تفاوت

«آقاي خنده» يكي از بستگان نزديك حاجي است. حالا چرا اسم اين بشر را «آقاي خنده» نهادم؟ فقط اين‌قدر بدان كه از دست اين بشر بيش از يكساعت دوام نخواهي آورد از بس كه فيلم است و مدام در حال شوخي و خنده است. من كه مخترع جيش بازي بوده‌ام و تخصص فراواني در مهار جيش دارم، از دست شوخي‌هاي اين بشر بيشتر از يك‌ساعت نمي‌توانم به مهار جيش بپردازم و سراسيمه سراغ دستشويي را مي‌گيرم
درباره افسانه خانم هم در اين پست صحبت كرده‌ام. حالا بايد «آقاي خنده» رو به عنوان همسر اين خانم خدمتتان معرفي كنم و بعد از آن برايتان تشريح كنم كه بين «آقاي خنده» و يك الاغ چه تفاوت‌هايي وجو
دارد
البته واضح و مبرهن است كه بين اين دو تفاوت‌هاي بسياري وجود دارد اما واضحترينش را برايتان
مي‌گويم
شب جمعه‌اي كه مثل هميشه در انتظار اين «آقاي خنده» و خانواده‌اش بودم، اندكي ديرتر از موعد به منزل ما رسيد. بچه هايش را كه راهي بالا كرديم براي دود كردن سيگاري در فضاي باز با او همنشين شدم. همين‌طور كه قدم مي‌زديم احساس كردم صداي «شالاپ شلوپ» مي‌آيد. هر چي دقت كردم ديدم اين صدا همين‌طور پا به پاي ما دارد مي‌آيد. با كمي دقت متوجه شدم صدا از كفش‌هاي «آقاي خنده» به گوش مي‌رسد. به پايين تنه‌اش كه نگاه كردم متوجه خيسي شلوارش هم شدم. به ماشينش كه رسيديم ديدم كف ماشين پر از روزنامه است و بوي افتضاحي هم از ماشين مي‌آيد. نگاهش كردم و گفتم اينجا چه خبره؟
گفت:

با اين عيال رفته بوديم ميدان حسن آباد. عيال و دخترك رفتند براي خريد كاموا. من درون ماشين ماندم چون جاي پارك وجود نداشت. هوا باراني و سرد بود و نرخ توليد كليه ها مدام بالا مي‌رفت. تراكمي از محصولات انباشته شده بود و فشار مي‌آورد. هر چه قدر گشتم در آن حوالي خبري از يك دستشويي عمومي نبود. آنقدر تحت فشار بودم كه نگو. درون يك كوچه باريك و تاريك شروع به قدم زدن كردم و همينطوري كه داشتم راه مي رفتم شير خروجي را باز كردم و ..... جييييشششش شششش. جات خالي بود. از پاچه‌هام جريان گرم جيش سرازير بود و من حس گرم شدني عجيب پيدا كرده بودم. توي كفشام هم پر شده بود و شالاپ شلوپ صدا ميداد. خودمو كه راحت كردم به ماشين برگشتم. مقداري روزنامه پيدا كردم و روي صندلي و كف ماشين انداختم و با خيال راحت درون ماشين نشستم......
يك كم نگاهش كردم و مثل بمب تركيدم. گفتم اخمخ چرا توي جوب خودتو خالي نكردي. گفت اگه مي‌مُردم حاضر نبودم اين‌جوري خودمو راحت كنم!!!
اين قسمت رو داشته باشيد تا برسم سراغ ادامه كار....
روز 22 بهمن كه همه داشتند استكبار جهاني رو نابود ميكردن بر اساس اجبارِ دخترك، دستش را گرفتم و به باغ وحش بردمش. من و دخترك همينطوري دو تايي.
بعد از ديدن حيوون‌هاي مختلف و رويارويي با سوالات عجيب و غريب دخترك به قسمتي رسيديم كه در آن «گور ايراني» قرار داده بودند. يك گور ِ نر خير سرش ميل به ادرار فرموده بودند و چيزي شبيه دسته بيل كه بغايت كريه و سياه و نافرم بود را از درون شكم مبارك به بيرون مي‌فرستادند. اين شي ترسناك مدام هم افزايش طول پيدا ميكرد و به طرز نافرمي توي چشم مي‌زد. چيز جالب‌تر ميزان احترامي بود كه همقطارانش به اين هنر‌نمايي آقاي گور قائل بودند. همه پشت سرش در يك خط صف كشيده بودند و حتي پلك نمي‌زدند
كم كم ديدم كه آقايان متعصب دست همسرانشان را گرفته و از اين مكان دور مي‌شوند. اما در اين اثنا سوال دخترك رشته افكارم را به ريخت: «بابا! اون چيه از آقا خره آويزونه؟» اي خدا چي جواب بدم به اين. سر و ته مساله رو به هم دوختم و عكسي سريع برداشتم و از محل دور شدم.


حالا به نظر شما بين اين «آقاي خنده» و الاغ فرقي وجود نداره؟

Labels: