لیلی دیگر با من نیست

به ديدارش كه مي‌روي در نهايت جام‌هاي افسوس است كه سر مي‌كشي. هنگامي كه از ديدارش مرخص مي‌شوي همچنان سردرگم و پر از علامت سوال هستي. مگر مي‌شود تا اين اندازه سطحي بود؟

انسان‌أها متفاوتند. اين حكمت خداوندي در خلق انسان‌هاست كه هيچ دو انساني كاملا مشابه هم نيستند. بين كمال تبريزي و ابراهيم حاتمي كيا تفاوت بسيار است اما اگر اين مقايسه‌ها را ادامه دهي، ميتواني دره‌اي به عمق وحشتناك بين مسعود ده نمكي و كمال تبريزي يا ابراهيم حاتمي كيا پيدا كني.
سعي كردم زماني به ديدارش بروم كه آب‌ها از آسياب افتاده باشند. دوست داشتم فارغ از هيجانات مرغ و سيمرغ اين روايت را ببينم. تصميم گرفتم كه براي ديدن اين روايت به سينما هم نروم چون دوست نداشتم موج پوپوليسم مرا احاطه كند و اصولا اين عادت گوش‌هايم است كه در ميان صداي سوت و كف نميتواند خوب بشنود. اگر بدست آوردن
CD قاچاق روايت اخراجيها گناه محسوب شود، اعتراف ميكنم كه بنده در اين باره مرتكب گناه شدم و شايد اگر گناهكار نمي‌شدم امروز «اخراجيها» فروشش يك 2000 توماني ناقابل بيشتر مي‌داشت
از دقيقه اول تا دقيقه آخر، سكانس به سكانس اين فيلم را با دقت به تماشا نشستم. نه يكبار كه دوبار ديدمش. ماحصل اين واكنشهاي مغزي در نهايت درودي بود كه از ته دل نثار داوران جشنواره فيلم فجر نمودم كه هنوز شرافت و وجدان كاريشان را پاس داشته‌اند
اعتقاد دارم در جامعه فعلي ما وجود اقبال عمومي از يك موضوع نميتواند دليل برتري آن موضوع باشد. در جايي خواندم كه يكي از كمدين هاي معروف اظهار داشته بود كه خنداندن مردم از سخت ترين كارهاست. اما ميخواهم به اين كمدين عزيز بگويم در كشوري كه مردمانش عمري است خسته و اندوهگينند و شادي را در معناي واقعي كلمه اش درك نميكنند، خنداندن كاري بس آسان است. ميخواهم بگويم مردم ما شتابان به دنبال فرصتهاي خنده دار ميگردند. حال اين خنده به هر مضمون و هر موضوعي هم مهيا شود براي آنها فرق نميكند و متاسفانه بايد گفت اخراجيها دقيقا با دست گذاري بر اين پاشنه آشيل موفق شد گيشه را تسخير نمايد.
كارگردان سينما قبل از اينكه كارگردان باشد، بايد يك روانشناس و جامعه شناس خوب باشد. براي موفقيت يك كارگردان شناخت موضوع يك شرط لازم است اما كافي نيست. خيلي چيزهاي ديگر بايد چاشني اين كار شود تا موفقيت به معناي واقعي كسب گردد.

براي روايت دفاع مقدس شايد مسعود ده نمكي شناخت موضوع را داشته باشد اما هرگز براي كارگرداني خوب ابزارهاي لازم را در اختيار ندارد. كمال تبريزي در روايت ليلي با من است از منظر طنز به روايت دفاع مقدس پرداخت. اما آنچيزي كه باعث شد اين اثر ماندگار گردد اين بود كه تبريزي كاركردهاي طنز موقعيت را خوب ميشناخت و ميدانست كه طنز كلامي در اين مسير بلااثر است. اما روايت مسعود ده نمكي در اخراجيها، تكيه تاسف باري بر طنز كلامي آنهم در بدترين شكل ممكن داشته و سعي نموده با طنزهاي كلامي تماشاگر را به پرده بدوزد. وجود يك خشك ِ مقدس (همان گرينوف) براي جذب تماشاگر كه همواره در پي اعتراض به تلقي هاي ابزاري از دين بوده است؛ نيز لازم بود تا در تعاملي جنگ گونه بين جوانان اراذل و اين حاجي صحنه هاي مثلا خنده دار بيشتري خلق گردد و در این هنرنمایی ها مجید سوزوکی در این نقش تنها کاری که میکند مدام تیکه های چاله میدانی استعمال میکند و سیگار دود میکند. به تکیه تاسف بار کارگردان به سیگار در این سناریو دقت کنید.

تحول در يكصدم ثانيه كه اكثر منتقدين اين اثر به آن پرداخته بودند نيز يك واقعيت است. بيژن مرتضوي (همان پسرك قالتاق دزد در فيلم كه امين حيايي آن را بازي ميكند) پس از يك زندگي سراسر جرم، به ناگاه در صحنه اي از فيلم متحول ميشود و به دنبال آن داش مجيد سوزوكي پس از كسري از ثانيه به ناگاه حس ميهن دوستي پيدا ميكند. بيننده آگاه كه محو دست و سوت نشده باشد به خوبي در مي يابد كه سر و ته داستان در اينجا زوركي به هم دوخته شده است تا تايم فيلم كه در مرز Over شدن ميباشد، حفظ گردد بنابراين بايد گفت سناريو فيلم به طور كامل از هم پاشيده و بدون محتواست.
در كنار سناريوي ضعيف، بايستي از ضعفهاي تكنيكي كارگرداني و بازيگرداني نيز ياد كرد. نگارنده به هيچ عنوان متخصص سينما نيستم اما با بكارگيري مقايسه ميتوانم به ارزيابي فيلمها بپردازم. فيلمهايي كه در آنها تحول روحي و رواني بازيگر بايد پردازش شود، اصولا از شاتهاي بسته و كلوزآپهاي حساب شده استفاده ميكنند در حاليكه در صحنه تحول مجيد سوزوكي كارگردان از لانگ شات بسيار ناهمگون بر روي ميدان مين استفاده كرده است. تعداد كلوزآپهاي موثر را در اين فيلم كه شمارش نماييد، به اين نتيجه ميرسيد كه كارگردان به موضوع نگاهي ماكروسكوپيك داشته و از بالا به مساله نگاه كرده است در حاليكه شايد كاركرد ديدگاه ميكروسكوپيك در اينجا بيشتر مفيد مي بود.
براي تضمين فروش و گيشه در سينماي غير حرفه اي ايران نياز به معيارهاي فني و كيفي نيست. چون اصولا مخاطب سينما گستره وسيعي از انسانهاي مختلف را در برميگيرند. شماري بازيگر صاحب نام و انگشت نهادن بر تابوهايي كه خيلي وقت است كسي جرات پرداختن به آنها ندارد (مثل استهزاي ديدگاه حاجي گرينوف) و همچنين داشتن نامي پر
حاشيه بر صدر تيزر فيلم به عنوان كارگردان براي اين موفقيت ظاهري كافي است اما در جايي كه بخواهي به درستي به قضاوت بنشيني ميبيني كه اساتيد مسلم سينما چون انتظامي، نصيريان، حاتمي كيا، احمدرضا درويش و ساير داوران انصاف را رعايت كرده اند و تنها از منظر تكنيكال قضاوت كرده اند. پر واضح است كه نگاه من كه مخاطب عامي اين فيلم هستم به مراتب با نگاه اين اساتيد فرق ميكند. پس حمايت من و امثال من از يك اثر سينمايي به تنهايي براي اثبات موفق بودن اثر كافي نيست بلكه براي هر كاري بايد از متخصص و كارشناسش استعلام كرد
از نظر نگارنده اخراجيها اثري ضعيف و عامه پسند مي باشد. در ديدن اين فيلم حسرت يك لبخند از نوع لبخندهايي كه در فيلم ليلي با من است تجربه كردم، بر دلم ماند و از همه دردآور تر اينكه يك پلان مشابه فيلم آژانس شيشه اي در اخراجيها نديدم. هنوز هم هر وقت آژانس شيشه اي را ميبينم به نقش آفرينانش و همچنين به كارگردان عزيزش درود ميفرستم.

در آخر ياد همان آيه معروف افتادم كه «ان الله لا يغير قوم حتي يغيرو ما بانفسهم» مادامي كه خودمان هنوز با ديدن صحنه هايي كه يادآور فيلمفارسي هستند حال ميكنيم، قطعا فرهنگ ما به پيش نخواهد رفت.

Labels: