شکایتنامه
به کدامین گناه کشته شدم؟

حاجی نامرد:
رسم بی وفایی را شنیده بودم اما لمسش نکرده بودم. امروز فرصتی دست داد تا شکایتی را که چند سالی بود در دلم پنهان کرده بودم بیرون بریزم.
من – یعنی گوشی صاایران
RC 620 – برای تو فقط یک گوشی نبودم. من یک ملازم همیشگی شب و روز برای تو بودم. یادت هست؟ سال 76 بود. تو تازه خطی خریده بودی و اون موقع ها رسم بر این بود که گوشی رو اجباری باید از شرکت مخابرات تحویل میگرفتی و بدین سان من همدم و ملازم تو شدم و به وسیله یک دستگاه قلاب کمری به حاشیه شکم مبارک شما و در منتهی الیه سمت راست آن نصب گردیدم. البته شاید خوانندگان این سطور الان من و تو را مسخره کنند اما آن موقعها رسم بر این بود که گوشی باید از کمر آویخته شود.
القصه، امروز که همانند یک اثر تاریخی و موزه ای شده ام وقتی به این گوشیهای زلم زیمبو دار امروزی نگاه میکنم عقم میگیرد. گوشیهای امروزی دقیقا حکم بچه فوفولهایی دارند که زیر ابرو برداشته و موهایشان را سیخ سیخ کرده باشند. تا به حال دقت کردی که مردان نسل انقلاب با چه حرصی به جوونهای امروزی نگاه میکنن؟ حس من هم نسبت به گوشیهای فوفولی امروز دقیقا همین طور است. من نه بلوتوث داشتم و نه زنگهای پلی فونیک و نه دوربین. اما من هیکل داشتم و تنومند بودم. خودت یادت هست که چند بار از من به عنوان آجر برای گذاشتن زیر جک ماشین استفاده کردی؟ یادت هست چند بار به وسیله من به دیگران سیلی زدی؟ اما با گوشیهای فوفولی الان باید مثل بچه رفتار کنی چون ترک برمیدارد چینی نازک تنشان!!!
شارژر من یادته؟ یه چیزی تو مایه های ترانسفورمر فشار قوی محله تون قد و قامت داشت. اونقدر بزرگ بود که امکان نداشت توی کیفت بزاری و با خودت ببری. اون شارژر باید حتما توی خونه میموند تا من بی باتری بشم و برسم بهش.

آقای حاجی! یادت هست بعد از چند وقت برای من هوو آوردی؟ اون گوشی زرد رنگ و خوش دست Ericsson یادته؟ اون موقعها هنوز سونی با اریکسون ادغام نشده بودند و گوشیهای اریکسون کمتر بین مردم دیده میشد. مد بود که هر کس موتورولا یا اریکسون داشته باشه دیگه خیلی کارش درسته. اونوقت تو منو پرت کردی توی کشو و اون زنیکه پتیاره زرد انبو رو دستت گرفتی. دلم همون موقع شکست حاجی!
به این جنازه من نگاه کن. پشت صفحه من حدود یک کیلو مس آبکاری شده وجود داشت. صفحه نمایش من مثل این تلویزیونهای LCD میموند از شدت بزرگی و Wide بودن. صفحه کلید من بزرگ و راحت بود و خلاصه من همینطور اسقاط هم اگر به ذوب آهن اصفهان هم فروخته شوم؛ صد تای این گوشیهای فوفولی الان می ارزم. ولی یادت باشه که تو رفیق خوبی نبودی.


ارادتمند سایق:

گوشی صا ایران RC 620

Labels:

براي تو

آقا رضاي گل : سلام
اگر از ساحت سليمان گونه ات وقتي بگيرم، آيا اجازه ميدي يك مور مثل حاجي اين پستش را به تو اختصاص بده يا نه؟ صداي زيبات از پشت اين نِت شنيده نميشه. اما اجازه بده چون با كرامت نفست كاملا آشنا هستم، فرض را بر اين بزارم كه به من اجازه داداي. به هر حال داش رضا! دستپخت خودت رو تحويل بگير.
وقتي شما به دنيا اومدين، حاجي در ميان نبود. بين سال 1330 تا سالروز تولد حاجي فاصله تقريبا بعيدي وجود داره اما بزار بگم كه اين فاصله اونقدر دراز نيست كه باعث بشه من شيفته اخلاق و هنرت نباشم

استاد عزيز: آدمي كه در 14 سالگي روي سن تئاتر قامت افراشته كرده باشه، قطعا آدم توانايي بايد باشه و تو اينجوري بودي. وصف بازيهاي زيبات رو در نمایش های آنتیگونه، خرده بورژوا و چهره های سیمون ماشا از ..... شنيدم اما خودم شما رو از سريالي كه در شبكه يك پخش شد شناختم. يه حس غريبي همون نگاه اول حاجي رو مجذوب كرد. چهره متفاوتي داشتي. لحن صدات هم كه معركه بود. از همه قشنگتر اون فرم موهات بود كه تو اون سالها اينجوري «خز» نشده بود. يه جورايي «يونيك» بودي داداش!
خلاصه اين داستان عاشقي ما ادامه داشت تا روزي كه از نزديك ديدمت. ضيافت بهزاد ف. و حاجي و گلي و .... كه خودت ميدوني. بعدش ماجراي ما به شمس و مولانا تبديل شد

آقا رضا: بزار يه گلايه مفصل ازت بكنم كه اينقدر لوطي منشي. بزار ازت شكايت كنم كه دنبال حقت نرفتي. حق تو بيشتر از اين حرفها بود. تو فقط يك آكتور نيستي. يك بازيگر كه توان طراحي صحنه و بازيگرداني و فيلمنامه نويسي داشته باشه نبايد جايگاهش پشت گزينشها و بازيهاي مرسوم در دنياي كثيف سينماي محو بشه.سيمرغ و جايزه و ... هم كه ميدونم براي تو اصلا معيار نيست. ولي آقاي استاد اينجوري نميشه كه
تو بهترين و ماندگارترين صحنه ها رو خلق كردي. بازيهايي كه فقط تو از پسش بر مي اومدي. در
كيمياي احمدرضا درويش غوغايي كه كرده بودي پشت نقش اول شكيبايي (به احترامش تمام قد بلند شدم) قايم شد اما تو ديده ميشدي استاد. در سينما سينماست يه جور ديگه خودت رو نشون دادي اما بزار بگم در آژانس شيشه اي كولاك كردي. ديالوگ تو و حاج كاظم در سكانسي كه تو روي صندلي چرخدار نشسته بودي و استاد پرستويي تو رو چرخ ميداد و از جبهه ميگفت رو هر بار كه ميبينم بي اختيار برات كف ميزنم. در همين فيلم صحنه اي كه با كلاه پشمي در خيابان قرق شده مجاور آژانس وايستاده بودي و دوربين لانگ شات زيبايي از تو ارائه ميداد تو بيانگر پيروزي نسل تكنوكرات بر نسل انقلاب بودي.
به هر حال دمت گرم. قصدم اين نيست كه از تو ستايش كنم. تو اصلا نيازي به اين ستايش نداري. فقط مقصودم عرض ارادت بود و بس. ميخواستم بگم زياد دلگير اين جريانات اخير در سينما نباش. تو چون از باند پرواز فاصله داشتي و خيلي وقت بود اوج گرفته بودي، پس توي باند قرار نميگرفتي. پس طبيعي بايد باشه كه توي دور نباشي. اما تو اصولا نيازي به اين توي دور بودن ها نداري كه اگر داشتي شايد يكي از بازيگران اخراجيها ميشدي.
ميدوني داش رضا! خودت يه بار گفتي كه براي مشهور شدن پارامترهاي زيادي نياز نيست و مخصوصا تو اين دوره كه برگ سبز حرف اول رو ميزنه و تو ميتوني به زور ِ پول، تهيه كننده و كارگردان و ... را مجاب كني كه بازيگري. اما يادم هست كه اضافه كردي: براي ماندگار شدن اما نياز به پارامترهاي زيادتري هست. نجابت، خانواده دار بودن، با پرنسيب بودن، مردم دوست بودن و از همه مهمتر غره نشدن بعضي از اين پارامترها بودن كه تو نام بردي.

داش رضا! مجسمه ساختن هنر مردان بزرگه. مرداني كه اونقدر به بطن آدما آشنا شدن كه ميتونن از سنگ و خمير آدم بسازن. اين هنر كمي نيست. همچنان كه ساختن چوب ساخته هم كار آسوني نيست. تو با اون مغار و چاقو كه هميشه همراهت هست بر روي چوب كارهايي ساختي كه مدعيان عالم سينما بر روي پرده هيچوقت نتونستن.

ميدوني آق رضا: تو اين زمونه انسان بودن سخته. ممكنه راحت بشه مشهور شد ولي مطمئنا براي انسان بودن خيلي كارها بايد انجام بشه.
بزار دستت رو ببوسم و خداحافظي كنم استاد
رضا كيانيان ِ من.

Labels:

My favorite actors
هنوز به طور عجيبي هواخواه بازي اين سه نفر هستم. اصراري بر اين ندارم كه اثبات‌شان كنم. اين‌ها براي من خاطره‌آفرين و تحسين برانگيز هستند و بين‌شان قادر به رتبه بندي نيستم. اما اگر از شما بخواهم، آيا مي‌توانيد اين سه تا را رتبه بندي كنيد

Labels:

نوبهارانه

پیونشت ضروری:
بسیاری از عزیزان با ارسال پیام کوتاه، ارسال ایمیل و حواله کردن فحش به اینجانب معترض شده اند که نه عکس را می بینند و نه آهنگ را میشنوند.
برای این دوستان لینکهای مستقیم این موضوعات را میگذارم:

برای عکس
برای آهنگ

Labels:

دو یادمان

اول) استاد

استاد جان یادت به خیر.

اگر ذره ای به مخیله شریفت خطور کرده باشد که ما تو را از یاد برده ایم؛ باید برایت بگویم هرگز!

اگر این روزها کمتر از تو یاد میشود ولی بدان که در خاطر ما جاودانی. هر چند که تو را چهره ماندگار نکرده باشند.

اگر حقت خوب ادا نشد؛ اما بدان که تو برای ما عزیزی.

آن صدای دلنشین و آن هنرآفرینی مسخ کننده تو کی از یاد ها تواند رفت؟

استاد مهدی: تو نیز حیف شدی. حیف!

اینهم خاطره ای از تو:



ب) و تو ...

تو نیز خاطرات خوب دوران جوانی و طعم ایام زعفرانی را به یاد می آوری. تو را نیز فراموش نکرده ایم. تو هم برای ما جاودانی....

اینهم لینک تو

Labels:

کله گربه

پسانوشت: تمام 656 کامنت قبلی به دلایلی از دست رفت. احتمالا بتوانم بازیافتش کنم. علی ایحالن!!! اینجا از کامنت کانتر صفر کلید میخورد تا بعد.


چنانچه برای هر جسمی نقطه تسلیمی قائل باشیم، احتمالا برای حاج واشنگتن که خلق و خوی فولادی داشته ولی درونش از حلبی آلیاژی ساخته و پرداخته شده است نیز میتوان نقطه تسلیمی تعریف کرد. نقطه تسلیم چیست و کجا واقع شده است؟ نقطه تسلیم آنجایی است که تار و پودتت از هم میگسلد و به جایی میرسی که برای لحظاتی از هم باز میشوی. همچنانکه برای رضا آهنگ باران استاد شجریان نقطه تسلیم است، برای حاجی واشنگتن نیز نقطه تسلیمی به نام کله گربه وجود دارد.

کله گربه خاستگاه زرتشت است. سرزمین ظهور پندار نیک و گفتار نیک. همانجایی که از پشت قافلانکوه مقابل دیدگانت ظاهر میشود و پهنایش تا سبلان امتداد می یابد. از جغرافیای کله گربه نمیگویمت که خوب میشناسیش. از اتمسفرش اما خواهم نوشت که همه اش برایم نقطه تسلیم است.

هنوز آن خنکای نسیم صبحگاهی را در جایی غیر از کله گربه نیافته ام .

هنوز نوشی گواراتر از عسلهایش نیافته ام چرا که سعادت لمس و چشیدن عسل ناب را در پای خود کندو داشته ام.

هیچ انگوری طربناکتر و سکر آورتر از انگورهای ارومیه ندیده ام.

دشتی پر از مخملهای سبزرنگ دیده ای؟ خوشه های گندم را همانند حریری سبز گسترده دیده ای؟ تصور کن دشتی وسیع در مقابل دیدگانت تا پهنای افق امتداد داشته باشد... همه به رنگ سبز. چیزی شبیه به آن تصویر معروف که Background ویندوزت میکنی. تا به حال از نزدیک دیده ای؟ حاجی دشت مغان را در این شمایل از نزدیک لمس کرده است.

گله گوسفند را به چرا برده ای؟ بوی دشت را استشمام کرده ای؟ شاید ندانی که در پی گله هی هی کردن نیز در کله گربه حال و هوای دیگری دارد. این نیز برایم ملموس است.

اسب تازانده ای؟ چهار نعل .... یورتمه ..... به تاخت. این نیز در نوک کله گربه آنجا که آن ماکو میگویند برایم میسور شده است.

در زمستان سرد که سرمایش تا لایه چهاردهم استخوانت را میترکاند گرفتار شده ای؟ در مرز کله گربه ای بازرگان این نیز درک شده است...

***

امشب نقطه تسلیم حاجی با دیدن کنسرت گروه آراز تحریک شد. در تمام مدتی که رحیم شهریاری بر روی صحنه بود، موجی از غرور و شعف سراسر وجود حاجی را فراگرفته بود. گستردگی این غرور تا حدی بود که برای مدتی همانند مدهوشان غرق در گزینه هایی از نقاط تسلیم بودم که برخی از آنها را در بالا ذکر کردم. در این اثنا یاد جدایی طلبانی افتادم که سودای بریدن کله گربه در سر دارند. تلاشی بیهوده و تفکری پوچ. آخر گربه بی سر هم میشود؟ مگر یک تاریخ به هم پیوسته را میشود شرحه شرحه کرد؟ اگر در بوشهر رئیس علی دلواری پرده ای از تاریخ ما را رقم زده است باید در آذرآبادگان سراغ از سردار ملی گرفت. در کنار ظهور کلنل محمد تقی خان پسیان در خراسان باید وجود باقرخان را در کله گربه یاد کرد. اگر داستان رستم را در سیستان مطالعه میکنی باید از اساطیر کوروغلی نیز یاد کنی و باید به خاطر داشته باشی که امانت فردوسی و حافظ و سعدی بعدها به دست شهریار و پروین سپرده شده است. اگر ایران را با نام پروفسور حسابی میشناسند قطعا در کنارش از پروفسور هشترودی نیز یاد میشود. اینها همه با هم از نمادهای ایرانیت هستند و رشته های درهم تنیده ای هستند که نمیشود آنها را از هم جدا کرد.

کله گربه پاره ای از پیکره ایران است. مایه های مباهات به این خاک زرخیز به اندازه ای هست که هیچ ایرانی وطن پرستی حاضر نباشد یک لحظه کله گربه را از خویش جدا ببیند: یاشاسین آذربایجان

Labels:

نامه

قبل از دستور:

اين نامه حاج واشنگتن است به يك حاجي ديگر از جنس حاجيهاي كربلاي پنج و فتح المبين. به يك رزمنده جبهه هاي دفاع مقدس. مناسبت اين نامه هم گراميداشت هفته دفاع مقدس است. از اينجا به بعد هر كجا كلمه حاجي ميبيند منظور آن حاجي است نه اين حاجي واشنگتني.

*****

اي غربت نشين كهف: ميدونم كه سه چهار روز از هفته اي كه به نام تو نامگذاري شده، ميگذره. اما به دل نگير! وقت نداشتم خوب.

بزار قبلش يك سلام هم به تو و هم به تمام بر و بچس دهلاويه، مهران، فكه، فاو، شلمچه، سوسنگرد، حاج عمران، خرمشهر و ... داشته باشم. بزار قبل از اينكه درد دلم را با تو بگم يك كمي اين سر پر باد و غرورم را پيش تو و همه بر و بچس باحال اون دوران خم كنم و بگم: بزرگمردان خسته نباشين.

ميدوني دلاور! ما آدمهاي ايراني شديدا دچار روزمرگي و فراموشي شديم. صبح كه از خواب پا ميشيم هنوز به امورات شخصي خودمون كامل نرسيديدم و هنوز آخرين قطرات ادرار كه از شدت نشستن پاي ماهواره به صورت ام پي تري در اومده رو كلا تخليه نكرديم كه بايد بزنيم به دل خيابونها و بريم سراغ كسب يك لقمه نون براي گذران زندگي. آخ چه راحت بودين شماها. ديگه باور كن حتي اقوام نزديك خودمون رو هم كامل نميبينيم. از تو چه پنهون حتي براي اينكه اونا رو نبينيم صدها كلك درشت و ريز سوار ميكنيم تا نبينمشون. خوب البته تقصير ما نيست ها گرفتاريم حاجي! خرج و مخارج اهالي منزل را از زير زمين بيرون بكشيم خيلي هنر كرديم و ديگه براي خاله بازي زياد مجالي باقي نميمونه.

اما همه اينها دليل نميشه كه از اصحاب كهف ياد نكنيم.

مومن! يادمون نميره كه اصحاب كهف چقدر بر گردن ما حق دارن. درسته وقتي بعضي از اونا رو سوار بر ويلچر ميبينيم شايد رومون رو بكنيم اونور كه نكنه خداي ناكرده به ما بگن: برادر! كمك كن از عرض خيابون رد شيم. اما حاجي جون! باور كن هنوز ديني كه شما بر گردن ما گذاشتين اونقدر بزرگه كه رهايي ازش به اين سادگيها ممكن نيس.

اون موقعها كه مسابقه ايثار بود و هم انديشان تو سر اينكه كي بيشتر ميتونه خدمت بكنه ، همه زندگيشونو تعطيل كردن؛ اين ماها بوديم كه داشتيم تست كنكور ميزديم كه شايد بريم دانشگاه و براي خودمون بشيم مهندس.

حاجي! درك نميكرديم كه مگه ميشه آدم اينقدر ك..سخل باشه و زن و زندگيشو رها كنه از كارش بگذره و بره تو دل آتيش دشمن. همينجا بذار اعتراف كنم كه بعضي وقتا بهتون ميخنديديم.

آخه حاجي! ما كه از اهالي كهف نبوديم كه حرف شما رو بفهميم. اين درست كه ما هم مثل شما زاده دوران ستمشاهي بوديم و تقريبا خون سياهرنگ اون دوران رو تو رگهامون دوونده بوديم و از تغذيه رايگان محمدرضا شاه خورده بوديم، ولي كردارتون نشون ميده تغذيه شما و بر و بچس با ما فرق داشت. ما تغذيه دهه پنجاه رو خورده بوديم كه نفتمون تو اوپك پادشاهي ميكرد و شماها تغذيه دهه سي و چهل رو خورده بودين كه توش مصدق تجربه شده بود. همين كافي بود حاجي! ما مال دوران ناز و نعمت بوديم و شما از دوران نقمت بيرون آومده بودين.

دلاور! فيلمهاي جبهه و جنگتون (البته اون مستنداش و نه اون سينمايي هاي مسخره ش رو) تقريبا كامل ديدم. نه از طريق صدا و سيما بلكه از طريق آرشيو همون حاج مرتضي آويني و بقيه بچه ها. آخه ميدوني حاجي! تلويزيون ما ديگه پر از سريالهاي آبكي شده و ديگه تايمي براي نشون دادن دوران اصحاب كهف نداره. اصلن ميگن اون دوران بو ميده. وقت اون حرفا ديگه گذشته. آآآآي حاجي جون! دلمون ميگيره به خدا.

براي اينكه زياد هم فراموش نشين براتون هر سال موقع شهريور كه ميشه يك هفته به نام دفاع مقدس برگزار ميكنيم. البته خوب ميدونيم كه اينا هم مصرف داخلي و خارجي داره و در باطن براي اصحاب كهف، كمتر دلي وجود داره كه ديگه بطپه. البته ميدونيم كه اين كارا مثل قسم حضرت عباسي ميمونه كه از پشتش دم خروس هويداست. هنوز هم بعضي وقتا بر و بچس رو ميبينم كه نسخه به دست دنبال دوا و درمون همون مرضهايي هستن كه دوران دفاع مقدس براشون يادگاري گذاشته. جون حاجي اونقدر لجم ميگيره وقتي ميبينم كه يكي از اصحاب كهف كه حالا ديگه سن و سالش نزديك 50 شده در مقابل يك مدير كل تر و تميز (كه ماكزيمم 30 سال داره) در يكي از بنيادها داره التماس ميكنه كه داروهاشو تامين كنن. آخه اين مدير كل ژيگول چه ميدونه دوران كهف چي بود؟ اون كه اون موقعها هنوز بچه بوده حالا چيكار ميتونه بكنه براي امثال حاجي كهفيها!

