
ديروز در يك محفل دوستانه، يه جوك مطرح شد كه يك دنيا معني توش نهفته بود. حاج واشنگتن تا به حال هرچه در اين نكته انديشه كرده كه اين جوكها از كدوم كارخانه و از كله كدوم آدم شير پاك خورده اي ميتونه بيرون بياد، هيچوقت نتونسته اين معما رو حل كنه. چيزي كه واضحه اينه كه جوكه عموما بر اساس قوه هاي تخيل قوي ساخته و پرداخته ميشن و صد البته در اون بزرگنمايي برخي سادگيها و ساده لوحيها، خيلي ميتونه موثر باشه. اين جوك رو براتون ميگم و بعدش راز مخفي اين پست رو انشالله تعالي ميشكافيم:
ميگن يه بچه اي يه روز به پدرش ميگه: بابا جون بچه چه جوري درست ميشه؟
باباهه ميگه: پسرم فرشته ها براي هر كار خوبي كه ما بكنيم جايزه ميدن. پدر مادراي خوب از فرشته ها جايزه ميگيرن و اگه خيلي خوب باشن فرشته ها يه كاري ميكنن كه اونا بچه دار بشن.
پسره ميگه: اِ اِ اِ اينجوريه؟ پس كردن هيچ نقشي نداره؟
يادم هست در دوران ما بچه ها تا سنين 15 سالگي اصلا كاربريهاي ويژه دستگاه تناسلي رو درك نميكردن. خود حاجي تا دوم راهنمايي اصلن نميدونست بچه چه جوري ساخته ميشه. حتي يادم هست يه روز تو مدرسه بحث بر اين بود كه بچه از كجاي مادرش و چگونه متولد ميشه. يكي ميگفت شكم مادر رو پاره ميكنن و بچه رو بيرون ميارن. يكي ديگه ميگفت بچه رو از پشت مادر بيرون ميكشن و خلاصه هر كسي در اين مسابقه چيستان يه نظري ميداد. در يك كلام بچه هاي اون دوران آدماي فَبَش ي بودن كه دستگاه تناسلي را فقط براي شاشيدن تصور ميكردند. اما در اين دوره زمونه آدم بعضي وقتا چهار شاخ ميمونه كه اين بچه هاي بعد از انقلاب در كدوم مكتب درسهاي آناتومي، سكسولوژي، تشريح و ... را فرا گرفته اند.
شكي نيست كه پيشرفت رسانه ها و آمدن ماهواره و مولتي مدياي در دسترستر شرايط لازم رو براي كسب اينچنين اطلاعاتي فراهم آورده كه البته در زمان ما نبود. يادم هست در دوره ما آخرين اطلاعات سكسي از طريق مجله ها و بورداهاي خياطي ميتوانست كسب شود.
خوب يادم هست كه در كلاس دوم راهنمايي مجله اي براي تبليغات لباس به دست ما رسيده بود كه در بعضي صفحاتش لباسهاي زير زنانه نيز تبليغ ميشد. در يكي از عكسها خانمي بغايت زيبا با يك شورت توري در وضعيتي فجيع عكسبرداري شده بود اما هرچه بود چشم اندازي به منطقه ممنوعه وي ممكن نبود. يكي از بچه هاي همكلاسي را ديدم كه ذره بيني به دست گرفته و آن را بر روي نقطه ممنوعه خانم زوم كرده و هي بالا و پايين ميبرد. سوال كردم احمق جان چه ميكني؟ جواب داد: لامصب هر كاري ميكنم ك...ش ديده نميشه!!!!! آري اين نوجوان با ذره بين قصد ديد زدن كاف دوم خانم را داشت!!!!!
حالا اوضاع به شدت بر عكس شده است. يك همكار براي حاجي تعريف ميكرد:
روزي از روزها پسرم كه كلاس چهارم دبستان است و در يك دبستان غير انتفاعي در بالاي شهر درس ميخواند براي من و مادرش فيلمي كه يكي ديگر از همكلاسيهايش در غياب پدر و مادرش ديده بود را تعريف ميكرد. ميگفت در اين فيلم يك خانم و آقا اول لخت شدند و همديگر را به شدت ماچ كردند. بعدش آقاهه اونجاشو ماليد به شكم خانمه بعد از اونجاي آقاهه كِرِمي (كسر كاف و ر) بيرون اومد كه اونو روي شكم خانمه ماليد......
اين همكار ما ادامه داد كه حاجي! باور كن وقتي اين چيزها را پسرم تعريف كرد من و همسرم شاخهايمان داشت سبز ميشد كه به اين بچه چي بگيم. بالاخره با هر دردسري بود سر و ته داستانش رو به هم اورديم و فردا رفتيم به مدرسه اش. به مديرش گفتيم در مدرسه شما فيلمهاي سوپر براي هم تعريف ميكنن. شما در جريان هستين؟
تو رو خدا داشته باشين كه الان بچه هاي دبستاني ما هم خوب ميدانند كه برخي اعضاي بدن "فبش" نيست و كاربريهاي ديگري هم دارد.
هم سن وسالهاي حاجي كه با آنهمه كمبود اطلاعات اين درآمدند خدا به داد نسلهاي بعدي برسد.
اين داستانها را گفتم براي اينكه يادآور شم كه:
آيا بين اين تورك اوغلان و مشتي خودمان نسبتي هست؟
تمامي خوانندگان عزيز موظف هستند پس از خواندن اين پست برخي جسارتهاي حاجي را در به كار بردن برخي الفاظ زننده ناديده گرفته و آنرا به بزرگي خود ببخشند و در هنگام صرف افطار يك مغفرت درست و حسابي را از درگاه الهي براي حاجي مسالت نمايند. باز هم پوزش از همه عزيزان.
Labels: اجتماعي - انتقادي
قبل از دستور:
اين نامه حاج واشنگتن است به يك حاجي ديگر از جنس حاجيهاي كربلاي پنج و فتح المبين. به يك رزمنده جبهه هاي دفاع مقدس. مناسبت اين نامه هم گراميداشت هفته دفاع مقدس است. از اينجا به بعد هر كجا كلمه حاجي ميبيند منظور آن حاجي است نه اين حاجي واشنگتني.
*****
اي غربت نشين كهف: ميدونم كه سه چهار روز از هفته اي كه به نام تو نامگذاري شده، ميگذره. اما به دل نگير! وقت نداشتم خوب.
بزار قبلش يك سلام هم به تو و هم به تمام بر و بچس دهلاويه، مهران، فكه، فاو، شلمچه، سوسنگرد، حاج عمران، خرمشهر و ... داشته باشم. بزار قبل از اينكه درد دلم را با تو بگم يك كمي اين سر پر باد و غرورم را پيش تو و همه بر و بچس باحال اون دوران خم كنم و بگم: بزرگمردان خسته نباشين.
ميدوني دلاور! ما آدمهاي ايراني شديدا دچار روزمرگي و فراموشي شديم. صبح كه از خواب پا ميشيم هنوز به امورات شخصي خودمون كامل نرسيديدم و هنوز آخرين قطرات ادرار كه از شدت نشستن پاي ماهواره به صورت ام پي تري در اومده رو كلا تخليه نكرديم كه بايد بزنيم به دل خيابونها و بريم سراغ كسب يك لقمه نون براي گذران زندگي. آخ چه راحت بودين شماها. ديگه باور كن حتي اقوام نزديك خودمون رو هم كامل نميبينيم. از تو چه پنهون حتي براي اينكه اونا رو نبينيم صدها كلك درشت و ريز سوار ميكنيم تا نبينمشون. خوب البته تقصير ما نيست ها گرفتاريم حاجي! خرج و مخارج اهالي منزل را از زير زمين بيرون بكشيم خيلي هنر كرديم و ديگه براي خاله بازي زياد مجالي باقي نميمونه.
اما همه اينها دليل نميشه كه از اصحاب كهف ياد نكنيم.
مومن! يادمون نميره كه اصحاب كهف چقدر بر گردن ما حق دارن. درسته وقتي بعضي از اونا رو سوار بر ويلچر ميبينيم شايد رومون رو بكنيم اونور كه نكنه خداي ناكرده به ما بگن: برادر! كمك كن از عرض خيابون رد شيم. اما حاجي جون! باور كن هنوز ديني كه شما بر گردن ما گذاشتين اونقدر بزرگه كه رهايي ازش به اين سادگيها ممكن نيس.
اون موقعها كه مسابقه ايثار بود و هم انديشان تو سر اينكه كي بيشتر ميتونه خدمت بكنه ، همه زندگيشونو تعطيل كردن؛ اين ماها بوديم كه داشتيم تست كنكور ميزديم كه شايد بريم دانشگاه و براي خودمون بشيم مهندس.
حاجي! درك نميكرديم كه مگه ميشه آدم اينقدر ك..سخل باشه و زن و زندگيشو رها كنه از كارش بگذره و بره تو دل آتيش دشمن. همينجا بذار اعتراف كنم كه بعضي وقتا بهتون ميخنديديم.
آخه حاجي! ما كه از اهالي كهف نبوديم كه حرف شما رو بفهميم. اين درست كه ما هم مثل شما زاده دوران ستمشاهي بوديم و تقريبا خون سياهرنگ اون دوران رو تو رگهامون دوونده بوديم و از تغذيه رايگان محمدرضا شاه خورده بوديم، ولي كردارتون نشون ميده تغذيه شما و بر و بچس با ما فرق داشت. ما تغذيه دهه پنجاه رو خورده بوديم كه نفتمون تو اوپك پادشاهي ميكرد و شماها تغذيه دهه سي و چهل رو خورده بودين كه توش مصدق تجربه شده بود. همين كافي بود حاجي! ما مال دوران ناز و نعمت بوديم و شما از دوران نقمت بيرون آومده بودين.
دلاور! فيلمهاي جبهه و جنگتون (البته اون مستنداش و نه اون سينمايي هاي مسخره ش رو) تقريبا كامل ديدم. نه از طريق صدا و سيما بلكه از طريق آرشيو همون حاج مرتضي آويني و بقيه بچه ها. آخه ميدوني حاجي! تلويزيون ما ديگه پر از سريالهاي آبكي شده و ديگه تايمي براي نشون دادن دوران اصحاب كهف نداره. اصلن ميگن اون دوران بو ميده. وقت اون حرفا ديگه گذشته. آآآآي حاجي جون! دلمون ميگيره به خدا.
