عدل الهي - قسمت سوم - نامه

توضيح: كليه شخصيتهاي اين پست حقيقي هستند.

جناب خدا

با سلام و احترام

اينجانب بهرام.پ يكي از ميليادرهاي آفريده شما هستم. عرض ادب و احترامي كه اينبار در اين نامه برايتان ميفرستم با آن سلام و تحياتي كه هر روز در هفده ركعت نماز واجب خود خدمتتان تقديم ميكنم البته تفاوت دارد. در حقيقت اين نامه چكيده و مختصري است از 46 سال درماندگي و فلاكت كه اين بنده حقير تحمل نموده است. در ابتدا عاجزانه استدعا دارم نگاه اغماضين و بنده نوازين خود را بر قسمتهايي از رنجنامه مبذول فرموده و برخي گشاده گويي هاي بنده را ناديده بگيريد كه تا كنون مجالي براي شكايت از شما نداشتم و چون اينبار اين مجال را پيدا نموده ام اندكي گستاخ شده ام.

من از خانواده اي مذهبي در گيلان به بطن اين جامعه تزريق شدم. از تاريخچه خودم برايتان نميگويم كه خودتان بهتر مي دانيد نطفه اين بنده بيچاره تان در چه زماني بسته شد و حتي خيلي خوب ميدانيد كه آن دو بزرگواري كه در يك شب (يا شايد هم روز) ميل به ايجاد بنده كردند كه بودند و حتي در هنگام آن امتزاج شوم چه حالي داشتند.

كاش آن زمان كه يكي از ميليونها اسپرم والد گرامي به يك تخمك از والده معزز شرفياب شد مانع اين موضوع ميشديد. خداي گرامي! بعدها اينطور به مغز پوك بنده القا ميشد كه شما آنقدر كار خود استاديد كه قدرت داريد آينده افراد و سرنوشت آنها را رقم بزنيد. بنابراين خودذتان خوب ميدانستيد كه آينده من چه معجون زهرناك و سياهرنگي خواهد بود. پس اي كاش آن موقع كه اين بهرام نگونبخت قرار بود در اين كره خاكي پاي گذارد مانع ميشديد. نميدانم و حيرانم كه كداميك را باور كنم. حكمت و قدرتت را باور كنم يا آنچيزي كه هر شب در مقابل ديدگانم جاريست باور كنم.

خانواده من از هفت فرزند (سه خواهر و چهار برادر) و يك پدر و مادر تشكيل ميشد. علت شلوغي اين خانه منهاي اشتهاي سيري ناپذير پدر به موضوع گشني، به عدم اطلاع از روشهاي جلوگيري نيز بر ميگردد. پدر من فرزند محمد.پ بود كه در فومن يك چوبكي بود. از شرح نداريها و بيچارگيهاي محمد.پ در ميگذرم اما اضافه ميكنم كه پدر محمد.پ نيز يك دستفروش جزء بود. پس توجه داريد خداجان كه جد اندر جد من آدمهاي بيچاره و مفلوك بودند كه هيچكدام از درياي بيكران فيوضات شما بهره نبردند.

بازنگري دوران كودكي مرا هميشه شرمنده و ناراحت ميكند. جامه ما در آن ازمنه از يك بالاتنه مختصر دست چندم و يك شلوار وصله پينه تشكيل ميشد كه يك جفت دمپايي پاره اين هيبت ناموزون را تكميل ميكرد. بارها بر اثر اين وضعيت پوششي نابهنجار راه مدرسه را به شاليزار گريختم. از دوران مدرسه و درس هم هيچ نگويم بهتر است. هميشه فرزندان خانواده هاي متمول را جلوتر از خود ميديدم كه بهره مندي آنها از فيوضات شما باعث شده بود در همه مراحل از مني كه استعداد فراوانتري هم داشتم؛ جلوتر باشند. هميشه حسرت يك شكم سير را با خود يدك ميكشيدم. توهين و تحقير همزاد من و خانواده ام بود. صحنه هاي التماس و لابه پدر بر پاهاي ارباب را هرگز فراموش نميكنم و البته از ياد نميبرم كه در چنين لحظاتي همواره در جستجوي عدل شما بودم. دستان مادرم را فراموش نميكنم كه از شدت شكستن يخ در حوضهاي يخ زده خانه مردم ترك ترك شده بود. مادر براي كمك به روزي خانواده در خانه هاي مردم رخت ميشست و پدر در قامتت يك دهقان بيچاره در كشتزارهاي ارباب به فعلگي و كشاورزي ميپرداخت. براي من هيچگاه معني و مفهوم اين مثال معروف كه ميگويند ‌‌« روزي دست خداست» آشكار نشد و اين ابهام هميشه با من بود كه اي خداجان اگر روزي ما در دست توست پس ارباب در اين بين چه نقشي دارد؟ اگر روزي دهنده شما هستيد پس چرا اينقدر امساك ميكنيد و روزي ما را به زور به ما ميدهيد؟

باري پروزدگار عزيز؛

شرايط به قدري اسفناك بود كه ادامه درس خواندن براي تمام برادران و خواهران من غير ممكن شد. من در سوم دبستان بودم كه به اصرار پدر به كشاورزي كشانده شدم. پاهاي ضعيف و نحيف من هميشه از نيش زالوهاي كشتزار ارباب خون آلود بود و در هنگامي كه من تا لگنگاه خود در شاليزار جان ميكندم دقيقا روبروي من و در فاصله 30 متري من زاكان ارباب بودند كه به عيش و شادي مشغول بودند. درست در ساعت 6 عصر كه ما براي عصرانه به سفره ارباب مي نشستيم و نان بيات و قاتق سق ميزديم اين زاكان ارباب بودند كه سيخهاي كباب به نيش ميكشيدند و در آن هنگام هنوز آن سوال اساسي با من بود: «تفاوت تا چه حد؟»

بزرگتر كه شدم از فومن به پايتخت گريختم. از دستفروشي و بادكنك فروشي تا فروش بليط بخت آزمايي را در چهارراه هاي تهران تجربه كردم. طعنه ها و مزاحمتهاي مستهاي نيمه شب خيابان لاله زار را لمس كردم. هيچگاه فراموش نميكنم آن روز را كه از شدت گرسنگي در حال احتضار بودم و يك دخترك شيك پوش پرسي چلوكباب مهمانم كرد البته بعد از اينكه خواهشش شومش را مبني بر اينكه «اگر يك دور به صورت عريان كامل در اين ميدان برقصي غذايت ميدهم». در آن "رقص بي توقف" نيز آن سوال هنوز در ذهنم دينگ دينگ ميكرد.

در يك رستوران به عنوان نظافتچي مشغول به كار شدم. در اينجا بود كه با ديدن تفاوتهاي موجود ديوانه تر ميشدم. سناتورها و وكلا را ميديدم كه كرور كرور اطعمه واشربه در معدگان خويش سرازير ميكنند و از شدت فربگي چونان گاوان صد من شير شده اند. شاهد سفرهاي مداومشان به خارج بودم كه براي مني كه زيارت عبدالعظيم غايت آرزوي بود بسيار گران مي آمد.

هرچه بيشتر با شما حشر و نشر ميكردم و عبادتهاي مستحبانه را نيز افزون ميكردم گويا فاصله ميان من و هم قطارانم از شما بيشتر مي شد. از كودكي و به زور پدر نمازخوان و روزه گير بودم. به مصداق عبارت «اهدنا الصراط المستقيم. صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و الضالين» ميخواستم در راه راست شما حركت كنم تا شايد «انعمت» باشم. از «مغضوب» شدن هراس داشتم. اما باور كن خيلي از اينهاي كه در صراط غير مستقيم حركت ميكردند از من جلوترند. با آنها چه خواهي كرد؟ همه رجا و اميد من به آن دنياست كه شايد مورد غفران و رفاهيات بهشتي ات قرار گيرم. من و امثال كم كه در اين زندگي زميني التذاذي نداشتيم و روزي صد بار مرگ را آرزو كرديم.

راستي خدا جان اجازه دارم چند سوال از شما بپرسم؟

الف) روح و جسم دو بخش تشكيل دهنده اين كالبد زميني ما هستند. عدل الهي ايجاب ميكند كه جزا و پاداش براي هر دو بخش در نظر گرفته شود. اگر جسمي در اين دنيا مورد تعب و آزار باشد و به فرض وجود التذاذ اخروي كه درآن قطعا روح مورد عنايت است؛ تكليف جسم چه ميشود؟ او از كدام مرجع پاداش خود را دريافت كند؟

ب) به فرض من استحقاق برخورداري از نعمات شما را نداشتم، خانواده كنوني من (همسر و بچه هايم) را چه كسي اجر ميدهد؟ گناه آنها چيست؟

ج) به فرض من و خانواده ام اسانهاس شقي و لايق عذاب بوديم. اصلا گناهكار بوده باشيم. تناسب بين جزا و پاداش در عدل الهي چگونه برقرار است اگر من به واسطه يك دم گناه بايد تا آخر عمر عذاب بكشم؟

اينها بخشهاي كوچكي از گشمده هاي من هستند.

بگذار از امروزم هم برايت بگويم. من امروز در يك سازمان دولتي بزرگ به صورت قراردادي كار ميكنم. يك پيمانكار با شركت مادر قرارداد تامين نيرو دارد كه ما نيز جزو پرسنل اين پيمانكار هستيم. مواجب ما با اضافه كاري و همه مزايا در حدود ماهي دويست و پنجاه هزار تومان ميشود. كار من امر بري و نامه رساني و پادويي است. با سني در حدود چهل و پنج سال پادوي قسمت خودمان هستم. از شدت ضعق مجبورم هرگونه اهانت و تحقيري را همانند چهل و پنج سال گذشته عمرم تحمل كنم. براي اسكان همسر و دو فرزندم خانه اي به مساحت سي و پنج متر در پايينترين نقطه شهر اجاره دارم. وسيله تردد من يك پيكان مدل چهل و هفت است كه امسال با وام مددكاري اداره خريده ام. براي تامين معاش مجبورم بعد از وقت اداري به مسافركشي بپردازم و بالطبع هنوز شاهد اينهمه فاصله طبقاتي باشم. پشت هيچ تويوتا كمري يا ماكسيما يا پرادو هيچگاه نه حركت ميكنم و نه توقف. چون ميدانم اگر به آنها اصابت كنم بايد كل زندگيم را خرجشان كنم.