حاجي نگران نيستي؟ حاجي دلت خون نيست؟ پشيمون نيستي؟ ....... نه ميدونم نيستي. آخه تو كه براي آدما نجنگيدي. اگه تو براي اونا رفته بودي حالا بايد پشيمون ميشدي كه محلتم نميذارن. اما تو براي حفظ كيان ما جنگيدي. تو براي اين جنگيدي كه يك عرب متجاوز رو از آرزوي ديرينه اش براي تسلط به اين گربه آريايي محروم كني. تو براي حفظ ناموس ما رفتي و عمر و جووني تو مصرف كردي. حالا ما اگه قدرنشناسيم تو به دل نگير.

حاجي! حال و هواي فكه و حاج عمران رو انتظار داري ماها كه ريشه ها مون زمينيه درك بكنيم؟ از ما توقع داري براي آرمانهامون مثل تو قيد همه چي رو بزنيم؟ نه حاجي! ما اينكاره نيستيم. ما همونايي هستيم كه تا گوشه دستمون خون مياد بدو بدو واكسن كزاز ميزنيم مث بر و بچس نيستيم كه خمپاره يه كتفشو برده بود و اون اصلن نگران كزاز نبود!!!!

حاجي چه عالمي داشتي ها! نميخوام اينجا جلوي همه اينو بگم كه يه بار خودت گفتي بچه هام به من بي اعتنايي ميكنن و مدام شماتتم ميكنن. نخوا كه بگم خودت گفتي كه اونا ميگن:

"ما تو رو اون وقتا كه نياز داشتيم در كنار نداشتيم حالا هم برو با پير جمارانت محشور شو" .

نه حاجي! تو اين دردا رو به ما يواشكي گفتي. حتي يواشكي گفتي كه تو همين جايي كه كار ميكني چقدر زخم زبون تحمل ميكني كه به تو و برو بچس ميگن سازمان رو چاپيديد و خورديد. نگو كه روزي دهها بار بهتون متلك ميندازن كه رفتيد سهميه گرفتين و درس خوندين.

حاجي هر كي ندونه من كه ميدونم تو چه جوري درس خوندي. اصلن تو ديگه مغزي برات نمونده بود كه بخواي درس بخوني. خودت گفتي موقع درس استاتيك مدام صداي سوت خمپاره 60 تو گوشته. خودت گفتي يه بار كه صداي اين سوت رو تو گوشات شنيده بودي ناخودآگاه رفته بودي زير صندلي كه همه بهت خنديده بودن.

اما حاجي قبول كن كه بعد از رفتن مرادتون در سال شصت و هشت واقعا حال و هواي بر و بچس عوض شد. اصلن درون بر و بچس يه جور ناهماهنگي ايجاد شد. خيليها كه رنگ جبهه رو نديده بودن شدن فرمانده و امير و يكسري هم به صورت نچسب به اسم بسيجي ميخواستن خودشونو جاي بر و بچس جاي بزنن. اين آش اوقدر شور شد كه همه به تو و بر و بچس هم شك كردن و اونا را مسبب سختيهاي زندگي ميدونن. درصورتيكه بايد بگم دار و دسته حاجي – مثل همت و دوران ، مث باكري و باقري ، مث فلاحي مث صياد شيرازي ، محمد جهان آرا و ... – مردم دوست بودن. كه اگه به فكر مردم نبودن كه عمر و جوونيشونو اونجوري تو بيابونا نميگذروندن. خلاصه حاجي خيلي غريبه ها الان قاطي شماها شدن. برامون يه خورده تشخيصش سخت شده. توي دوران شما چيزي به نام ريا نبود حاجي! حالا اولين چيز شده ريا.

يادمه اون وقتا تو و بر و بچس براي رفتن به سلموني وقت نداشتين. تيپاتون خيلي ضايع بود. شلواراتون موهاتون ...... اما باور كن حاجي اون صفا و بي تكلفيتون ديگه نيست.

در آخر اين نامه ميخوام به تو و همه بر و بچس درود بفرستم. امروز كه در دنياي مجازيمون راحتيم و چيزي به نام ايران به وسعت همون يك ميليون و ششصد و چهل و هشت هزار و يكصد و نود و پنج كيلومتر مربع – بي هيچ كم و كاستي نسبت به سال پنجاه و نه – را در اختيار داريم بايد اقرار كنيم كه از تو و بر و بچس داريم. دست و بازوتونو ميبوسم البته همون قبل شصت و هشت اي ها رو.

ارادتمند

حاج واشنگتن

بيست و ششم سپتامبر دو هزار و شش ميلادي


پس از دستور:

الف) بر و بچس همان اهالي جبهه هستند. رزمندگاني كه واقعا بي ريا و براي آرمانهاي ملي شون به نبرد با دشمن رفتند. به كلمه "آرمان ملي" دقت كنيد.

ب) تمام دوستان گلي كه در پست قبلي بر حاجي منت نهاده و نظر هاي زيباشان را ارائه كردند بدانند كه حاجي در چند روز گذشته فرصت نكرد به آنها پاسخ دهد. انشالله تعالي در اسرع وقت از خجالت همه دوستان در خواهم آمد.
ج) با برخي دوستان مجازي كه ارتباط كلامي پيدا كرده ام درباره اين پست بحث كردم. آنهايي كهحاج واشنگتن را ميشناسند يا او را ديده اند شايد مفهوم اين پست را بهتر از دوستان ديگري گرفته باشند كه از حاج واشنگتن فقط يك تصوير خيالي براي خود ساخته اند.

دوستان عزيز!
حاج واشنگتن يك پيرمرد كهنسال نيست.
انتخاب اين اسم و آن پسوند كذايي براي شخص حقيقي حاج واشنگتن دليل خاص خودش را داشته است كه شايد بعدها مجال گفتنش حاصل گردد. حاج واشنگتن واقعي سي و اندي سال دارد. شايد نزديك به خيلي از دوستاني كه اينجا را ميخوانند. حاج واشنگتن اصلا آدم دگم و بسته اي نيست. كساني كه با حاج واشنگتن در ويلاگهاي قبليش همراه بوده اند پستهاي آتشين حاجي را به ياد دارند كه در مورد ازدواج، باكره بودن، پس از طلاق و چند ده موضوع اجتماعي چه نگرشي داشته است. حاجي اهل خوشي است. حاجي بيشتر از اينكه عرفاني و آسماني باشد زميني است. مثل خود شما.

اما اينكه چرا به دوران جنگ نقب ميزند نيز دلايل خاص خودش را دارد. از نظر حاجي هر تلاشي شايسته تقدير است. شايد جوانترها الان دوست داشته باشند امريكا يا هر كشور ديگري بيايد و ايران را با يك حمله نظامي دچار دگرگوني نمايد. اما قطعا سال پنجاه و نه شرايط و طرف مخاصمه خيلي با الان فرق ميكرد. عراق سالها براي ايران نقشه داشت. با تجاوزش خيلي از نقاطي كه براي ايرانيها پاشنه آشيل بود را مورد هدف قرار داد. به صورت دسته جمعي به دختر نه ساله در سوسنگرد تجاوز كردند. زنهاي بسياري را در مقابل ديدگان شوهرانشان مورد تجاوز قرار دادند.... اينها همان پاشنه هاي آشيل بود. براي يك ايراني قابل هضم نبود. اين تمايلات بود كه جوان ايراني غيرتمند را به جبهه ميكشاند البته برخي از بر و بچس به تاسي از مرادشان و براي اسلام به اين جنگ ميرفتند كه خوب موضوع بحث ما نيستند. در خواندن اين نامه جواني را تجسم كنيد كه براي محفوظ ماندن خواهر و مادرتان به جنگ دشمن رفته است و جواني و سلامتي اش را هزينه كرده است. آيا شايسته يك تشكر نيست؟

Labels: