دو پلان

دولت بايد به ما برسد....
دولت بايد به آموزش و پرورش برسد...
دولت بايد جمعيت و زاد و ولد را كنترل نمايد...
دولت بايد مسكن را كنترل كند....

دولت بايد ....
دولت بايد......

ملت كاريزما پرست ما عادت دارد هر روز مطلع خورشيد را با ترجيع بند «دولت بايد...» آغاز نمايد و مغرب را با ياد آينده اي روشن به نظاره بنشيند.
شكي در اين نيست كه دولت به عنوان مصدر امور بايستي به امور روزمره مردم رسيدگي نمايد اما سوال اساسي اينجاست كه آيا دولت چيزي جدا از مردم است؟ آيا در كشورهاي مترقي نيز مردم به عنوان يك طلبكار با دولت برخورد ميكنند يا با دولت همكاري مينمايند؟

نه! اشتباه نشود. قصد ندارم از اين دولت خدمتگزار!! كه مهمترين دغدغه اش در حال حاضر نه مسكن متري يك و نيم ميليون تومان در شهرري بلكه پاك كردن اسرائيل از روي نقشه است؛ دفاع كنم. حرفم چيز ديگري است از نوع ديگري.
مقصودم از اين نوشتار اين است كه بگويم : ما هم ملتي ناجوانمرد شده ايم.


پلان اول: دي ماه 57

گاهشمار تاريخ اواخر دوران پهلوي را نشان ميداد. لحظه به لحظه پايان عمر اين رژيم نزديكتر ميشد و مردم كه شور انقلابي تمام وجودشان را احاطه كرده بود، در حال نبرد با شاه بودند. اقتصاد در آن روزها به علت اعتصابات ادارات و دواير دولتي حال و روز خوشي نداشت و مردم شديدا در مضيقه بودند. اما همين مردم از شدت نوعدوستي حتي نان شب را هم با هم قسمت ميكردند و به ياد دارم كه پيتهاي نفت كه براي گرفتنشان در صفهاي طويل ايستاده بودند به همديگر هبه ميكردند.

پلان دوم: فروردين ماه 86

آقاي كاف فعلا ماشين ندارد و پاركينگ شماره 7 كه متعلق به آقاي كاف ميباشد معمولا خالي است. آقاي الف به تازگي يك ماشين خريده است و در سند آپارتمان او پاركينگي قيد نشده و بالطبع پاركينگ ندارد.
چند روزي بود كه پاركينگ شماره 7 محل نشيمن ماشين آقاي
الف شده بود و مركب حاجي نيز رخ به رخ ماشين آقاي الف شب را به صبح ميرساند.
حدود 1 ماه اين وضعيت ادامه داشت. اما از ماه دوم به بعد ماشين آقاي
الف در كوچه شب را به صبح ميرساند.
ديشب هنگام ورود به خانه آقاي
الف را ديدم. با يك چاق سلامتي مختصر از او جدا شده و اتومبيل را به درون پاركينگ منتقل كردم. در محل پاركينگ شماره 7 صحنه اي عجيب مشاهده كردم. گلداني بزرگ در وسط محوطه پاركينگ شماره 7 مشاهده كردم. البته گلدان گلي در بر نداشت و پر از خاك بود. آقاي الف هم وارد حياط شده بود. از او پرسيدم اين گلدان چيست؟ پاسخ داد بعضي ها اينكار را كرده اند تا كسي در جاي پاركينگ آنها ماشين پارك نكند!
با چشمهايي گرد از او پرسيدم مگر شما با آقاي
كاف توافق نكرديد از باب اجاره پاركينگ؟
پاسخ داد ايشان براي يكماه 40 هزار تومان اجاره ميخواستند و من 20 هزار تومان پيشنهاد دادم و آقاي
كاف قبول نكرد.
با يك جفت شاخ و كلي سوال در ذهن از او خداحافظي كرده و به خانه رفتم.

* * *

به نظر شما اگر آقاي كاف فضاي پاركينگ اش را به آقاي الف همينطور بدون اجاره ميداد واقعا اتفاقي مي افتاد؟
چرا ما مردم اينگونه پول پرست و شقي شده ايم؟
آيا وقتي مردم ما دلشان به حال خودشان نميسوزد انتظار دلسوزي از دولت براي ملت انتظاري بيهوده نيست؟

Labels: