
از رضاي عزيز، جودي ابوت گرامي و الناز عزيز متشكرم كه به «بازي ترس» مرا دعوت كردند. اما ترسهاي من:
1- قله دماوند: از اين مخروطي شكل زيبا كه هميشه بالاي كله قندش برفهاي سفيد ميدرخشند، هميشه مي ترسيدم. ترس از اينكه روزي دهان بگشايد و گدازه هاي آتشينش را بر روي پايتخت رها كند.
2- غرق شدگي در آب: از اين پديده خوف وحشتناكي دارم. حتي تصور دست و پا زدن در آب هم برايم وحشتناكاست.
3- پيري و از كارافتادگي: تصور زمينگير شدن به هيچ وجه برايم آسان نيست. بر خلاف علي دايي كه دوست دارد با آمبولانس از زمين فوتبال خارجش كنند و كفشهايش را زوركي به ميخ آويزان كند، من دوست دارم در اوجبميرم.
4- رويارويي با آدم زبان نفهم: هميشه از رويارويي با آدمهايي كه يكدنده هستند و اهل استدلال و گفتگو نيستند پرهيز دارم. بگذار راحت تر بگويم از ايشان گريز دارم. حالا اگر اين گريز را ميشود ترس ناميد، خوب اينهم يكي از وجوه ترسهاي من است
5- ورشكستگي: از صفر شدن هراس دارم. يكي دو بار در جواني تا مرزش رفتم اما به وصال كاملش نائل نشدم. اما هميشه از اينكه يكروز تمام تلاشهايم بر باد رود هراس داشته ام
6- م.ع.م: اين نام يك شخص است. آيدا و علي او را خوب ميشناسند. از اين آدم مثل سگ ميترسم.
7- همسرم .....
الف) اون دو تاي آخري شوخي بود.
ب) پست قبلم ناتمام ماند. من درباره رضا كيانيان حرفهاي زيادي براي نوشتن داشتم. به احترام همه دوستان فوق، حرفهايم را در مورد رضا كيانيان براي پست بعدي نگهميدارم.
Labels: شخصي