صابونپزخانه-2

چوبك دستي بر محاسن سپيدش كشيد و آهي از نهاد به بيرون فرستاد:
اي كرسي جان! منو بردي به دنياي خاطرات. اون شب كذايي كه در زير كرسي مذاكره شرق و غرب در جريان بود من بالاي طاقچه داخل قوطي روغن نباتي خواب بودم.
صبح كه شد حليمه – همسر سليمان – از زير كرسي بيرون آمد. در حالي‌كه با دست راستش قسمت راست كمرش را چسبيده بود، با دست چپش تشك رنگ و رو رفته اي را روي زمين به سوي حياط مي‌كشيد. از پشت پنجره نگاهش مي‌كردم. برف با آهنگي نرم از آسمان پايين مي‌ريخت و حلیمه غر غر كنان در حال شكستن يخ حوض بود. يخ حوض را با دستان چروكيده اش شكست و دوباره به داخل اطاق آمد. قوطي روغن نباتي را از بالاي طاقچه برداشت و من همراه با قوطي روغن و حليمه عازم حياط شديم. تشك در داخل آب غوطه‌ور بود و همانند زورقي بالا و پايين مي‌شد. حليمه با دست راست قسمتي از من را داخل آب ريخت و من شروع به كف كردن کردم. صحنه نبرد من با چركولك‌ها شروع شد و كارزاري در حد مرگ و زندگي درگرفت. در بين چركولك‌ها موجودات كوچكي شبيه سليمان مي‌ديدم كه براي ما رجز خواني مي‌كردند. اين چركولك‌هاي كوچك، كله كوچكي مثل سليمان و دُمي بلند داشتند. با يكي از آنها دست به يقه شدم. گلويش را فشردم تا اثر نجاستش را از روي تشك پاك كنم. در حالي‌كه داشت خفه مي‌شد فرياد زد:

- نكن! جان مادرت منو خفه نكن!
- خفه شو قرمساق! شما بي‌ناموسها اگه تشك رو نجس نمي‌كردين من الان توي اطاق خوابيده بودم و تو اين سرما لازم نبود توي اين آب سرد يقه توي كثافت رو بگيرم.

- آخه چوبك چان به من چه! من زماني يك دانه برنج بيش نبودم. وقتي توسط اين سليمان بي‌شعور بلعيده شدم تبديل به اسپرماتوزوئيد شدم و از بخت چون شعار 2 تا بچه بسه به گوش اين سليمان بي‌شعور رسيده هر دفعه ميليونها ميليون از من و امثال من توسط اين بيشعور به محيط پراكنده مي‌شن. تو فكر مي‌كني براي من محيط داخل رحم امنتر و بهتر بود يا اين آب سرد داخل حوض؟ ما به ميل خود نيومديم كه تو قصد كشتن ما كرده‌اي!

داستان كه به اينجا رسيد از چشم راست چوبك قطره اشكي بيرون زد و مرواريد وار از روي گونه هايش به پايين غلتيد. دستمال يزدي قرمز بلندي را از جيبش بيرون كشيد و محتويات دماغ پهن و گنده اش را با شدت هر چه تمامتر به داخل اين دستمال تخليه كرد. در حاليكه مشغول كنكاش در ميان محصولات مستغرق در دستمال بود، دستمال را روي هم تا كرد و دوباره داخل جيبش گذاشت و ادامه داد:
وقتي سرگذشت چركولك را شنيدم گريبانش رو ول كردم. چركولك نفسي تازه كرد و درون آب شنا كرد و از طريق آبراهه حوض به درون چاه غلتيد. هنوز هم بعد از گذشت سالها با يادآوري آن صحنه خودم را در نقش يك قاتل مي‌بينم و خودمو نمي‌بخشم.

كرسي چپق بوگندويش را آتش زد و دودي از دماغش بيرون داد و رو به من كرد و گفت: تو چي؟ تو چرا حرف نميزني؟

به آن دو موجود مفلس از رونق افتاده نگاهي كردم و کمی صبر كردم تا ضبط پيزوري مش قنبر دوباره تصنيف ياد ايام را از نو شروع به خواندن كند:

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل، آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان ، اشک روانی داشتم
آتشم برجان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ، ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاک بوس در گهی
چون غبار از شکر ، سر بر آستا نی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم ، بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین ، آسمانی دا شتم
درد بی عشقی زجانم برده طاقت، ورنه من
داشتم آرام ، تا آرام جا نی دا شتم
بلبل طبعم « رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا ، تا همزبانی داشت

حس غريبي در وجودم آتیش مي‌كشيد. به چوبك و كرسي نگاهي كردم و گفتم
اوضاع من از شما بهتر نيست. من و شما روزگاري براي خودمان آدمي بوديم. عضو موثري از جامعه بوديم و در خيلي از كارها مشاركت داشتيم اما امروز هيشكي حالي از ما نمي‌پرسه. تو بگو كرسي. الان با وجود اين‌همه وسيله گرمايشي مثل شوفاژ و فن كوئل و كولرهاي اسپيلت و ... ديگه كي مي‌ياد از تو استفاده كنه. تازه بد قصه اينجاست كه نسل جديد سيستم‌هاي گرمايشي فِرت و فِرت خراب ميشن و اصلا قابليت اعتماد درست و درموني ندارن. يا تو چوبك! ميدوني الان آلترناتيوهايي كه جاي تو نشستن چقدر شيميايي ومضرن و دمار از دست لطيف و مكش مرگ من ِ خانم‌هادر آوردن؟
چوبك آهي از سر حسرت كشيد و گفت: تازه اصلن معرفت و انساندوتي هم ندارن. مثل شمر ذي‌الجوشن به سرعت برق سر اسپرماتوزوئيد بدبخت رو از تنشون جدا مي‌كنن. ميدوني داداش! نسل جديد اصلا معرفت ندارن و حرمت موي سفيد و كسوت رو اصلن مراعات نميكنن...
كرسي سرفه اي كرد و به من گفت: نميخواي بگي بر سر تو چي اومده كه اينقدر شكايت داري؟
مش قنبر رو صدا زدم و سه تا چاي قندپهلوي تازه دم سفارش دادم و گفتم:
من براتون به جاي خاطره گفتن عكس آوردم كه شاهد زنده اي از بلاي وارده بر منه
همنشينان من از جاي خود تكاني خوردند و گفتند ببينيمت. عكس را از جيب بيرون آوردم و جلوي چشماشون گرفتم.


بغض گلومو گرفته بود. گفتم:
روزگاري من عامل ارتباطي مردم با هم بودم. مردم با استفاده از من غم وجودشون را براي هم بيان ميكردن و سبك ميشدن. احساسات و عواطف مردم از طريق من بيرون مي‌ريخت و مردم جامعه به دليل همزباني و گفتار به هم نزديكتر مي‌شدن. اما خدا لعنت كنه اون كسي كه كيبورد رو اختراع كرد. با اختراع كيبود زبان همه مردم به يك تخته جامد تبديل شد كه مردم سعي مي‌كردن همه حالات‌هاي دروني خودشون رو از طريق اين صفحه به هم منتقل كنن.

يكي ناراحت و نااميد بود و سعي ميكرد با تايپ كردن به مخاطبش حالي كنه كه ناراحته در حالي كه اگه از من استفاده مي‌كرد قادر بود ناراحتيش رو با صدا عجين كنه و راحتتر غمش رو بيان كنه.
يكي خوشحال بود و سعي مي‌كرد با اين حروف شاديش رو بيان كنه غافل از اينكه مخاطبش به چهره و سيماي شاد اون بيشتر نياز داشت تا نوشتار شادش.
اِاِاِي ي ي ي روزگار! بچه ها ديگه زبان از مد افتاده. منم مثل شماها شدم. بيخود و بي مصرف. فقط به درد چشيدن مزه غذا ميخورم و بس. ديگه حتي در حين عمليات توت فرنگي شايد از من به عنوا
ن يك عضو مهم استفاده بشه اما واقعا ديگه كاربري اصلي من فراموش شده. من شدم يه عضو بيخود
ديشلمه مش قنبر با دو عدد خرما در نعلبكي اش واصل شده بود و وقت آن بود كه چايمون رو بخوريم و گورمون رو گم كنيم. هر سه تا مثل آدم شده بوديم وقتي خريت كرد و گندم را در بهشت كوفت كرد. از بهشت رونده شده بوديم و حالا در جهنم صابونپزخانه لم داده بوديم.

Labels: