهايي از رنجنامه مبذول فرموده و برخي گشاده گويي هاي بنده را ناديده بگيريد كه تا كنون مجالي براي شكايت از شما نداشتم و چون اينبار اين مجال را پيدا نموده ام اندكي گستاخ شده ام.
من از خانواده اي مذهبي در گيلان به بطن اين جامعه تزريق شدم. از تاريخچه خودم برايتان نميگويم كه خودتان بهتر مي دانيد نطفه اين بنده بيچاره تان در چه زماني بسته شد و حتي خيلي خوب ميدانيد كه آن دو بزرگواري كه در يك شب (يا شايد هم روز) ميل به ايجاد بنده كردند كه بودند و حتي در هنگام آن امتزاج شوم چه حالي داشتند.
كاش آن زمان كه يكي از ميليونها اسپرم والد گرامي به يك تخمك از والده معزز شرفياب شد مانع اين موضوع ميشديد. خداي گرامي! بعدها اينطور به مغز پوك بنده القا ميشد كه شما آنقدر كار خود استاديد كه قدرت داريد آينده افراد و سرنوشت آنها را رقم بزنيد. بنابراين خودذتان خوب ميدانستيد كه آينده من چه معجون زهرناك و سياهرنگي خواهد بود. پس اي كاش آن موقع كه اين بهرام نگونبخت قرار بود در اين كره خاكي پاي گذارد مانع ميشديد. نميدانم و حيرانم كه كداميك را باور كنم. حكمت و قدرتت را باور كنم يا آنچيزي كه هر شب در مقابل ديدگانم جاريست باور كنم.
خانواده من از هفت فرزند (سه خواهر و چهار برادر) و يك پدر و مادر تشكيل ميشد. علت شلوغي اين خانه منهاي اشتهاي سيري ناپذير پدر به موضوع گشني، به عدم اطلاع از روشهاي جلوگيري نيز بر ميگردد. پدر من فرزند محمد.پ بود كه در فومن يك چوبكي بود. از شرح نداريها و بيچارگيهاي محمد.پ در ميگذرم اما اضافه ميكنم كه پدر محمد.پ نيز يك دستفروش جزء بود. پس توجه داريد خداجان كه جد اندر جد من آدمهاي بيچاره و مفلوك بودند كه هيچكدام از درياي بيكران فيوضات شما بهره نبردند.
بازنگري دوران كودكي مرا هميشه شرمنده و ناراحت ميكند. جامه ما در آن ازمنه از يك بالاتنه مختصر دست چندم و يك شلوار وصله پينه تشكيل ميشد كه يك جفت دمپايي پاره اين هيبت ناموزون را تكميل ميكرد. بارها بر اثر اين وضعيت پوششي نابهنجار راه مدرسه را به شاليزار گريختم. از دوران مدرسه و درس هم هيچ نگويم بهتر است. هميشه فرزندان خانواده هاي متمول را جلوتر از خود ميديدم كه بهره مندي آنها از فيوضات شما باعث شده بود در همه مراحل از مني كه استعداد فراوانتري هم داشتم؛ جلوتر باشند. هميشه حسرت يك شكم سير را با خود يدك ميكشيدم. توهين و تحقير همزاد من و خانواده ام بود. صحنه هاي التماس و لابه پدر بر پاهاي ارباب را هرگز فراموش نميكنم و البته از ياد نميبرم كه در چنين لحظاتي همواره در جستجوي عدل شما بودم. دستان مادرم را فراموش نميكنم كه از شدت شكستن يخ در حوضهاي يخ زده خانه مردم ترك ترك شده بود. مادر براي كمك به روزي خانواده در خانه هاي مردم رخت ميشست و پدر در قامتت يك دهقان بيچاره در كشتزارهاي ارباب به فعلگي و كشاورزي ميپرداخت. براي من هيچگاه معني و مفهوم اين مثال معروف كه ميگويند « روزي دست خداست» آشكار نشد و اين ابهام هميشه با من بود كه اي خداجان اگر روزي ما در دست توست پس ارباب در اين بين چه نقشي دارد؟ اگر روزي دهنده شما هستيد پس چرا اينقدر امساك ميكنيد و روزي ما را به زور به ما ميدهيد؟
باري پروزدگار عزيز؛
شرايط به قدري اسفناك بود كه ادامه درس خواندن براي تمام برادران و خواهران من غير ممكن شد. من در سوم دبستان بودم كه به اصرار پدر به كشاورزي كشانده شدم. پاهاي ضعيف و نحيف من هميشه از نيش زالوهاي كشتزار ارباب خون آلود بود و در هنگامي كه من تا لگنگاه خود در شاليزار جان ميكندم دقيقا روبروي من و در فاصله 30 متري من زاكان ارباب بودند كه به عيش و شادي مشغول بودند. درست در ساعت 6 عصر كه ما براي عصرانه به سفره ارباب مي نشستيم و نان بيات و قاتق سق ميزديم اين زاكان ارباب بودند كه سيخهاي كباب به نيش ميكشيدند و در آن هنگام هنوز آن سوال اساسي با من بود: «تفاوت تا چه حد؟»
بزرگتر كه شدم از فومن به پايتخت گريختم. از دستفروشي و بادكنك فروشي تا فروش بليط بخت آزمايي را در چهارراه هاي تهران تجربه كردم. طعنه ها و مزاحمتهاي مستهاي نيمه شب خيابان لاله زار را لمس كردم. هيچگاه فراموش نميكنم آن روز را كه از شدت گرسنگي در حال احتضار بودم و يك دخترك شيك پوش پرسي چلوكباب مهمانم كرد البته بعد از اينكه خواهشش شومش را مبني بر اينكه «اگر يك دور به صورت عريان كامل در اين ميدان برقصي غذايت ميدهم». در آن "رقص بي توقف" نيز آن سوال هنوز در ذهنم دينگ دينگ ميكرد.
در يك رستوران به عنوان نظافتچي مشغول به كار شدم. در اينجا بود كه با ديدن تفاوتهاي موجود ديوانه تر ميشدم. سناتورها و وكلا را ميديدم كه كرور كرور اطعمه واشربه در معدگان خويش سرازير ميكنند و از شدت فربگي چونان گاوان صد من شير شده اند. شاهد سفرهاي مداومشان به خارج بودم كه براي مني كه زيارت عبدالعظيم غايت آرزوي بود بسيار گران مي آمد.
هرچه بيشتر با شما حشر و نشر ميكردم و عبادتهاي مستحبانه را نيز افزون ميكردم گويا فاصله ميان من و هم قطارانم از شما بيشتر مي شد. از كودكي و به زور پدر نمازخوان و روزه گير بودم. به مصداق عبارت «اهدنا الصراط المستقيم. صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و الضالين» ميخواستم در راه راست شما حركت كنم تا شايد «انعمت» باشم. از «مغضوب» شدن هراس داشتم. اما باور كن خيلي از اينهاي كه در صراط غير مستقيم حركت ميكردند از من جلوترند. با آنها چه خواهي كرد؟ همه رجا و اميد من به آن دنياست كه شايد مورد غفران و رفاهيات بهشتي ات قرار گيرم. من و امثال كم كه در اين زندگي زميني التذاذي نداشتيم و روزي صد بار مرگ را آرزو كرديم.