اداره ما يك وعده غذا به ما ميدهد. البته من هيچگاه آن را نميخورم. نه تنها غذاي خودم را نيمخورم بلكه بر سر ميزها در كمين هستم تا مگر يك سيخ كباب ناخورده يا يك سيخ جوجه كباب ته مانده ديگر همكاران را صيد كنم و براي غذاي شام به خانه ببرم. البته بعضي همكاران لطف دارند و اجازه نميدهند هخانند عقاب به شكار اين صيد ها بپردازم و هميشه خودشان در كمال احترام و اختفا بخشي از غذاي خود را به من ميدهند. اما برخي ديگر با بيرحمي تمام اين غذا بردن مرا مسخره ميكنند كه از آنها هيچ شكايتي ندارم.

شكايت من از شماست. از شمايي كه در اين چهل و پنج سال عمري كه من داده ايد، آرامشي نداشته ام. از شما دلگيرم كه هزاران هزار مثل من را در اين زمين مي بينيد ولي ترتيب اثري نميدهيد. اگر قصد شريفتان امتحان و ابتلا است بايد عرض كنم كه ديگر خسته شده ام. احتمالا دوست خواهم داشت ديگر در اين امتحانات پيروز نشوم. شايد از فردا به دزدي بيت المال مشغول شوم. همانند خيلي از گردن كلفتهاي ديگري كه به هيچ وجه جزاي مردم خواريشان را به آنها نداده اي.

شش سال است كه در اين اداره با يك شلوار بدفرم رفت و آمد ميكنم كه از شدت آفتابخوردگي همانند آينه براق شده است. يك كمر بند نخي ارتشي به رنگ خاكي نيز از ميدان قزوين هشت سال پيش خريدم كه با رنگ شلوار سورمه اي ام اصلا همگوني ندارد و بدجوري به ذوق ميزند. دخترم سه سال است كه گوشهايش را سوراخ كرده اما گوشواره مرصعش همان تكه نخي است كه عمه عصمت بعد از سوراخ كردن گوشهاي نازنينش با سوزن لحافدوزي به گوشش بسته است.

خداي عزيز من! سرت را درد آوردم. هر چند ميدانم اين گفتنهاي من بيهوده بود. چون تو كه عليم و بصيري احتمالا اين زجرهاي روزمره مرا مي بيني پس نيازي به يادآوري من نبود. اما به روح رسولت سوگند به ما يندگان بدبختت حالي كن كه مگر ما چه كرده ايم كه از اين دنياي زيبايت هيچ خوشي و خوبي نبياد ببينيم. دلم نميخواهد در آن دنيا در بهشت برين باشم در حاليكه در اين دنيا دخترم هر روز بابت يك اسباب بازي كوچك مقابلم گريه كند و من عرق شرم بريزم. دوست دارم اين تلويزيون فكستني 14 اينچ سياه و سفيد را از خانه بيرون بياندازم كه هرگاه اين تبليغات خمير آريا را نشان ميدهد من بايد خودم را گم و گور كنم تا دوباره دخترم مرا براي خريدن اين گونه چيزها به سوال نگيرد. من كه بيچاره شدم اما باور كن هر چه قدر سعي ميكنم اين بيچارگي به فرزندانم سراين نكند انگار نميشود. اين يك مرض مسري و ارثيست گويا. پيش بيني ميكنم كه آينده آنها نيز همانند من خواهد شد.

در آخر تقاضا ميكنم اندكي از عرش ملكوتي ات پايين بيا و با ما همنشين شو. قدري از عذابهاي دنيوي ما را نظاره كن. اگر هم محلي براي انصاف ديدي دست ما را نيز بگير.

خدا جان! كلمه «عدل و عدالت ورزي» كه روزگاري مختص خودت و آن فاتح خيبر علي (ع) بود اين روزها شده است يك ابزار قدرت و جلب حمايت توده هاي مردم. ما نيز چشم به راهيم مولا.

اندرز بزرگان:

حداقل سالي يكبار طلوع آفتاب را تماشا كن. [2]

پينوشت 1: به 22 نظر زيباي شما پاسخ داده شده است. لطفا مراجعه فرماييد.

پينوشت 2: يك سوال جديد در همين بابا عدل الهي براي حاجي مطرح است. لطفا در مورد پاسخش كمي فكر كنيد:

اگر قبول كنيم كه خدا انسان را از فطرت خود آفريده و او را خليفه زمين و نايب خودش قرار داده بايد بگوييم كه انسان نيز بايد به تاسي از ذات پروردگار عدلگرا باشد. پس وقتي ديده ميشود كه انسان نيز عادل نيست ميشود نتيجه گرفت خدا هم عدلي را مقيد نيست. نه؟

Labels: