دل خوش سیری چند؟

دچار مشكل شده‌ام. درون ياخته‌هاي مغزي‌ام پر از سوال‌هاي بي جواب است و دوباره از آن پارادكس‌هاي عجيب و غريبي كه شايد سراغ شما نيامده باشد؛ گرفته‌ام.

تعطيلات مزخرف و بيمزه عيد را نصف و نيمه چشيده و به بيرون تف كرده‌ام. مانده‌ام حيران كه در پس اين به اصطلاح «عيد» ما واقعا به دنبال چه هستيم؟ مثلا كه چي؟

از يك ماه قبل از عيد همه چيزمان در هم قاطي مي‌شود. انگار واجب است كه اين خريد شب عيد لعنتي حتما انجام شود. خيابانها را بي‌جهت شلوغ مي‌كنيم : از اين مغازه به آن مغازه. از اين پاساژ به آن پاساژ.

ميوه، آجيل، شيريني، لباس، ماهي قرمز، ماهي سفيد، سبزي پلو، اسكناس نو، كفش نو، جوجه كباب، كنياك، ويسكي، ودكا خيلي چيزهاي ديگر را به هر زور و زحمتي كه شده مهيا مي‌كنيم كه مثلا جشن بگيريم. درحالي كه همه مي‌دانيم ما به چيز ديگري – غير از اين‌ها – نياز داريم.

در صف طولاني ابتياع اقلامي كه نامبرده شد، ناشكيبا و عجول به دنبال چيزي مي‌گردم كه در هيچ كجا نمي‌يابمش. چيزي كه سال‌هاست از سفره ما ايرانيان رخت بربسته و به زور عيد هم برنمي‌گردد.

دلم از اين قاقاليليها نمي‌خواهد بلكه هوس يك سرخوشي بي دردسر كرده است. دلم هوس يك قهقهه لاينقطع نموده است. خنده‌اي از ته دل كه دير زماني است نه تنها به من وصال نمي‌دهد بلكه مي‌دانم خيل عظيم هموطنانم را در حسرت خود گذاشته است.

در اين جشن مسخره رسم است كه به شب نشيني و عيد ديدني برويم. در اين شب نشيني، تخمه و آجيل و ميوه است كه مشت مشت و ديس ديس نابود مي‌كنيم و به زباله دان تحويل مي‌دهيم. خيلي كه بخواهيم خود را شاد نشان دهيم نهايتا لبخند مسخره‌اي تحويل مخاطبانمان مي‌دهيم و اينطور وانمود مي‌كنيم كه تو گويي همان حافظ مي به دست و ساقي به كف هستيم. كمي همديگر را تحمل مي‌كنيم و بعد از يكساعت انگار كه نشادر نيشابوري در ماتحتمان استعمال كرده باشند، وسوسه رفتن مي‌گيريم. با چشم اشاره اي به همسر مي‌كنيم كه يعني برويم ديگر بس است.

كشان كشان به خانه مراجعت مي‌كنيم. هنوز به طور كامل مستقر نشده ايم كه گروهي براي پس دادن حمله اي كه چند ساعت پيش به آنها نموده‌ايم بر ما وارد ميشوند.

پرتقال عزيزي را كه با مساعدت دولت محترم كيلويي 1500 چوق ابتياع كرده‌ايم درون دست‌هاي كودك مهمان قرار دارد. ضربان قلبمان لحظه به لحظه بالا و بالاتر مي‌رود و زماني كه كارد كودك به درون پرتقال فرو مي‌رود انگار به نواميسمان تجاوز كرده باشد. از ته ته مي‌سوزيم. نكن لامروت.....

در اين عيد نيز هر چقدر دولت عزيز ما را به حمايت خويش اميدوار كرد، در عمل چيزي جز گراني و بار سنگين خريد مايحتاج عيد نصيبمان نشد. خدا پدرشان را بيامرزد.

با این خدا بیامرزی، یاد یک داستان زیبا افتادم. نقل است که گورکن یک آبادی به هنگام دفن مردگان، کفن از بدن این بیچارگان می‌کند و کفنشان را به یغما می‌برد.

روزی بین مردم آبادی با وی بحث در گرفت که از تو پلیدتر خدای نیافریده است. گورکن گفت: روزی خواهد رسید که شما بر مرده من درود خواهید فرستاد. مردم آبادی باور نکرده و هنوز بر این اعتقاد بودند که عمرا کسی برای این مرد پس از مرگش آرزوی آمرزش کند.

باری، گورکن از دنیا رفت و پسرش بر جای او بنشست. این پسر نه تنها کفن از بدن مردگان به یغما می‌برد بلکه با اموات بیچاره لواط و نزدیکی هم می‌کرد. کار به جایی رسید که مردم آبادی دست به دعا برداشته و گفتند: خدا پدرش را بیامرزد.

به هر حال ما شكايتي نداريم كه ديگر عادت كرده ايم. عادت كرده ايم كه بابت دو پلاستيك زپرتي يك دسته اسكن آبي رنگ به ميوه فروش بدهيم و چونان بز اخفش از درون مغازه بيرون بياييم. عادت كرده ايم كه ماهي ناقابلي را به قيمت خون پدر بزرگمان بخريم و «مال تكين» بيرون بياييم.

بي‌خيال حاجي. اين همان عيد است با تمام مشكلات و سختي‌هايش. اين همان عيدي است كه در گذشته اي نه چندان دور براي خودش بو و مزه داشت. حالا ديگر مجبوريم. مجبوريم كه دلمان را همچنان به خاطرات و نوستالژي‌گري خوش كنيم.

..... و من هم‌چنان به دنبال همان دل خوش مي‌گردم. كسي نميداند از كجا ميشود اين جنس ارزشمند را خريداري كرد؟

Labels: , ,

بانک

دشواري كار در موسسات مالي و اعتباري دقيقا به دشواري شخم زدن زمينهاي دجي و سخت است. در اين شك نكنيد.
كارمندي كه از صبح پشت باجه تحويل‌داري در بانك مي‌نشيند و تا ظهر مدام با ارباب رجوع سر و كله مي‌زند؛ از نظر طبقه‌بندي مشاغل صاحب شغل‌هاي سخت قلمداد مي‌گردد.

در مكانيزم كنترلي بانك‌ها، هر كارمند تحویل‌دار چنان‌چه در انتهاي حسابرسي روزانه با كسري صندوق مواجه شود؛ مجبور است آن را از جيب مبارك پرداخت كند. به موجب همين مكانيزم، اگر صندوق در انتهاي روز دچار فزوني گردد، سيستم موظف است تا ريال آخر حساب‌رسي نمايد تا مشتري مغبون را يافته و وجه را مسترد نمايد.
بنابراين كارمند بيچاره بايد از صبح تا شب حواسش شش دانگ به ميزان پول‌هايي كه پرداخت مي‌كند باشد تا مبادا در آخر روز كم نياورد.
اين استرس هميشگي را در كنار استرسي كه مشتريان گرامي به اين بيچاره وارد مي‌كنند قرار دهيد تا متوجه شويد اين عزيزان چه روزگاري را تحمل مي‌كنند:

كارمند عزيز پشت باجه قرار دارد. بر جدار آكواريومي او يك عدد مجراي نيم‌دايره تعبيه شده است. اين مجرا از روي قطرش به سنگ پيشخوان تكيه دارد و در حقیقت مخرج بانك محسوب مي‌گردد كه تراكنش‌هاي مالي از درون اين مجرا انجام مي‌گيرد.
كارمند عزيز در حاليكه خودكاري بر پشت گوش نهاده است، گوشي تلفني را بر روي گوش ديگرش قرار داده و آن را با شانه‌اش فيكس نموده است. بر روي ميز شلوغ اين كارمند عزيز كلي خرت و پرت و كاغذ پهن شده و يك چند صفحه آگهي روزنامه همشهري نيز بر قسمت سمت راست اين ميز قرار دارد. كارمند عزيز در حاليكه با بنگاهي عزيز از پشت تلفن چك و چانه مي‌زند مشغول پاس كردن چك مشتري گرامي مي‌باشد. غرولند‌هاي مشتري‌ها شروع مي‌شود:

اولي: آقا كار ما رو راه بنداز بعد بشين لاس بزن....
دومي: ملت رو علاف كردن. آقا زود باش كار داريم بابا....
سومي: آقا غذام رو گازه. تو رو خدا زود باش. اييييششش
چهارمي (زير لب): خار مادرتون رو .....م
اين صحنه مدام تكرار مي‌شود.

اين كارمندان عزيز در پشت باجه محكوم به سكوت و خويشتن‌داري هستند. چاره‌اي هم نيست. خوشبختانه به لطف دولت مهرورز و عدالت گستر و خادم به بندگان خوب خدا و .... راه‌هاي بازرسي و شكايت و ارتباط مستقيم هموار هموار است. كارمند بيچاره از ترس اينكه نكند بروند عليه‌اش به بازرسي شكايت كنند هر گونه توهين و فحش را به جان مي‌خرد.
از سوي ديگر هراس و نگراني از كم آوردن پول نيز مانع از اين مي‌شود كه كارمند عزيز بخواهد غفلت كند و در مواجهه با اعتراض مشتريان باجه را رها كند. چرا كه بارها ديده است كه برخي از مشتريان عزيز با صحنه‌سازي ايجاد دعوا كرده‌اند و يكي ديگر از فرصت استفاده كرده و از پشت باجه همه تراول‌ها را كش رفته است.

با اين اوصاف، به اين سوالات پاسخ دهيد:
1- اگر به بانك مراجعه كنيد و كارمند عزيز به شما پول اضافي داده باشد؛ چه مي‌كنيد؟
2- چقدر به كارمند عزيز به عنوان يك انسان حق مي‌دهيد كه فقط چند دقيقه از پشت آكواريوم خارج شود و به دستشويي برود؟ انصافا غر غر نمي‌كنيد؟
3- كارمندان بانك مسكن و اين بانك‌هاي خصوصي غالبا خانم هستند و با چهره‌هايي دل‌گشا به صورت رو در رو با مشتري در تماس هستند. انصافا در مورد اين كارمندان هم همان رفتاري را داريد كه با كارمند سيبيلوي بانك ملي رفتار ميكنيد؟ (پاسخگويي حاج باران در اين قسمت الزامي است
4- چقدر به كارآيي اين سيستم‌هاي الكترونيك ِ نوبت دهي در بانكهاي جديد اعتقاد داريد؟ آيا موثر بوده است؟

پيونشتها:
1) اگر براي پست اقتصادي، پينوشت اقتصادي نداشته باشي دقيقا مانند اين است كه براي دينت واقعه غدير نداشته باشي!!
جناب وزير محترم اقتصاد روز گذشته افاضه اي فرمودند كه كمال نامردي است اگر به آن پرداخته نشود. ايشان در توجيه گراني مسكن فرمودند:

اين صنعت چندين سال دچار ركود بوده و افزايش قيمتي نداشته است. اگر متوسط تورم ساليانه را 15% در نظر بگيريم و تورم متناظر با اين چند سال را به قيمتها بيافزاييم حاصل همان افزايش قيمتهايي است كه در حال حاضر مشاهده مي شود.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(نقل به مضمون)
در اين راستا لازم است چند نكته ذكر گردد:
الف) بدين ترتيب عمه حاج واشنگتن با قريب به 50 سال سن و سوادي اندك نيز مي تواند وزير اقتصاد باشد. ديگر چه نياز به دكتراي اقتصاد و اين همه اهن و تُلُپ!!!
ب) جناب وزير: آسمان و ريسمان ممكن است در حرف به هم بافته شوند اما حتما در عمل اينگونه نخواهد بود. گراني مسكن علت هاي ديگري دارد كه عمده ترين آنها سازوكار بسيار غلط و ابلهانه اعطاي وام 18 ميليوني به ملت بيچاره بوده است كه دولت خدمتگزار در راستاي مهرورزي به مردم اعطا نموده است. حاج بازاريهاي سنتي و بعضا بيسواد ما نيز مي دانند كه هرگاه تقاضا را بالا بري و در عوض عرضه را نتواني بالانس كني با افزايش قيمت مواجه خواهي بود. بدين ترتيب در تعجبم از شما اساتيد گرانقدر كه چگونه با تزريق مستقيم پول به جامعه در حاليكه عرضه مسكن هوز كافي نبود باعث افزايش تقاضا و بالطبع افزايش قيمتها شديد.
ج) حتي اگر فرمول جادويي شما را هم در نظر بگيريم و براي هر سال ركود بازار مسكن ميزان 15% افزايش قيمت هم در نظر بگيريم، بايد عرض كنم كه افزايشش حدود 60% ميشود. در حاليكه در تهران هر متر مربع مسكن به ميزان 120% افزايش قيمت داشته است. واقعا متاسفم
2) پاسخ كامنتهاي محبت آميز شما در همان جا داده ميشود. (براي پست قبلي هم انجام شد)
3) اميدوارم از نواي دل امروز كه كار شهرام ناظري است لذت ببريد. براي اين استاد نيز پستي جداگانه خواهم داشت.
4) ديشب CD جديد آقاي افتخاري را بر حسب اتفاق در يك ماشين شنيدم. واقعا متاسفم. اين راه كه ايشان ميرود دقيقا به تركستان ختم ميشود.

Labels:

سازمان تجارت جهاني، كبريت و مسابقه

آقا زوري كه نيست. راه‌مان نمی‌دهند ديگر چكار كنيم؟ نمي‌توانيم خودمان را بكشيم كه؟

سازمان مال آنهاست. براي خودشان راه و رسم و قانون دارند. اگر قرار باشد هر ننه قمري را به عضويت بگيرند كه ميشوند عين ما. دليل دارد كه آنها جهان اولي هستند و ما جهان آخري.
من اين
WTO يا WCO لاكردار را به شكل اره‌اي مي بينم كه درون مخرج فرو رفته باشد. نه به درون رفتن ميلي دارد و نه جرات بيرون كشيدنش وجود دارد.
بیچاره اين اساتيد معظم و اقتصاد دان ما نشسته اند كنگره پشت كنگره، سمينار پشت سمينار، كنفرانس پشت كنفرانس مي‌گذارند تا بتوانند راهي پيدا كنند كه ما به عضويت اين سازمان نكبتي درآييم. اما از آنجايي كه سازوكار اقتصادي ما به شدت نابسامان است، بنده زياد به اين عضويت و ... اميدوار نيستم.
حالا براي اينكه نگوييد اين حاجي مدام نق ميزند و آدم را ناا
ميد مي‌كند به شما اين فرصت را ميدهم كه فرض كنيد همين الان ما عضويت WTO را داريم و قرار است همه كشورهاي جهان ما را داخل آدم حساب كنند و با ما تعامل مالي داشته باشند.

حالا فرض كنيد يك بازرگان مولتي ميلياردر در گينه بيسائو پيدا شده است كه قرار است يك محموله سنگين كبريت براي كشورش خريداري كند.
شما خودتان را جاي اين بازرگان بگذاريد. انصافا با ديدن اين تصوير چه چيزي در ذهن شما متبادر ميشود؟

به نظر شما اين طراحي براي استفاده روي جعبه چه نوع جنسي مناسبتر است؟
خوب فكر كنيد و ايده بدهيد. به بهترين پاسخ هم جايزه اي در خور مي‌دهيم. به راستي اين آقاي شير بر روي آن سكو و با آن قيافه درهم و چشماني پر از خشم به چه مي انديشد؟

Labels:

يكسان انگاري
انتخاب رويكرد و راهبرد استراتژيك حق طبيعي هر مرام و فرقه است. هر ايدئولوگي حق دارد براي پيشبرد اهدافش از يك مَسلك و يك "ايسم" استفاده كند. اما در اين بين همانند هر حلقه PDCA لازم است كاركرد اين "ايسم" پس از يك دوره زماني مورد ارزيابي قرار گيرد و چنانچه در آن نقايص و نقايضي موجود باشد، ترميم گردد

در جنگ سردي كه بين بلوك شرق و در راس آنها اتحاد جماهير شوروي سابق از يكسو و دول غربي از سوي ديگر وجود داشت، ايدئولوژي سوسياليسم به مقابله با ايدئولوژي كاپيتاليسم رفته بود و اين دو تفكر در طي چند ده سال همواره با يكديگر در نزاع و مقابله بودند.

تفكر سوسياليسم با تكيه بر قدرت توده هاي مردمي سعي داشت بينش جمعگرايي را در مقابل بينش فرد گرايي كاپيتالسم قرار دهد. در اين منازعه فكري، معمولا توده خلق، ابزاري در دست سوسياليستها بودند كه در تجمعات و تراكنشهاي حزبي به صحنه كشانده ميشدند و حاكميت از آنها براي امتياز گيري بهره ميبرد. به عبارت بهتر، چانه زنيهاي سياسي در اين ايدئولوژي با تكيه بر قدرت خلق انجام ميشد.

از نگاه ماركسيسم برابري ثروت و يكسان بودن همه اقشار جامعه يك "هدف" بود كه سعي كرد 70 سال در بلوك شرق آنرا عملياتي نمايد. نتيجه اين پروسهء Common انگاري ِ تمام اقشار جامعه بعد از گذشت 70 سال نه تنها برابري سطوح مختلف اجتماع نشد، بلكه باعث ايجاد كمپلكسهاي اقتصادي و اجتماعي گرديد كه بعد از فروپاشي شوروي، لايه هاي زيرين اجتماع سوسياليست را به جهان معرفي نمود.

به ياد دارم در اوائل دهه نود كه اين كشورها مستقل شده بودند تازه ابعاد بيچارگيهاي موجود در اين جوامع داشت آشكار ميشد. به جز اوكراين و روسيه و روسيه سفيد در مابقي جمهوريهاي شوروي آثار عقب ماندگي و فقر به وضوح ديده ميشد. در آذربايجان شوروي تجربه واضحي از اين عقب ماندگي ديدم. مردان اين اجتماع عناصري بيفايده شده بودند كه عمده فعاليت روزمره آنها پاتوقهاي خياباني در پاركها بود. حرفه آنها عمدتا فروش مشروبات الكلي و فراهم سازي پارتنرهاي جنسي براي توريستها و مسافرها بود. حتي يكبار مشاهده كردم كه مرد ميانسالي به صراحت عرضه همسرش در قبال دريافت مقداري دلار را امكانپذير عنوان كرد. به طور خلاصه، تجارت رايج در نخجوان آن روز تجارت زن و مشروب بود. در قزاقستان و بقيه كشورهاي مجاور ايران نيز اوضاع وخيم بود. چيزي از برابري ثروت مشاهده نميشد و هر چه بود تفاوت بود و بس.

اما در آنسوي جهان پيروان تفكر سرمايه داري با بينش فرد گرايي چهار نعل به سوي جلو مي تاختند. تامين اجتماعي به عنوان ركن ركين اجتماعات پيشرو در دول غربي به وضوح ديده ميشد. بيمه هاي بيكاري، بيمه هاي درماني و ساير مكانيزمهاي اجتماعي همه و همه نشان از برقراري تعادل نسبي در اقشار جامعه بود. در نگاه كاپيتاليسم اين سرمايه بود كه ملاك برتري تعريف ميشد. اكنون كه به اين دو تفكر (سرمايه داري و سوسياليسم) دقت ميكنيم مي بينيم كه چقدر نگاه سرمايه داري دورانديش و محرك بوده است و تا چه اندازه نگاه كمونيست رخوت آور بوده است.

نگاه كاپيتاليسم از آنجايي كه مُفتي به كسي امتياز نميدهد، همگان را به تلاش وا ميدارد. هر كس بيشتر تلاش كند در سطوح اجتماع منزلت بالاتري پيدا ميكند. واقعا آيا در عصر حاضر ميتوان همه را يكسان پنداشت و بين دوغ و دوشاب تفاوتي قائل نشد؟ سوسياليسم عمري بر اين اعتقاد واهي اصرار كرد و سعي كرد همه را با هم يكي كند اما عاقبت دچار تلاشي گرديد. در مقابل كاپيتاليسم از پول بعنوان قوه محركه استفاده كرد و هر روز يك گام به پيش برميدارد. اينجاست كه تفاوت ميان تئوريسينهاي دورانديش و متخصص با ايده آلگرايان پوپوليست مشخص ميگردد.

هراس آن دارم كه در اوضاع كنوني ايران نيز تفكر عدالت گستري و برابر سازي همه اقشار جامعه مانع از پويايي گردد. نشانه هايي نيز از اين هراس دريافته ام. به يك روستاي دور افتاده براي كاري رفته بودم. در خانه اين روستايي عزيز كه ديوارهايش كاهگلي و گچي بود تلويزيون پروجكشن با اينچ بالا مشاهده كردم. برايم مايه تعجب شد كه اين روستايي چگونه تلويزيوني چنين گرانقيمت كه حدودا بالاي 5/1 ميليون ارزش داشت در خانه دارد در حاليكه خانه اش اينچنين محقر است. از سر تعجب سوال كردم. جواب داد اين تلويزيون با وام بلاعوض اهدايي رئيس جمهور به كشاورزان خريداري شده است. فقط نگاهش كردم و سكوت اختيار كردم.

شك نبايد كرد كه اينچنين حمايتها و اينگونه يكسان كردن اقشار جامعه حتما رخوت و ركود و طفيلي گري به دنبال خواهد داشت و در اين بين آنچيزي كه نابود خواهد شد پويايي و حركت رو به جلوست. تاريخ ماركسيسم و ايده هاي نخ نما شده اين ايدئولوژي بايستي چراغ راه و ايوان مدائني باشد از براي ما كه آزموده را دوباره نيازماييم.

پيونشتها:

- در ميل باكس خود ايميلي ناآشنا داشتم. عنوانش "آموزش ماركسيسم" بود. در آن لينكي معرفي ميشد كه تبليغ ماركسيسم ميكرد. برايم عجيب بود كه در عصري كه ماركسيسم حدود 10 سال است كه شكست خورده اينگونه تبليغ براي آن از براي چيست؟ اين ايميل باعث اين پست شد. آن لينك هم اين بود: http://www.marxists.org/farsi/subject/amoozeshi.htm

Labels:

ارز آزاد

من هرچي ميخوام از اقتصاد فاصله بگيرم نميشه. تخصص آكادميك در اقتصاد ندارم اما عاشقش هستم و خيلي وقتا دلم ميخواست اقتصاد ميخوندم. امروز بد نديدم اگر در مورد سياستهاي اقتصادي بيضوي گذشته خاطره اي براتون بگم شايد از درجه افسردگي "آب و سراب" اندكي كم بشه.

شايد بعضيها سالهاي دهه 60 رو يادشون نياد. اقتصاد ما در اون دوران بر اثر جنگ به شدت درب و داغون شده بود و با اتمام جنگ دولت وقت تصميم گرفت با تزريق ارز مستقيم به بازار و از طريق بانكها يك كم قيمت ارز رو دستكاري كنه تا به اصطلاح نرخ برابري ريال و دلار كمي بره بالا شايد تورم كم بشه.

اون موقعها از طريق بانكها ارز به مردم فروخته ميشد تا مثلا برن باهاش واردات بكنن و ... اما همين توزيع ارز با نرخ بانك مركزي (كه با نرخ بازار استانبول خيلي فرق داشت) باعث شد كه خيلي از آدمهاي كاسبكار كه البته صنعتگر يا تاجر هم نبودن برن از بانك ارز بخرن و در بازار استانبول بفروشن.

يكي از همين آدمها همين اواخر براي حاجي خاطره اي گفت كه خيلي باحال بود. ميگفت:

بانك سپه گوشه ميدون فردوسي يكي از بانكهايي بود كه ارز ميفروخت. من و چند تا از بچه هاي خيابان هاشمي از شب دم بانك ميخوابيديم تا صبح ارز بخريم و بريم چهار راه استانبول بفروشيم. از اين معامله به راحتي روزي 50 تا 60 هزار تومان سود ميكرديم كه در اون روزگار واقعا رقم بالايي بود.

يك روز صبح نزديكاي ساعت 6 كه ما دم در بانك خوابيده بوديم يك سري موتورسوار گردن كلفت از بچه هاي جواديه اونجا اومدن و با گردن كلفتي گفتن: خار مادر هر كي كه بخواد غير از ما امروز از اين بانك ارز بخره ميگ...ييم و ما را به زور از صف بيرون انداختن و خودشون توي صف وايستادن.

ما هم با قيافه اي آويزون از اونجا دور شديم و در حاليكه توي دلمون ترتيب تموم اجناس مونث اونا رو داشتيم ميداديم توي فكر بوديم كه امروز چيكار كنيم. يكي از بچه هاي هاشمي كه همراه ما بود گفت بياين يه فكري دارم كه خار مادر اين عوضيا رو سرويس ميكنه.

سوار موتورهامون شديم و رفتيم محل. اون رفيقمون به ماها يك مشما (ميدون اصلش مشمع هست) از اون مشكيا داد و گفت برين توي اينا برينين بيارين. ما رفتيم داخل مستراح خونمون و تا جايي كه جا داشت به خودمون فشار آورديم و اين نايلونها را پر از مدفوع داغ نموديم.

اون رفيقمون كه مهمات را آماده حمله ميديد گفت بريم سراغشون.

آقا به ميدون فردوسي رسيديم. در حاليكه موتور دور ميدون داشت دور ميزد هر كدوم ما اين نايلونها رو سه چهار دور تو هوا چرخونديم و پرت كرديم طرف اون اراذل و اوباش كه توي صف وايستاده بودن.

صحنه ديدني پيش اومد. نايلونها به در و ديوار خورد و موجي از محصولات به رنگهاي مختلف بر روي اين عزيزان پاشيدن گرفت. تموم سر و روي اونا كثافت كامل شد. در حاليكه از محل دور ميشديم شنيديم كه اونا در حاليكه سر و هيكلشون تماما غرق كثافت بود تموم خاندان ما رو به صورت سرپايي گا....دن و ما از محل دور شديم. نيم ساعت بعد به محل مراجعه كرديم و از دور اونا رو پاييديم. ديديم بانك باز شده و اين اساتيد در همون وضعيت توي صف دارن به طرف بانك هجوم ميارن و رئيس بانك هم بين در ايستاده و در حاليكه دماغش رو با يه دست گرفته بود با دست ديگه داشت از ورود اين ها به بانك جلوگيري ميكرد و پاسبوناي بانك هم كمكش ميكردن.

با شنيدن اين خاطره در حاليكه شديدا خنده ام گرفته بود ته دلم گفتم واقعا اين حركت بانك مركزي در اون موقع عينا نقش همون محصولات دوستم رو داشت كه به هيكل اقتصاد كشور داشتن ميزدن


پيونشتها:

1- تيم ملي از خطر تحريم گريخت. ولي كي اين بازي از نو آغاز شود خدا ميداند.

2- يك دوست كه در «سير و سلوك» يد طولايي دارد بنا به دلايلي آدرس خود را عوض كرده و در اينجا مينويسد. بهش سر بزنيد گناه داره.

3- اين پست ظرف 10 دقيقه زده شد. اگه اشكال داشت حقير رو ببخشيد.

Labels:

اشتغال

سلام بر شما خوانندگان عزيز كه اين رنجنامه را ميخونين.

اميدوارم سلامت بوده باشين و اگر از احوالات اين حقير جويا باشيد بايد بگويم سلامتي برقرار است و ملالي نيست.

معمولن در آشنايي هاي مرسوم و متداول رسمه كه طرفين خودشونو به هم معرفي كنن اما من از اين قسمت داستان گذر ميكنم چون مطمئنم كه همه شما با من آشنا هستين. من اطمينان دارم كه همه شماها با نزديكترين دوستاتتون شايد هفته اي يكبار هم ملاقات نداشته باشين ولي با من همه روزه اونهم چندين بار ملاقات دارين كه اين تواتر ديدارها البته براي من مايه افتخاره!

از اين كه هميشه بعد از هر ديدار شما رو آسوده و سبكبال ميبينم به خودم مي بالم كه باعث راحتي جسمي و روحي شما هستم و از اين نظر خودم رو موجودي مفيد براي بشريت ميدونم. چه بسيار دفعاتي كه هراسان و شتابزده به من پناهنده شده ايد و هميشه اين آغوش باز من بود كه شما را پذيرا ميشد. خلاصه از اين جهت خيلي خوشحالم.

اما چيزي كه باعث شد من به درج اين رنجنامه اقدام كنم ديدن برخي تبعيضها و تفاوتهاس كه هميشه تار و پود منو رنج داده.

بزارين براتون بگم كه اين تقاوتها و تبعيضها از كجا شروع شد.

روزگاري كه دست لامروت و غدارِ سرنوشت، اين تقدير شوم رو براي من ننوشته بود من يك كاني كشف نشده بودم. زير لايه هاي خاك به صورت يك موجود ناشناخته حبس بودم. خوب يادم هست كه در كوه كركس و درون يك تپه خاكي من و همجنسهاي من چه دوران خوبي را سپري كرديم. البته اون موقعها هم بارش باران و برف و هجوم تندباد و سرما و گرما وجود داشت كه من و همجنسهاي منو هميشه آزار ميداد جوري كه حالاتهاي فرسايشي در ماها ايجاد ميشد و از شدت ساييده شدن توسط بارون و باد بعضي از همجنسهاي من به خاك تبديل ميشدن. الان كه فكر ميكنم آرزو ميكنم كاشكي منهم در يك هجوم باراني به خاك تبديل ميشدم و ايني نبودم كه امروز هستم.

بعد از مدتها يك روز يك بولدوزر به آشيانه ما حمله كرد. با اون شاخكهاي بيرحمش همه ماها رو زير و زبر كرد و درون يك كاميون تلنبارمون كرد. ما رو به يك كارخونه منتقل كردن و در يك پروسه توليدي وحشتناك از من و همجنسهاي من سراميك و سنگ و چيني ساخته شد.

بعضي از همجنسهاي من وارد بازار ساخت و ساز شدند و سنگ نماي ساختمانهاي زيبا شدن. يكي مرمر شد و يكي گرانيت شد. خلاصه كار به اونجا رسيد كه هر متر مربع از اون همجنساي من خدات تومن قيمت پيدا كرد و ارزش افزوده براي ساختمانها ايجاد كرد.

يه دسته ديگه از دوستاي من شدن بشقابهاي چيني رنگ و وارنگ كه حانوماي خوش سليقه براي بزك كردن ميز شام و سفره ناهار از اونها استفاده ميكردن. اين دوستاي من شدن سر جهازي و خلاصه ارج و قرب عجيبي پيدا كردن.

گروه ديگه اي از دوستاي من به اشياي قيمتي و تزئيني تبديل شدن كه البته اينها خوشبخت ترين ماها بودن كه براي هر مثقالشون هزارها تومان پول پرداخت ميشد.

از اونجايي كه من از اول بدشانس بودم، شانس خدمتي من در اينجا هم زپلشك آورد و من شدم سنگ توالت.

روز اول كه در كارخونه شكل داده ميشدم نميدونستم كه چه شغل گندي در انتظارمه. دلم به رنگ سفيدي كه بهم زده ميشد خوش بود و به نقش و نگار شيار گونه اي كه در دو طرفم داده ميشد. خلاصه بعد از اينكه مراحل كنترل كيفي رو هم پشت سر گذاشتم بدون هيچ بسته بندي خاصي و به طور فله اي در كنار ساير همنوعان خودم انبار شدم. اولين حس حسادت همينجا به من دست داد. دوستاي قديم من كه در هيات ظرف چيني يا اشياي تزئيني در اومده بودن چقدر كارتن و يونوليت به دور خودشون پيچيده بودن و من و امثال من همينظور لخت و عور بوديم.

با يك كاميون به خيابان بني هاشم و درون يك مغازه منتقل شديم. تا مدتي من باز احساس خوشبختي ميكردم كه در پشت يك ويترين خوش آب و رنگ و در زير يك نور زرد رنگ خوشگل مشغول ديد زدن دختراي خوشگل بني هاشم و پاسداران بودم كه هميشه از جلوي من عبور ميكردن. اما....

در يك روز نحس دوران خوشي منهم به سر اومد. من و يه دسته انبوه از دوستان هم شكلم توسط يك حاجي بساز بفروش خريداري شديم اونم نه به پول نقد بلكه با چك مدت دار.

به سر ساختماني نيمه كاره برده شديم و من در طبقه سوم اين ساختمان در يك جاي تنگ و تاريك بر روي يك منطقه مشكوك نصب شدم. بعد از چند روز اولين ضربه روحي بر من وارد شد. افغاني عزيزي كه زحمت چسباندن منو كشيده بود اولين كسي بود كه به من اهانت كرد. با چشمان خود ديدم كه اين عزيز بر بالاي سرم ايستاد و همونجور ايستاده بر من شاشيد. هر چه قدر تراوشات شورگونه اين عزيز بر سر و روي من جاري شد به همان اندازه غرور و پيشينه افتخارآميز من لكه دار شد. اونم چه لكه هايي.... لكه هايي زرد رنگ و كريه.

بعد از اون روز كذايي مراجعات متعدد كارگران شريف كانستراكشن بود كه به نوبت بر من وارد ميشدند و ناموسي ترين و مخفيانه ترين عضوهاي خود را با بيشرمي تمام بر من هويدا ميكردن و قضاي حاجت ميكردن. البته محصولاتي كه اين دوستان بر من جاري ميساختن طيف وسيعي از جامدات و سيالات را شامل ميشد كه رنگهاي زرد و قهوه اي و سياه را چونان قوس قزح در مقابل ديدگان كور شده من به تصوير ميكشيدن. البته بدترين نوع اين محصولات آن محصولي بود كه حالتي مابين جامد و سيال داشت كه گويا به اين حالت پلاسما يا امولوسيون گفته ميشود. اين نوع محصول معمولا زماني بر من وارد ميشد كه شب قبلش كارگران عزيز آش آلو يا غذاي فاسد ميل نموده بودن و چقدر از اين پلاسما متنفر بودم كه بر خلاف محصولات ديگر شعاع آلودگي بيشتري داشت و خلاصه كاملن از سر تا پاي منو پوشش ميداد.

بعد از دوران سازندگي!!!! صاحب خانه محترم در اين آپارتمان ساكن شد و همچنان بساط لكه دار كردن اينجانب ادامه داشت. اما بزاريد اعتراف كنم كه كمي شانس خدمتي در اينجا به من روي خوش نشون داد و اين اونجايي بود كه در اين خانه دو دختر زيباروي خوش اندام در حدود 18 تا 20 ساله نيز زندگي ميكردن. از خدا پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه كه لحظه شماري ميكردم كه موقع قضاي حاجت اين دو پري فرا برسه. حاضر بودم هر راند قضاي حاجت اين عزيزان 24 ساعت طول بكشه ولي من به كار شنيع ديد زني خودم مشغول باشم. حاضر بودم آش آلو كه سهله قرصهاي مسهل بخورن و بر من وارد بشن.

اما اين دوران خوشي هم مثل هر دوران ديگه بعد از مدتي برام كهنه شد. حس تنوع طلبي منو داشت ديوونه ميكرد. ديدن مكرر هر چيزي بالاخره خسته ات ميكنه. تا كي بايد من به ديد زدن همين دو تا Case محكوم باشم؟ دلم اجناس تازه ميخواست. يك حال و هواي تازه ......

در اين شور و حال بودم كه ديدن صحنه هاي مشمئز كننده اي منو به صرافت خودكشي انداخت. روزي كه نازي (يكي از همون دو تا پري) با يك لندهور بر من وارد شده بودند. من به ديدن دو نفر همزمان اصلن عادت نداشتم. واسه همين هاج و واج بودم كه نكنه اينا ميخوان دو نفري بر من محصولات خالي كنن؟ از ترس داشتم سكته ميكردم. اما ديدم اونچه را كه نبايد ببينم. اون لندهور با نازي من كارهايي كرد كه از شدت خشم ميخواستم تموم محتويات خودم رو بر روي اون لندهور بالا بيارم. اما توده هاي ملات كه به دست و پام زده بدون مانع ميشد. بعد از ديدن اين صحنه هاي رقت انگيز بود كه به نوشتن اين رنجنامه اقدام كردم.

من از خداي خودم شكايت دارم. چون سرنوشتي اينچنين كثيف رو براي من رقم زد. از همه شما آدمها هم تا حدودي دلگيرم چون براي رفع گيرِ دلِ خودتون حيثيت منو تا ابد لكه دار كردين. شنوايي گوشاي من از شدت اصواتي كه در حين رفع گير از خودتون در كردين كم شده. اكثر شما كه در محيط بيرون يك موشي بيش نبودين وقتي بالاي سر من مينشتين انگار ميشدين رستم دستان. لاكردارها با چنان دسي بلي از خودتون صوت خارح ميكردين كه هواپيماهاي دشمن بعثي در هنگام شكستن ديوار صوتي اين صدا رو نداشتن.

خلاصه از همه چيز شكارم. اما خوشحالم كه در اين دوران كمبود اشتغال در جامعه كه حتي امثال شما با مدارك دكترا و فوق ليسانس بيكار هستين من براي خودم شغلي دارم. باز هم خدا رو شكر....

در خاتمه آرزو ميكنم هميشه سلامت باشين. مواظب خودتون باشين و سعي كنين آش آلو كمتر بخورين.


با تقديم احترامات فائقه:

هيز ترين و چشم چرون ترين موجود روي زمين:

سنگ توالت پارس سرام

پيونشتها:

اول: پوزش از استعمال برخي الفاظ

دوم: زهر اين پست را اگر دريافتيد براي حل مشكل اشتغال در اين ديار آريايي دعا كنيد.

Labels: ,