راستي خدا جان اجازه دارم چند سوال از شما بپرسم؟
الف) روح و جسم دو بخش تشكيل دهنده اين كالبد زميني ما هستند. عدل الهي ايجاب ميكند كه جزا و پاداش براي هر دو بخش در نظر گرفته شود. اگر جسمي در اين دنيا مورد تعب و آزار باشد و به فرض وجود التذاذ اخروي كه درآن قطعا روح مورد عنايت است؛ تكليف جسم چه ميشود؟ او از كدام مرجع پاداش خود را دريافت كند؟
ب) به فرض من استحقاق برخورداري از نعمات شما را نداشتم، خانواده كنوني من (همسر و بچه هايم) را چه كسي اجر ميدهد؟ گناه آنها چيست؟
ج) به فرض من و خانواده ام اسانهاس شقي و لايق عذاب بوديم. اصلا گناهكار بوده باشيم. تناسب بين جزا و پاداش در عدل الهي چگونه برقرار است اگر من به واسطه يك دم گناه بايد تا آخر عمر عذاب بكشم؟
اينها بخشهاي كوچكي از گشمده هاي من هستند.
بگذار از امروزم هم برايت بگويم. من امروز در يك سازمان دولتي بزرگ به صورت قراردادي كار ميكنم. يك پيمانكار با شركت مادر قرارداد تامين نيرو دارد كه ما نيز جزو پرسنل اين پيمانكار هستيم. مواجب ما با اضافه كاري و همه مزايا در حدود ماهي دويست و پنجاه هزار تومان ميشود. كار من امر بري و نامه رساني و پادويي است. با سني در حدود چهل و پنج سال پادوي قسمت خودمان هستم. از شدت ضعق مجبورم هرگونه اهانت و تحقيري را همانند چهل و پنج سال گذشته عمرم تحمل كنم. براي اسكان همسر و دو فرزندم خانه اي به مساحت سي و پنج متر در پايينترين نقطه شهر اجاره دارم. وسيله تردد من يك پيكان مدل چهل و هفت است كه امسال با وام مددكاري اداره خريده ام. براي تامين معاش مجبورم بعد از وقت اداري به مسافركشي بپردازم و بالطبع هنوز شاهد اينهمه فاصله طبقاتي باشم. پشت هيچ تويوتا كمري يا ماكسيما يا پرادو هيچگاه نه حركت ميكنم و نه توقف. چون ميدانم اگر به آنها اصابت كنم بايد كل زندگيم را خرجشان كنم.
اداره ما يك وعده غذا به ما ميدهد. البته من هيچگاه آن را نميخورم. نه تنها غذاي خودم را نيمخورم بلكه بر سر ميزها در كمين هستم تا مگر يك سيخ كباب ناخورده يا يك سيخ جوجه كباب ته مانده ديگر همكاران را صيد كنم و براي غذاي شام به خانه ببرم. البته بعضي همكاران لطف دارند و اجازه نميدهند هخانند عقاب به شكار اين صيد ها بپردازم و هميشه خودشان در كمال احترام و اختفا بخشي از غذاي خود را به من ميدهند. اما برخي ديگر با بيرحمي تمام اين غذا بردن مرا مسخره ميكنند كه از آنها هيچ شكايتي ندارم.
شكايت من از شماست. از شمايي كه در اين چهل و پنج سال عمري كه من داده ايد، آرامشي نداشته ام. از شما دلگيرم كه هزاران هزار مثل من را در اين زمين مي بينيد ولي ترتيب اثري نميدهيد. اگر قصد شريفتان امتحان و ابتلا است بايد عرض كنم كه ديگر خسته شده ام. احتمالا دوست خواهم داشت ديگر در اين امتحانات پيروز نشوم. شايد از فردا به دزدي بيت المال مشغول شوم. همانند خيلي از گردن كلفتهاي ديگري كه به هيچ وجه جزاي مردم خواريشان را به آنها نداده اي.
شش سال است كه در اين اداره با يك شلوار بدفرم رفت و آمد ميكنم كه از شدت آفتابخوردگي همانند آينه براق شده است. يك كمر بند نخي ارتشي به رنگ خاكي نيز از ميدان قزوين هشت سال پيش خريدم كه با رنگ شلوار سورمه اي ام اصلا همگوني ندارد و بدجوري به ذوق ميزند. دخترم سه سال است كه گوشهايش را سوراخ كرده اما گوشواره مرصعش همان تكه نخي است كه عمه عصمت بعد از سوراخ كردن گوشهاي نازنينش با سوزن لحافدوزي به گوشش بسته است.
خداي عزيز من! سرت را درد آوردم. هر چند ميدانم اين گفتنهاي من بيهوده بود. چون تو كه عليم و بصيري احتمالا اين زجرهاي روزمره مرا مي بيني پس نيازي به يادآوري من نبود. اما به روح رسولت سوگند به ما يندگان بدبختت حالي كن كه مگر ما چه كرده ايم كه از اين دنياي زيبايت هيچ خوشي و خوبي نبياد ببينيم. دلم نميخواهد در آن دنيا در بهشت برين باشم در حاليكه در اين دنيا دخترم هر روز بابت يك اسباب بازي كوچك مقابلم گريه كند و من عرق شرم بريزم. دوست دارم اين تلويزيون فكستني 14 اينچ سياه و سفيد را از خانه بيرون بياندازم كه هرگاه اين تبليغات خمير آريا را نشان ميدهد من بايد خودم را گم و گور كنم تا دوباره دخترم مرا براي خريدن اين گونه چيزها به سوال نگيرد. من كه بيچاره شدم اما باور كن هر چه قدر سعي ميكنم اين بيچارگي به فرزندانم سراين نكند انگار نميشود. اين يك مرض مسري و ارثيست گويا. پيش بيني ميكنم كه آينده آنها نيز همانند من خواهد شد.
در آخر تقاضا ميكنم اندكي از عرش ملكوتي ات پايين بيا و با ما همنشين شو. قدري از عذابهاي دنيوي ما را نظاره كن. اگر هم محلي براي انصاف ديدي دست ما را نيز بگير.
خدا جان! كلمه «عدل و عدالت ورزي» كه روزگاري مختص خودت و آن فاتح خيبر علي (ع) بود اين روزها شده است يك ابزار قدرت و جلب حمايت توده هاي مردم. ما نيز چشم به راهيم مولا.
اندرز بزرگان:
حداقل سالي يكبار طلوع آفتاب را تماشا كن. [2]
پينوشت 1: به 22 نظر زيباي شما پاسخ داده شده است. لطفا مراجعه فرماييد.
پينوشت 2: يك سوال جديد در همين بابا عدل الهي براي حاجي مطرح است. لطفا در مورد پاسخش كمي فكر كنيد:
اگر قبول كنيم كه خدا انسان را از فطرت خود آفريده و او را خليفه زمين و نايب خودش قرار داده بايد بگوييم كه انسان نيز بايد به تاسي از ذات پروردگار عدلگرا باشد. پس وقتي ديده ميشود كه انسان نيز عادل نيست ميشود نتيجه گرفت خدا هم عدلي را مقيد نيست. نه؟
Labels: پارادكسهاي ذهن من
توجه:
خواندن اين پست مقدار قابل ملاحظه اي صبر، شكيبايي، تحمل و مداقه نياز دارد. احتمال ميرود با خواند ن اين پست برخي از فيوزهاي مغزتان دچار سوختگي شود. پس چند فيوز زاپاس به همراه داشته باشيد.
خطر سوسك شدگي:
خواندن اين پست براي آنهايي كه به خطوط قرمز اعتقاد داشته و عبور از آن را هراس دارند توصيه نميشود.
****
براي نتيجه گيري از پست قبلي تموم نظراتي كه نوشته شده بود رو پرينت گرفتم تا سر فرصت بخونم. تك تك اين نظرات رو بارها خوندم. برام جالب بود. نگاههاي مختلف و قشنگي به موضوع وجود داشت. بزارين يه تحليل روي اين نظرات با هم داشته باشيم.
قبلش بايد بگم كه از نظر سنت، عدل الهي يعني اينكه خداوند به همه موجودات و آفريدگانش كه استحقاق داشته باشن، فضل و نعمت عطا ميكنه. بر طبق نظر فقها، در دنيا نه موزون بودن و نه داشتن هارموني مصداق عدله و نه مساوي بودن و نبودن تبعيض. يعني اگه ديديد يه نفر دماغش چهار برابر حالت نرماله و موزون نيست اصلا نبايد به عدل الهي شك كنين. يا اگه ديدين در آفرينش برخي انسانها تبعيض هست و خلقت افراد با هم فرق ميكنه نباي بگين كه عدل الهي رعايت نشده. در رد تعريف سوم ديديد كه علماي دين ميگن خداند چون اولويت بندي نميكنه و اين خصلت اولويت بندي مختص بشر زميني هست، پس اعطاي حق رو بر حسب اولويتها انجام نميده.
در يك كلام ميگن عدل الهي يعني اينكه هر كسي بيشتر استحقاق داشته باشه، بيشتر فيض ميبره!!!
خوب حالا بريم سرغ نظرات دوستان:
رضاي عزيز ما در كامنتش گفته كه من تبعيض رو مشكلدار نمي بينم. بعدش تفاوت رو با تبعيض يكي دونسته كه خيلي رو اين بحث هست. تفاوت چيزي است كه مورد قبوله. اما تبعيض يه جورايي خلاف عدله.
اقليما هم در كامنت طولاني خودش سعي كرده كه بحث عدل الهي رو مفهومي ماورالطبيعه نشون بده كه خوب عقل بشري قاعدتا نميتونه اونو درك كنه. اما من بر اين تعريف اشكال دارم. از نظر حاجي خيلي از مفاهيمي كه از درون دكانهاي ديني بيرون جهيده است به قدري سست هستن كه دكانداران براي قبولاندن اونا به مردم سعي ميكنن اين مفاهيم رو پيچيده نشون بدن و بگن اين دركش از قدرت آدما خارجه. اقليما اعتقاد داره به واسطه وجود معاد اگر حقي در اين دنيا از كسي ضايع شده باشه خدا در اون دنيا جبران ميكنه.
در اين بين حاجي اعتقاد داره اصول دين مفاهيمي مجزا و مستقلن. مثلا اصل توحيد بي هيچ واسطه اي بايد پذيرفته بشه چون يك اصله و براي توجيهش هم درست نيست كه به اصول ديگه متوسل بشيم. اين تكنيك سفسطه گران هست كه براي توجيه معاد سريعا بحث حكمت الهي رو وسط ميكشن يا براي توجيه عدل بحث معاد رو وسط ميارن و خلاصه از اصولي كه قرار بود پذيرفته بشن به صورت مستقل، براي توجيه همديگه كمك ميگيرن. من كاري به آن دنيا ندارم كه بحث روي بود و نبودش خودش يك دنيا حرف داره. من ميگم حق و حقوقي كه از بندگان خدا در اين دنيا ضايع ميشه، چه جوري در همين دنيا جبران ميشه؟
اقليما و اكثر دوستان بر پايه يك جهان بيني توحيدي و ديني عقايد خود را مطرح نمودند. بايد بگم كه مفاهيم توجيه شده بر اساس جهان بيني توحيدي چند صباحي است كه بشريت رو ارضا نميكنه.
همون كلاسهاي معارف و بينش اسلامي كه وقت همه ما رو در اون دوران طلايي نابود كرد اساسا بر مبناي همين تفكر ايدئولوژيك استوار بود و هر جا كم مياورد ميگفت اين از فهم بشر خارجه. يا ميگفت خدا هر كاري بكنه عين عدله!
خلاصه بگم. ابهاماتي كه در مورد عدل مطرح ميشه عمدتا از جنس زمين هست و آسماني نيست كه پاسخش بخواد آسماني باشه. سوال اساسي اينه كه خيلي تفاوتها در اين دنيا هست كه يه جورايي درباره عدل الهي آدم رو مشكوك ميكنه. بحث سياه و سفيد، پولدار و بي پول، خوشگل و زشت، عليل و سالم و ... اينا سوالهاي زميني هست و درست نيست كه براي پاسخش به آسمان و معاد متوسل بشيم. به فرض معاد هم باشه، تكليف اين شصت سال زندگي زميني چي ميشه؟
مطمئن باشيم كه از جهان بيني توحيدي و ديني پاسخي براي عدل پيدا نميكنيم. بايد همينجوري مثل استادهاي بينش و معارف يه جورايي مساله رو ماست مالي كنيم. آخر همه اين كنكاشها بايد متوسل بشيم به حكمت الهي كه به نظرم يه جور خود گول زنيه.
اما شراره هم در پاسخش به پرسشها و پاسخهاي مرسوم از مدل كلاسهاي معارف متوسل شده. ميگه اگه يه كودك معلول به دنيا مياد عوضش خدا قدرتي بهش ميده كه با دندون نقاشي كنه. يعني اينجوري عدل رو اجرا كرده.
ميپرسم آيا اون بچه از وقتي نافش رو بريدن صاحب اين استعداد بوده يا با تمرين و ممارست جبران حس معلوليتش رو كرده؟ توجهت رو به تعريف چهارم عدل جلب ميكنم كه ميگه ادما به واسطه استحقاقشون از فيوضات خدا بهره مند ميشن. سوال ميكنم آيا در استحقاق بچه معلول از براي داشتن اعضاي بدن سالم اشكالي وجود داشت؟ و اصولا مرجع تشخيص اين استحقاق كيست؟
شراره در ادامه بحث مساوات رو پيش كشده و اعتقاد داره كه مساوي بودن باعث رخوت ميشه. اتفاقا تنها جايي كه ميشه در مورد بحث عدل قانع شد همين مساله است كه اگر قرار بود همه يكسان باشن خوب زندگي راكد ميشد. اينجا رو قبول دارم.
بعدش بحث مسابقه رو كردي و مسافتي كه بايد بريم. ميگم چرا در اين مسبقه بعضي با لامبورگيني شركت ميكنن و برخي پياده؟ اين مسابقه از زير بنا مشكلداره عزيز دل برادر!
پدرو عزيز هم بحث توزيع امكانات رو پيش گرفته و انتظارات خداوند رو در قالب آنچيزي كه داده معنا كرده. سوال اينه كه چرا توزيع امكانات تابع رويه مشخصي نيست و يكسان نيست؟ اگه بحث استحقاق بندگان مطرحه، كي گفته اون جنوب شهري با حقوق ماهيانه صد و پنجاه هزار تومان از اون آقاي بالا شهري كه روزي يك و نيم ميليون در مياره استحقاق و توانش كمتره؟ تلاش داشته؟ عرضه داشته؟ نه! اين تلاش و عرضه به نظر من به واسطه وجود اون پشتوانه هاي مالي – كه جد اندر جد بهش ميرسه - ايجاد شده باور كن!
اما حرفهاي آرزو اندكي متفاوت تره:
ميگه: دنيا صحنه مسابقه و مبارزه اس. اگه همه چي رو خدا به ما ميداد كه ديگه انگيزه اي مطرح نبود مثل كسب پول و ...
ميگم: چرا به بعضي ها در همون بدو تولدشون ميلياردها ميليارد ثروت ميده و به بعضي ها هيچي نميده كه برن مبارزه كنن. بابا جون براي مبارزه بايد حداقل جون داشته باشي روي پات وايسي. آدمي كه غذاي روزانه شو نميتونه تامين كنه چه جوري بره مسابقه؟
ميگه: خدا برخي چيزا رو كه در اين دنيا نميده اون دنيا جبران ميكنه
ميگم: تكليف اين 60 سال زندگي زمني چي ميشه؟
ميگه: هر چي رو درك نميكنيم بزاريم به حساب حكمت الهي
ميگم: يه جورايي سر كاريه.
ميگه: يه بچه عليل يك عمر زج ميكشه. عوضش اون دنيا لذت ميبره.
ميگم: تو ميدوني اون تو اين دنيا چه زجري ميكشه؟ اين زجر چه جوري اون دنيا جبران ميشه؟ جبران معلوليت روحي كه اين بچه به وساطه معلوليت جسمي تحمل ميكنه چه جوري انجام ميشه؟
پونه دقيقا به هدف زده بود. عدلي در كار نيست. شير توشيري است. اينجا صحنه مبارزه اس. اما مبارزه اي كه نفرات شركت كننده به اندازه مساوي امكانات ندارن. بايد تلاش كنن و خودشون خودشونو بالا بكشن.
نظام هم انگار چيزي ميخواست بگه كه نيمه كاره گذاشت. نظام حرف خوبي احتمالا خواهد داشت.
نيكو هم اعتقادي به عدل الهي نداره. ميگه: "بستگی داره منظورمون و توقعمون از عدل الهی چی باشه. ..... خوب میگم مگه ما از خدا طلبکاریم؟"
ميگم: نه طلبكار نيستيم. اندكي شاكي هستيم. از ديدن اين همه تفاوت و فاصله.
ميگه :"خدا به هرکس به اندازه ظرفیت و لیاقتش امکانات داده "
ميگم: كي گفته لياقت تو مثلا از دختر جرج بوش كمتره؟ يا از انوشه انصاري كمتره؟.
ميگه: "خوب اینکه من از موقعیتهام استفاده نکردم تقصیرخودمه یا خدا؟"
ميگم: پدر بيامرز. من ميگم اون بياد موقعيتابراي همه فراهم بكنه بعد هر كي استفاده نكرد بره چوبش رو بخوره.
علي مهتدي عزيزم هم به نكات خوبي اشاره كرده. در ابتدا بازهم تاكيد ميكنه كه عدل از مفاهيم ماوراالطبيعه است و عقل ما بهش نميرسه كه البته در اين مورد بحث كرديم. بعد ميگه بعضي چيزا رو خدا به ما نميده چون ميدونه براي ما ضرر داره؟ من در برابر اين نظريه چيزي براي گفتن ندارم. شايد اين جور كه علي ميگه درست باشه.
در ادامه بيعدالتي ها را محصول اعمال خودمون ميدونه كه اينم برام نامفهومه.
درباره جبر و اختيار هم همه چيز رو در كف اختيار ميدونه كه من با اين هم مشكل دارم. كدوم اختيار برادر؟ ما آدما در ابتدايي ترين مساله زندگي كه همانا انتخاب شريعت باشه مجبوريم. ديگه پس كجاش اختياريه؟
****
از جمع بندي اين نظرات به اينت نتيجه ميرسم كه هنوز برخي تابوها آنچنان محكم در ذهنها حكاكي شده كه حتي فكر كردن بهش خيلي سخته.
در پستهاي بعدي مثالهايي ملموس در اين باره ميزنيم.
از همگي دوستان عزيز كه صبر داشته و با ارائه نظرهاي زيبا همكاري كردند متشكرم.
Labels: پارادكسهاي ذهن من
عدل الهي به عنوان يكي از اصول دين در اسلام معرفي شده است. از ديدگاه سنت عدل بر پايه چهار رويكرد تعريف ميشود:
عدل به معنی تناسب و توازن ، از شؤون حكيم بودن و عليم بودن خداوند است . خداوند عليم و حكيم به مقتضای علم شامل و حكمت عام خود میداند كه برای ساختمان هر چيزی ، از هر چيزی چه اندازه لازم و ضروری است و همان اندازه در آن قرار میدهد. (كتاب عدل الهي – مرتضي مطهري)
گاهی كه میگويند : فلانی عادل است ، منظور اين است كه هيچگونه تفاوتی ميان افراد قائل نمیشود . بنابراين ، عدل يعنی مساوات كه
اين تعريف نيازمند به توضيح است. اگر مقصود اين باشد كه عدالت ايجاب میكند كه هيچگونه استحقاقی رعايت نگردد و با همه چيز و همه كس به يك چشم نظر شود ، اين عدالت عين ظلم است. (كتاب عدل الهي – مرتضي مطهري)
اين معنی از عدل و ظلم ، به حكم اينكه از يك طرف ، بر اساس اصل اولويتها است و از طرف ديگر از يك خصوصيت ذاتی بشر ناشی میشود كه ناچار است يك سلسله انديشههای اعتباری استخدام نمايد و " بايد" ها و " نبايد" ها بسازد و " حسن و قبح" انتزاع كند ، از مختصات بشری است و در ساحت كبريائی راه ندارد ، زيرا همچنانكه قبلا اشاره شد او مالك علی الاطلاق است و هيچ موجودی نسبت به هيچ چيزی در مقايسه با او اولويت ندارد . او همچنانكه مالك علی اطلاق است " اولی " ی علی الاطلاق است . او در هر چه هرگونه تصرف كند ، در چيزی تصرف كرده كه به تمام هستی به او تعلق دارد و ملك طلق او است . از اينرو ظلم به اين معنی ، يعنی به معنی تجاوز به اولويت ديگری و تصرف در حق ديگری و پا گذاشتن در حريم ديگری ، درباره او محال است ، و از آن جهت محال است كه مورد و مصداق نمیتواند پيدا كند. (كتاب عدل الهي – مرتضي مطهري)
برمبناي اين تعريف، عدل خداوند عبارت است از اينكه خداوند فضلش را از هيچ موجودی در هر حدی كه امكان تفضل برای آن موجود باشد ، دريغ نمیدارد .(كتاب عدل الهي – مرتضي مطهري)
نگارنده قصد دارد در پستهاي بعدي روايتهاي مختلفي از آنچه در خلقت ديده ميشود را يه نقد و بررسي گذارد تا بالاخره ببيند برخي پديده ها مصداق عدل الهي هستند يا نه؟
چرا؟ چون حكماي ديني ديديد كه چه تعريف دقيق و باريكي از عدل ارائه دادن كه ديگه هيچ آدم مريضي مثل حاج واشنگتن اصلا جرات نكنه سراغ اين مسائل بره.
ميگه عدل الهي اونجا معني داره كه آدم يا حيوان ذيحق چيزي باشه و لايق استفاده از فيوضات الهي رو داشته باشه و خدا بهش داده باشه.!!!!!!
ميخوام بپرسم اوني كه عليل شده ذيحق بوده يا نبوده؟ خودش دوس داشته عليل باشه؟ واقعا سردرگمي ما ها كه اندكي – فقط اندكي- سعي داريم برخي مفاهيم رو بشكافيم در كجا و به وسيله چه كساني بايد حل بشه؟
چند واحد معارف اسلامي پاس كرديم؟ كسي يادشه؟ چند سال بينش اسلامي در دبيرستان خونديم كسي خاطرش هست؟ چي فرا گرفتيم؟ كدوم سوالمون رو خوب جواب گرفتيم؟ پس بياين يه كم ديگه اين نخودهامون رو به كار بندازيم و فكر كنيم.
سوال اينجاست كه به نظر شما وجود تفاوت ها و تبعيضها كه در آفرينش زياد ديده ميشه چه جوري ميتونه با عدل الهي جور در بياد. البته بايد بگم كه سنت همونطور كه ديديدن راه رو بسته و ميگه وجود تبعيضها و تفاوتها مشكلي با عدل الهي نداره. خواهش حاجي اينه كه شما از نظر عقلاني و حكماني پاسخ بديد؟ مگه نه كه خدا حكيمه؟ پس حكمت آفرينش موجچودات با تفاوتهاي بسيار چي ميتونه باشه.
با ما همراه باشين و در بحث مشاركت كنين. صبر داشته باشين و نگران اكانت و پول تلفن نباشين. فكر كنين. بالاخره يه جايي بايد اين موضوعات شكافته بشه ديگه نه؟
اين بحث به صورت چند قسمتي دنبال خواهد شد.
Labels: پارادكسهاي ذهن من