
من بودم و کرسی و چوبک. توی صابونپزخانه در قهوه خانه مش قنبر نشسته بودیم و مشغول گپ زدن با هم بودیم. رادیو ضبط زوار دررفته مش قنبر در حالیکه آرم SONY را روی بدنه رنگ و رو رفته اش یدک میکشید؛ یک فقره نوار کاست درب و داغون را در خود جای داده بود. همچنانکه غلطک سمت راستی اش دور خود میچرخید، غلطک سمت چپ را نیز به دنبال خود میکشید و ماحصل این تراکنش صدای حزن انگیز استاد شجریان بود که در فضای قهوه خانه طنین انداز میشد:
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل، آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان ، اشک روانی داشتم
آتشم برجان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ، ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاک بوس در گهی
چون غبار از شکر ، سر بر آستا نی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم ، بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین ، آسمانی دا شتم
درد بی عشقی زجانم برده طاقت، ورنه من
داشتم آرام ، تا آرام جا نی دا شتم
بلبل طبعم « رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا ، تا همزبانی داشت
هر سه تای ما از بیداد زمان شکوه داشتیم و این ترانه ما را به یاد روزگارانی می انداخت که ما – هر کدام – در رشته خودمان صاحب منصب و قدر قدرت بودیم.
نوبت سخنرانی کرسی رسیده بود. کرسی در حالیکه چهار زانوی خود را به شکل غمناکی بغل کرده بود از جانفشانی های خود در آن سیاه زمستان سخن در داد که چگونه خیل خانواده را در زیر خود گرم میکرد. کرسی بادی به غبغب انداخت و صدایش را صاف کرد و در حالیکه انگشت خود را درون بینی اش میچرخاند ادامه داد:
روزی افراد خانواده سلیمان پس از صرف مقدار معتنابه ای باقالی کاشان با طعم سرکه و فلفل و گلپر، به خواندن شاهنامه پرداختند. هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و منقل سناتوری با گوله های سرخ رنگ آتش در زیر ستونهای من تنوره میکشید و فضای مفرحی را در زیر آن لحاف کرسی فراهم کرده بود.
سلیمان به رزمآورد رستم و افراسیاب رسیده بود و با حرارتی وصف ناپذیر مشغول خواندن شاهنامه بود. بیتهای زیبای شاهنامه را یکی یکی و بلند بلند قرائت میکرد و گهگاه چرخی به بدنش میداد. من تصور میکردم این بادی لنگوئیج از برای ملموستر کردن فضای آوردگاه باشد و سلیمان قصد دارد به صورت واقعی Role Play نماید. چهره سلیمان لحظه به لحظه به سرخی میگرایید و تو گویی خود در میدان رزم مشغول گرفتن دوال افراسیاب بود.
سلیمان بیتی را که مربوط به گرفتن دوال بود با صدایی بلند قرائت کرد و صحنه را طوری واقعی کرد که انگار خودش دوال افراسیاب سنگین وزن را گرفته و میخواهد آن را از زمین بلند کند. در یک لحظه احساس کردم چشمهایم هیچ جایی را نمیبیند. گدازه های ذغال بر روی منقل ناگهان الو گرفتند و تو گویی تندبادی به آنها خورده و آتش را شعله ور کرده باشد. اندکی بعد آن توده هوای شوم پس از گذر از روی منقل به ستونهای من برخورد کرد و بویی انزجار برانگیز تمام محوطه زیر کرسی را فراگرفت. این بو به هیچ وجه به بوی گلهای روئیده در سیستان که سلیمان در ابیات پیشین تصویر کرده بود شباهت نداشت و بیشتر بوی کاشان و حومه میداد! رنگ رخساره سلیمان لعنتی پس از گرفتن دوال و کوفتن افراسیاب عادی شد.
کرسی با ولع خاصی ته چایی رسوب زده در نیمه انتهایی استکان کمر باریک را هورت کشید و گفت:
همان شب پس از آنکه همه اهالی خانه کلیه مصنوعات معدوی خود را درون یک متر مربع فضای زیر کرسی تخلیه کردند به خواب رفتند. من هم به امید خواب چشمهایم را بر هم نهادم. نیمه های شب متوجه شدم پای راست سلیمان کورمال کورمال در زیر کرسی به چپ و راست میرود و تو گویی با پایش مشغول یافتن چیزی است.
در گوشه سمت راست بالایی من، اسماعیل – پسر بچه 10 ساله سلیمان – خوابیده بود و در گوشه سمت چپ پایین هم رابعه – دختر 17 ساله سلیمان – آرمیده بود. درون پرانتز عرض کنم که من همانند هر موجود مذکر طبیعتا به گوشه سمت چپ پایین و آن زیبای خفته بیشتر ارادت داشتم تا بقیه. زیر چشمی در آن سیاهی کرسی معمولا عادت داشتم به برجستگیهای این دختر خیره شوم و برای خودم نوعی ارگاسم مصنوعی را تجربه کنم.
به هر حال آن شب پای سلیمان از میان آن همه جهات اربعه جغرافیایی نه میل به جنوب داشت و نه میل به شرق. پای سلیمان در آن شب یک غربزده تمام عیار بود که در آن ظلمات بدبوی زیر کرسی جهت مغرب را رصد میکرد.
مغز سلیمان همانند یک GPS تریمبل جهت مغرب را ردیابی کرده بود و آرام آرام به آن سمت میل میکرد. شصت پای خود را به کوارتر غربی رسانید و با آن حاشیه جنوبی عیال را نوازش کوچکی نمود. عیال که در کوارتر غربی در خوابی خوش به سر می برد و شبی پر گاز را سپری نموده بود به ناگاه غلتی به سمت شرق نمود و سر خود را که تا آن زمان به سمت بیرون کرسی مایل شده بود به داخل کرسی هدایت نمود. GPS سلیمان، سفیر خود را به جلوتر رهنون شد. شصت پای سلیمان اینک همانند سفیر صلح و دوستی شده بود که با اشارات خویش میل داشت بساط مذاکره بین دُوَل شرق و غرب را فراهم نماید. کَم کَمَک چراغ سبز از کوارتر غربی روشن میشد و سلیمان تنه سنگین و دهشتناک خویش را با خرناسهای خفیف به آرامی به سمت غرب میچرخانید.
اسماعیل و رابعه خواب بودند. شاید هم خود را به خواب زده بودند. سلیمان هم با من هم عقیده بود که آنها خوابند. میز مذاکره کاملا مهیا بود و سلیمان و همسرش در گرمای دلچسب زیر کرسی هر کدام لباس از تن دیگری در می آورد....
حرف های دلنشین کرسی را قطع کردم. حالا نوبت چوبک بود که روی منبر قرار گیرد. او را به صحنه دعوت کردم......
.
.
.
.
ادامه دارد.......
Labels: پارادكسهاي ذهن من