براي اينكه زياد هم فراموش نشين براتون هر سال موقع شهريور كه ميشه يك هفته به نام دفاع مقدس برگزار ميكنيم. البته خوب ميدونيم كه اينا هم مصرف داخلي و خارجي داره و در باطن براي اصحاب كهف، كمتر دلي وجود داره كه ديگه بطپه. البته ميدونيم كه اين كارا مثل قسم حضرت عباسي ميمونه كه از پشتش دم خروس هويداست. هنوز هم بعضي وقتا بر و بچس رو ميبينم كه نسخه به دست دنبال دوا و درمون همون مرضهايي هستن كه دوران دفاع مقدس براشون يادگاري گذاشته. جون حاجي اونقدر لجم ميگيره وقتي ميبينم كه يكي از اصحاب كهف كه حالا ديگه سن و سالش نزديك 50 شده در مقابل يك مدير كل تر و تميز (كه ماكزيمم 30 سال داره) در يكي از بنيادها داره التماس ميكنه كه داروهاشو تامين كنن. آخه اين مدير كل ژيگول چه ميدونه دوران كهف چي بود؟ اون كه اون موقعها هنوز بچه بوده حالا چيكار ميتونه بكنه براي امثال حاجي كهفيها!
حاجي نگران نيستي؟ حاجي دلت خون نيست؟ پشيمون نيستي؟ ....... نه ميدونم نيستي. آخه تو كه براي آدما نجنگيدي. اگه تو براي اونا رفته بودي حالا بايد پشيمون ميشدي كه محلتم نميذارن. اما تو براي حفظ كيان ما جنگيدي. تو براي اين جنگيدي كه يك عرب متجاوز رو از آرزوي ديرينه اش براي تسلط به اين گربه آريايي محروم كني. تو براي حفظ ناموس ما رفتي و عمر و جووني تو مصرف كردي. حالا ما اگه قدرنشناسيم تو به دل نگير.
حاجي! حال و هواي فكه و حاج عمران رو انتظار داري ماها كه ريشه ها مون زمينيه درك
بكنيم؟ از ما توقع داري براي آرمانهامون مثل تو قيد همه چي رو بزنيم؟ نه حاجي! ما اينكاره نيستيم. ما همونايي هستيم كه تا گوشه دستمون خون مياد بدو بدو واكسن كزاز ميزنيم مث بر و بچس نيستيم كه خمپاره يه كتفشو برده بود و اون اصلن نگران كزاز نبود!!!!
حاجي چه عالمي داشتي ها! نميخوام اينجا جلوي همه اينو بگم كه يه بار خودت گفتي بچه هام به من بي اعتنايي ميكنن و مدام شماتتم ميكنن. نخوا كه بگم خودت گفتي كه اونا ميگن:
"ما تو رو اون وقتا كه نياز داشتيم در كنار نداشتيم حالا هم برو با پير جمارانت محشور شو" .
نه حاجي! تو اين دردا رو به ما يواشكي گفتي. حتي يواشكي گفتي كه تو همين جايي كه كار ميكني چقدر زخم زبون تحمل ميكني كه به تو و برو بچس ميگن سازمان رو چاپيديد و خورديد. نگو كه روزي دهها بار بهتون متلك ميندازن كه رفتيد سهميه گرفتين و درس خوندين.
حاجي هر كي ندونه من كه ميدونم تو چه جوري درس خوندي. اصلن تو ديگه مغزي برات نمونده بود كه بخواي درس بخوني. خودت گفتي موقع درس استاتيك مدام صداي سوت خمپاره 60 تو گوشته. خودت گفتي يه بار كه صداي اين سوت رو تو گوشات شنيده بودي ناخودآگاه رفته بودي زير صندلي كه همه بهت خنديده بودن.
اما حاجي قبول كن كه بعد از رفتن مرادتون در سال شصت و هشت واقعا حال و هواي بر و بچس عوض شد. اصلن درون بر و بچس يه جور ناهماهنگي ايجاد شد. خيليها كه رنگ جبهه رو نديده بودن شدن فرمانده و امير و يكسري هم به صورت نچسب به اسم بسيجي ميخواستن خودشونو جاي بر و بچس جاي بزنن. اين آش اوقدر شور شد كه همه به تو و بر و بچس هم شك كردن و اونا را مسبب سختيهاي زندگي ميدونن. درصورتيكه بايد بگم دار و دسته حاجي – مثل همت و دوران ، مث باكري و باقري ، مث فلاحي مث صياد شيرازي ، محمد جهان آرا و ... – مردم دوست بودن. كه اگه به فكر مردم نبودن كه عمر و جوونيشونو اونجوري تو بيابونا نميگذروندن. خلاصه حاجي خيلي غريبه ها الان قاطي شماها شدن. برامون يه خورده تشخيصش سخت شده. توي دوران شما چيزي به نام ريا نبود حاجي! حالا اولين چيز شده ريا.
يادمه اون وقتا تو و بر و بچس براي رفتن به سلموني وقت نداشتين. تيپاتون خيلي ضايع بود. شلواراتون موهاتون ...... اما باور كن حاجي اون صفا و بي تكلفيتون ديگه نيست.
در آخر اين نامه ميخوام به تو و همه بر و بچس درود بفرستم. امروز كه در دنياي مجازيمون راحتيم و چيزي به نام ايران به وسعت همون يك ميليون و ششصد و چهل و هشت هزار و يكصد و نود و پنج كيلومتر مربع – بي هيچ كم و كاستي نسبت به سال پنجاه و نه – را در اختيار داريم بايد اقرار كنيم كه از تو و بر و بچس داريم. دست و بازوتونو ميبوسم البته همون قبل شصت و هشت اي ها رو.
ارادتمند
حاج واشنگتن
بيست و ششم سپتامبر دو هزار و شش ميلادي
پس از دستور:
الف) بر و بچس همان اهالي جبهه هستند. رزمندگاني كه واقعا بي ريا و براي آرمانهاي ملي شون به نبرد با دشمن رفتند. به كلمه "آرمان ملي" دقت كنيد.
ب) تمام دوستان گلي كه در پست قبلي بر حاجي منت نهاده و نظر هاي زيباشان را ارائه كردند بدانند كه حاجي در چند روز گذشته فرصت نكرد به آنها پاسخ دهد. انشالله تعالي در اسرع وقت از خجالت همه دوستان در خواهم آمد.
ج) با برخي دوستان مجازي كه ارتباط كلامي پيدا كرده ام درباره اين پست بحث كردم. آنهايي كهحاج واشنگتن را ميشناسند يا او را ديده اند شايد مفهوم اين پست را بهتر از دوستان ديگري گرفته باشند كه از حاج واشنگتن فقط يك تصوير خيالي براي خود ساخته اند.
دوستان عزيز!
حاج واشنگتن يك پيرمرد كهنسال نيست. انتخاب اين اسم و آن پسوند كذايي براي شخص حقيقي حاج واشنگتن دليل خاص خودش را داشته است كه شايد بعدها مجال گفتنش حاصل گردد. حاج واشنگتن واقعي سي و اندي سال دارد. شايد نزديك به خيلي از دوستاني كه اينجا را ميخوانند. حاج واشنگتن اصلا آدم دگم و بسته اي نيست. كساني كه با حاج واشنگتن در ويلاگهاي قبليش همراه بوده اند پستهاي آتشين حاجي را به ياد دارند كه در مورد ازدواج، باكره بودن، پس از طلاق و چند ده موضوع اجتماعي چه نگرشي داشته است. حاجي اهل خوشي است. حاجي بيشتر از اينكه عرفاني و آسماني باشد زميني است. مثل خود شما.
اما اينكه چرا به دوران جنگ نقب ميزند نيز دلايل خاص خودش را دارد. از نظر حاجي هر تلاشي شايسته تقدير است. شايد جوانترها الان دوست داشته باشند امريكا يا هر كشور ديگري بيايد و ايران را با يك حمله نظامي دچار دگرگوني نمايد. اما قطعا سال پنجاه و نه شرايط و طرف مخاصمه خيلي با الان فرق ميكرد. عراق سالها براي ايران نقشه داشت. با تجاوزش خيلي از نقاطي كه براي ايرانيها پاشنه آشيل بود را مورد هدف قرار داد. به صورت دسته جمعي به دختر نه ساله در سوسنگرد تجاوز كردند. زنهاي بسياري را در مقابل ديدگان شوهرانشان مورد تجاوز قرار دادند.... اينها همان پاشنه هاي آشيل بود. براي يك ايراني قابل هضم نبود. اين تمايلات بود كه جوان ايراني غيرتمند را به جبهه ميكشاند البته برخي از بر و بچس به تاسي از مرادشان و براي اسلام به اين جنگ ميرفتند كه خوب موضوع بحث ما نيستند. در خواندن اين نامه جواني را تجسم كنيد كه براي محفوظ ماندن خواهر و مادرتان به جنگ دشمن رفته است و جواني و سلامتي اش را هزينه كرده است. آيا شايسته يك تشكر نيست؟
Labels: يادمان
ديشب از روي بيكاري، حاجي مرتكب گناهي بس كبيره شد. يك حاجي واشنگتني با ريموتي در دست در مقابل يكدستگاه گيرنده استارست. ليستي از كانالهاي سراسر گناه خارجي در مقابل چشمان حاجي هي بالا و پايين ميرفت. داخل پرانتز عرض شود كه متاسفانه با اعلام اعتراض كشورهاي اروپايي -مخصوصا فرانسه- ديگه خبري از كانالهاي اسپايس و ايكس ايكس ال نيست و البته چقدر واقعا جاشون خاليه. به نظر حاجي در اين وانفساي كمبود اطلاعات جنسي كه خيلي از زوجهاي مرتب و نامرتب هنوز آگاهي كامل و كافي از عمليات توت فرنگي ندارند، بودن اين كانالها، مكتبهاي آموزشي خوبي بود ولي خوب به هر صورت ديگه نيستن. خارج از پرانتز ادامه ميدم كه عمليات ارتكاب به معصيت همچنان ادامه داشت تا اينكه پروسه كانالگردي روي كانالهاي مزخرف ايراني براي چند دقيقه اي متمركز شد.
تا حالا به هنر و ظرافت كليپ سازي در كليپهاي خارجي دقت كردين؟ به كليپهاي ايراني چطور؟
البته منظور حاجي از كليپهاي ايراني همونهايي هست كه در لس آنجلس توليد ميشه. والا در كانالهاي داخلي مثل آي ام سي انصافا اندكي هنر و سناريو ديده ميشه اما در كليپهاي لس آنجلسي اوضاع به حد غم انگيزي تهوع آوره. در يكي از كانالها يك خواننده جلف با سن و سالي بالا به نام جمال وفايي داشت مثلا هنر نمايي ميكرد. همون شعر مزخرف: دل من هواي يه عشق تازه كرده رو داشت ميخوند روي يك سن در داخل استوديو. تعدادي نوازنده جوات هم پشت سر اون داشتن هنر نمايي ميكردن كه در بين اونها يك پيرمرد كه ويولون ميزد خيلي ديدني بود. آق جمال يك كروات مسخره هم زده بود كه شباهت عجيبي به جنس مذكر داشت. از همه ديدني تر صحنه اي بود كه بر روي سن چونان ميموني بالا و پايين ميپريد و گهگاه پشت سر اون نوازنده ويولن به انتشار نمك ميپرداخت.
كاري به شخصيت جمال وفايي يا ديگر خوانندگان شريف ايراني ندارم. واي به حال فرهنگ و هنري كه اينها نمادش باشن. زياد به اين بحث وارد نميشم. يه چيز ديگه اي باعث شد اين اپيزود خلق بشه. تا حالا دقت كردين تو كليپهاي ايروني چقدر تركيب بندي سازها مسخره و تصنعيه. مثلا در كليپ مزبور اصلا صداي پركاشن شنيده نميشد در حاليكه اون اقاي خوش تيپ كه در پشت سر آق جمال داشت مثلا نوازندگي ميكرد مدام هر 2 ضرب يكبار به پركاشنش ميكوبيد. يا در برخي كليپها ديده ميشه كه نوازنده گيتار الكترونيكي داره خودشو خفه ميكنه ولي هرچي گوش ميدي اثري از ويز ويز دلنشين گيتار الكترونيكي شنيده نميشه. حتي ضرب آهنگهايي كه نوازنده ها دارن ميكوبن با ريتم شعر و آهنگ نميخونه. اين حركات مسخره مثل همون شلنگ آبيه كه توسط كارگردانان سريالهاي مسخره ايروني به سناريو بسته ميشه تا زمان رو پر كنه. انگار يك عده سياهي لشكر بايستي حتما وي اين صحنه حضور داشته باشن. بابا اجباري كه نيست. همين آق جمال رو ميفرستادين تنهايي ميخوند به قدر كافي حال بهم زن بود. اينجور كليپ سازي به نظر من يه توهين به بيننده است. البته خوب شايد براي اينجور تم خوانندگي بيشتر از اينهم انتظار نميره كه مثلا يك كارگردان حرفه اي با يك دكوپاژ و ميزانسن قوي و به همراه يك قصه خوب استخدام ميشدن براي كليپ سازي.
در موسيقي بين الملل امروز هر اندازه كه به شعر و آهنگ و آرانژمان اهميت ميدن به همون اندازه به كليپ سازي هم توجه ميشه. شما به كليپهاي مثلا همين نانسي عجرم هم كه نيگاه ميكنين يك هارموني و قصه مناسب با كيفيتي متوسط حداقل مي بينين. جاي تاسف داره كه اعراب دارن به اين صنعت به اينصورت ميپردازن اونوقت ايرانيها كه نوازنده هاي قهاري مثل ياحقي، شهناز، مرتضوي، انوشيروان و شهداد روحاني و .... را به دنيا عرضه كردن اينجوري در پس كليپهاي مسخره عقبگرد ميكنن.
باز احتمالا به اين حاجي خواهند گفت موسيقي پاپ براي تفننه حالا چه اشكالي داره خواننده كمي روي صحنه ورجه وورجه كنه يا مثل اون شهبال شب پره يا شهرام شب پره حركات عجيب غريب از خودش ساطع كنه؟ بايد بگم موسيقي – از هر نوعي كه فكر كني پاپ، راك، متال، سنتي يا ... – ديگه يك شناسنامه اس براي يك ملت. يك سبكه. يك نوع آيدنتيتي و كرديته. حالا وقتي در مقام آهنگسازي جاي امثال جهانبخش پازوكي، فريد زلاند، سياوش قميشي، بيژن مرتضوي و بقيه اونهايي كه يك كم كار بلد بودن رو مثلا شوبرت اواكيان و ... بگيرن ديگه بايد راس راستي فاتحه موسيق اونور آبي رو خوند.
حاجي موسيقي نفهم ما در گذشته به آثار ابي يه جور ديگه اي نگاه ميكرد. يك سبك خاص با صدايي جادويي. اما تو رو خدا در آلبوم آخر ابي مثلا آهنگ حنا خانم رو مقايسه كنين با ستاره دنباله دار. صدا كه همونه. چي كم شده؟ اينجا همون نقطه اي كه فرق سياوش قميشي به عنوان آهنگ ساز و آرانجر با شوبرت آواكيان معلوم ميشه. آهنگهاي ساخت شوبرت براي ليلا فروهر خوبه اما براي ابي نه. باور كنين آلبوم آخر ابي بيشتر منو ياد ليلا فروهر مينداخت تا ابي.
جان كلام اينكه آهنگسازي و آرانژمان آهنگ در كنار شعرهاي درست حسابي و يك صداي گيرا به اضافه يك كليپ سازي قوي است كه ميتونه يك آهنگ رو جاودانه كنه. والا آثار افرادي مثل افشين و اون برادر مزخرفش حداكثر براي يكسال و براي دو تا پارتي خوبه و نه بيشتر.
****
اپيزود دوم: موش است تريلي
يكي از سرگرميهاي خوب در جاده ميتونه دقت در نوشته هاي پشت كاميونها و نيسانها باشه.
نخندين. به خدا از همين كارهاي كوچيك ميتونين يك دنيا نفاهيم ارزشمند پيدا كنين. هميشه به اندازه همه آدمهاي اين دنيا راه هست براي جامعه شناسي و روانشناسي. (حاج آقا رضا مثقالي)
ديديد شعارها و نكات اخلاقي كه پشت كاميونها را به خودش مزين كرده چقدر با ميزان حرفه و شخصيت راننده ها تطابق داره؟ البته نكته نامعلوم در اين كار براي حاجي اين بود كه واقعا چه قصدي ميتونه از اين كار وجود داشته باشه؟ اينكه مثلا پشت يك نيسان نوشته باشه: دنبالم نيا ديوونم ميشي!!! واقعا يعني چي؟
دوستي داشتم كه به واسطه كارش كه ماموريتي بود هميشه تو اين جاده ها بود. يك دفترچه از اين شعارهاي جاده اي جور كرده بود كه خيلي ديدني بود. يكروز كه بر حسب اتفاق اين دفترچه رو ميخوندم يك شعار برام خيلي جالب و سوال انگيز بود. ازش كه پرسيدم گفت اينو تو جاده بوئين زهرا پشت يك تريلي خوندم. حتي تاريخ هم زده بود. با خوندن اين شعار دو فقره شاخ از جنس مرغوب بالاي سر حاجي سبز شد كه اي خدا اين شعر چه مفهومي ميتونه داشته باشه و به عبارتي چه نكته ي آموختني از نوشتن اين شعر مورد نظر بوده. حاجي كه از درك اين معني عاجر موند ولي براي شما ميگم شايد كمكم كنيد. با عرض پوزش اون شعر اين بود:
در مخرج ليلي ------ موش است تريلي
يا للعجب از اين سرزمين گربه نشان آريايي
***
اپيزود سوم: استهلال
در رتبه بندي بين عوامل ايجاد حالت استيصال هيچ فرقي بين ماههاي قمري و اين سليمان دوگنبداني ما وجود نداره. هر دو به يك ميزان آدم رو بيچاره ميكنن.
ماه مبارك رمضون باز رسيد. از همين امروز به صورت غير مترقبه آمار مبتلايان به معده درد و هزاران درد بيدرمان ديگر يكهو بالا رفت. همه اونهايي كه تا ديروز موقع خوردن حتي سنگ رو هم ميخوردن و به قول اون مثال معروف: اونقدر نميخوردن كه سير بشن بلكه اونقدر ميخوردن تا غذا تموم بشه، حالا همه معافيتهاي پزشكي شون رو دارن رو ميكنن براي فرار از ضيافت.
معمولا اولين چيزي كه در ايجاد رغبت براي حضور در يك ضيافت چشمگير و قابل توجهه همانا خوردن و پر كردن خيك مباركه. حالا اگر شما رو به ضيافتي دعوت كنن كه از خروس خون صبح تا پارس كنون سگ در غروب بايد گشنه و تشنه باشين انصافا اين به اين ضيافت ميرين؟
باز يك ضيافت ديگه در پيشه و همه ما به اين ضيافت دعوت شديم. فقط نكته مبهم اينه كه نميدونيم روي كارت دعوت ساعت و تاريخ شروع و همچنين ساعت و تاريخ خاتمه اين ضيافت رو چي بنويسيم.
اينم يكي از اون پارادكسهاي ماست. هنوز عليرغم پيشرفت فنون در همه زمينه ها پبش بيني زمان رويت ماه هاي قمري در ايران يك پارادكس پيچيده اس. اونقدر پيچيده كه تيمهاي استهلال بايد براي اينكار بسيج بشن و اندكي – فقط اندكي در حد چند ده ميليون تومان – از بودجه بدبخت ما رو ببلعن.
يا للعجب از اين سرزمين گربه نشان آريايي
****
پينوشت 1: در پست قبلي جاي دوست خوبمان نيكو خانم بسيار خالي بود. اميدواريم هر چه زودتر اوضاع روحي ايشان به حالت قبل برگردد و حضورش مثل هميشه گرمي بخش اين كانون مجازي باشد.
پينوشت 2: نانسي عجرم و سايتش كه يك دوست از حاجي تقاضا كرده بود اين است
Labels: اپيزوديك
با رضا جن هم بازي بوديم. دو خانه روبروي هم. كودكي و نوجواني را تقريبا با هم طي كرديم. رضا جن از خانواده اي پرجمعيت و شر بود. دو برادر داشت كه هميشه تو كوچه و خيابون پلاس بودند.
چرا اين پسر اسمش رضا جن بود؟ قيافه اين رضاجن واقعا شبيه جن بود. موهاي سيخ سيخي و چشمهاي نخودي. يك مادري هم داشت كه نگو و نپرس. پنجره مشرف به كوچه خانه پدري تقريبا بر تمام زواياي خانه رضا جن اينا تسلط داشت. صحنه هاي كتك زدن بچه ها توسط محبوبه خانم آن هم با شلنگ و همراه با فحشهاي ركيك كه مثلا سبكترينش تخم سگ بود هيچوقت از يادم نميره. هميشه با ديدن محبوبه خانم وحشت ميكردم.
عليرغم توصيه هاي مكرر مادر گرامي مبني بر اينكه با اين خانواده معاشرت نكن، اين من بودم كه از هر فرصت به دست آمده استفاده ميكردم و با رضا جن به دل خيابان ميزدم. از رفتن به سينما (مثلا فكر كن براي ديدن فيلم مسخره عقابها) تا فوتبال و پارك و ... اين رضاجن هميشه مثل يك سايه دنبال من بود.
متوجه تذكرات مادر عزيز نميشدم كه مگر رضا جن جذام داره كه من نبايد با اون رفت و آمد كنم براي همين رفت و آمدها ادامه داشت و به همين منوال تا سوم راهنمايي با رضا جن هم مدرسه اي و همكلاس و رفيق گرمابه بودم. بعد از سوم راهنمايي مغز رضا جن (كه تا اونجاشم به زور بالا اومده بود) ديگه كشش درس خوندن نداشت و ترك تحصيل كرد.
البته بايد بگم كه در كوچه زادگاهي حاجي تقريبا اكثريت دوستان هم سن و سال حاجي در همان مقطع راهنمايي تريپ دادند و ديگه درس رو ول كردند. بايد اعتراف كنم كه مسبب اصلي درس نخوندنهاي اين دوستان همين حاجي واشنگتني بود كه درست نيم ساعت بعد از رسيدن به خونه و بعد از اينكه تكاليف خودشو تند تند انجام داده بود با زدن سه سوت بلبلي تمام اين بيچاره ها رو به كوچه ميكشوند و تا غروب بساط فوتبال راه مينداخت. خود اين حاجي واشنگتني يك بچه خرخون بود كه از تموم فرصتهاش خوب استفاده ميكرد. مثلا زنگهاي آخر كه معلم داشت براي بچه ها قصه تعريف ميكرد و به زعم خودش كاف اولش را در كاف دوم و سوم آموزش پرورش چپانده بود و داشت مثلا دولت را دودره ميكرد، اين حاجي بود كه اون ته كلاس داشت مشقاشو تند تند مينوشت تا وقتي به خونه ميرسه سريع كفشاشو بپوشه و بپره بره فوتبال. آخر سال هم كه نتيجه ها رو ميدادند حاجي با معدل بالا يكضرب قبول بود و رضا جن و فريد و كاوه و سيامك بودند كه هر كدوم 6 تا 7 تجديد داشتند. خلاصه اين رضا جن از سوم راهنمايي ديگه درس نخوند و خوشبختانه روابط حاجي با رضا جن كمرنگتر شد.
گهگداري در زمزمه هاي رايج در محل ميشنيدم كه برادرهاي رضا جن در كارهاي خلاف فعاليت دارند. حتي مدتي هم دو برادرش ناپديد شدن كه بعدا مشخص شد به صرف آب خنك در ندامتگاه قصر به سر ميبرن.
سالها بعد وقتي يكبار رضاجن را ديدم يكه خوردم. رنگ و رو پريده و يك عملي به تمام معنا. البته زياد براي من تعجب نداشت كه رضاجن را در اين وضع ببينم. حتي اين اطمينان رو داشتم چون ميدونستم رضا جن كار پخش مواد را به صورت حرفه اي در تمام منطقه بر عهده داره. اما غم انگيزترين قسمت اين تراژدي اونجا بود كه چند روز پيش به هنگام رجعت به محل زادگاهي و در هنگام گشت و گذار در آن منطقه، جمعيتي را در يك نقطه متمركز ديدم. جلو تر رفتم. يكنفر رو توي جوي آب آغشته به لجن ديدم. چهره برام قابل تشخيص نبود. اوني كه غرق لجن بود به قدري درب و داغون بود كه نميشد فهميد كيه. ولي علائمي روي شكمش ديدم (پيراهنش رو درآورده بودند چون غرق كثافت بود) كه مطمئن شدم اونو ميشناسم. جاهاي بخيه در سراسر عرض و طول شكم كه نشان از يك عمل جراحي داشت چقدر برام آشنا بودن: اون عملي درب و داغون كسي به جز رضاجن نبود.
*******************************************************************************
چه كسي مواد مخدر را در اين كشور رايج ميكند؟ چه دستگاهي ميتواند مواد مورد نياز چند ميليون معتاد داخل تهران را هر روز تامين كند؟
جوان سري پر از شور دارد. آزادش كه بگذاري هزار فكر عجيب و غريب در سر ميپروراند. اشتغال ميخواهد و ازدواج. زندگي مرفه ميخواهد. مخش كه راحت باشد ممكن است سوالهاي سياسي و اقتصادي و ... در سرش پيدا شود كه براي پاسخ گيري احتمالا توليد مطالبات خواهد كرد و اين براي هيچ حاكميتي مطلوب نيست.
ميخواستم راجع به اعتياد به سبك مالوف خودم بنويسم. همان سبكهاي به قول جوجو، ژورناليستيه و به قول رضا، سبكهايي كه مخ آدم را به گوزيدن ميكشونه. اما ديدم براي بيان اين درد بيدرمان هيچ چيزي گويا تر از نوشتن به زبان محاوره اي نيست.
به هرحال پست اعتياد با استعانت از رضاجن كه سمبلي واقعي و به عين براي حاجي بوده است به رشته تحرير درآمد. باقي تحليلهايش با شما.

اگرفته باشد.
ميشود، مسير خويش را به كلي تغيير داد.
شود . تصنيف " بيا تا گل برافشانيم " اين آلبوم اتفاقا معروف هم مي شود و ثابت مي كند كه هميشه معروف شدن و در بين دهان ها چرخيدن نيازمند سطحي بودن و هنري نبودن نيست . باري ... تعداد آلبوم هاي عليرضا افتخاري زياد است و نام بردن از همه آنها نياز به رونويسي از فهرست از پيش تعيين شده دارد . اما وي دو بار نيز با جلال ذوالفنون به خلق موسيقي مي پردازد كه از قضا تصنيف هاموفق و معروف مي شوند . بنابراين اتكاي افتخاري به نوازندگان و تنظيم كنندگان چيره دست هم براي خودش پذيرفتي بود و هم اشكالي نداشت. اما بعدها ظهور آلبومي مانند " شكوه عشق " كه با سطحي ترين موسيقي هاي ماهواره اي حتي از لحاظ ميكس و تدوين تفاوتي ندارد، سرسره سقوط افتخاري را پايه ريزي ميكند. "خاطرات جواني " اين سرسره را شيبدارتر ميكند. امتداد اين سرسره افتخاري را از " همتاي آفتاب " به " غم زمانه " و " گل ميخك " ( اين دل غافل من دشت جنونه به خدا !!!!!!!!!! ) مي رساند. و اين سوال را پيش مِي آورد كه چرا افتخاري به تكرار كارهايي كه سال هاي سال توسط خيلي ها از جمله " هايده " ، " حميرا " ، " مهستي " ، و سايريني از اين دست ! خوانده شده اند مي پردازند ؟ تكيه بر تنظيمهايي با صداي بلند دف و سر ضرب هاي ساده اي كه با تك مضراب هاي سه تار و تار زده مي شود و تكرار ملودي هاي ساده اي كه كشش هاي پيچ در پيچ آرشه ويولن در آن به دفعات شنيده مي شود واقعا صحنه ها را تكراري نموده است.
كشانده است. بنابراين شرط انصاف و الزام هنرمندي ايجاب ميكند كه آقاي افتخاري براي همين مردم موسيقي بهتري بخوانند.
اپيزود سوم: ليگ حرفه اي
شروع شد. تيمهاي بزرگ و كوچك با صرف بودجه هاي بيت المال مسخره ترين و بي هويت ترين صحنه هاي ورزشي را دوباره به اكران گذاشتند. والله در دربخانه فوتبال غربي كه مي ديديم مدام بر روي آن ميلگرد في 80 بالا و پايين مي پرديم كه هم ابراز هيجان كنيم و هم كمي براي عمليات شنيع مديرشاه بدن خود را آماده تر نماييم اما در اين آستان آب و سراب ديروز فوتبالهاي ليگ حرفه اي را كه نگاه كرديم گلاب به روتان 200 بار به قصد تخليه پيشاب و پساب به آبريزگاه مراجعه كرديم. بابا اجبار كه نيست اين ورزش مال انگليسيهاي پدرسوخته است كه به ما قالب
كرده اند به جاي خرج كردن پولهاي بيزبان براي امثال داش علي انصاريان ، داش علي منصوريان ، كره خر حجازي ، صمد مرغابي ، ژنرال يك متري ، علي زاغول ، علي دنبه، علي نيكي و ... بياييد به همان ورزشهاي سنتي خودمان مثل هفت سنگ، چوگان، اسب سواري و بيليارد جيبي بپردازيم. اوخ حرف از بيليارد جيبي شد باور كنيد اگر المپيك اين رشته برگزار ميشد ايرانيان حتما در اين رشته مدال مي آوردند.
اقبال عمومي هم چه بگوييم كه آمار منتشر شده خود سازمان اين سريال را در راس پر بيننده ترين سريالهاي تلويزيوني قرار داده است. واقعا ياد دايي جان ناپلئون تقوايي به خير كه صدها بار ديده ام ولي هر بار برايم جذابيت خاص خود را داشت.